۹ پاسخ

بیخود نیست میگن بهش زیر پای مادران است.
وقتی مادر شدیم ، داریم هم با روانمون میجنگیم هم جسممون.
ولی میدونین بدترین قسمتش چیه؟؟
اینکه اگه خستگیاتو به زبون بیاری بقیه قضاوتت نکنن که تو مادر خوبی نیستی.
ما هیچکدوممون دوست نداریم کسی لقب مادر بد رو بهمون بده .
چون فقط خودمونیم که میدونیم چقدر بچمونو دوست داریم و گاهی نیازه غر بزنیم .
کاش همتون کسیو داشته باشین که وقتی غر میزنین قضاوتتون نکنه و بگه حق داری.
❤

مگه بچه داری خودش شغل نیس هدف نیس درسته شرایط مثل قبل نمیشه ولی بزرگتر که بشن وقت آزاد تر میشه
بلاخره بچه بزرگ کردن خودش یک هنره انشالله که نتیجه برای هممون خوب باشه

تو این شرایط فقط باید صبور باشی و مطمئن باشی اینم میگذره و فقط یه دوره ست ،حتماً سعی کن خونه تو تمیز و مرتب نگهداری چون همین بهم ریختگی تمرکزتم بهم میزنه،اولین کاری که می‌کنی یه دست اساسی بکش یه خونت

عزیزدلم نی نی بزرگتر بشه مثلا حدود ۲دو نیم تا ۳ سال دیگه راحت میتونی کارتو شروع کنی.منم مثل خودتم و الان ۱۴ ماهه دارم الکی کرایه کارگاه میدم‌.اما خب دیگه مادریم و باید تحمل کنیم.
بخاطر این موضوع و کارنکردنم افسردگی گرفتم و دارو میخورم.

منم همینم
دلم واسه خودم تنگ شده
دلم میخواد زمان برگرده
پسرم همه جونمه ولی واقعا از وقتی اومده من ۱ دقیقه هم نتونستم واسه خودم زندگی کنم❤️‍🩹

نه منم کنار نیومدم
منم خونمو گند برداشته
منم انگار نوزاد دارم
منم برا اینک نیم ساعت بتونم ورزش کنم باید شب همسرم بیاد بعدش

نه منم کنار نمیام و یه موجود بی هدف شدم فقط بچه داری برای من غیرقابل تحمله

نه من شاد نیستم سه تا بچه دارم با درآمد کم همسرم و مشکلات زندگی😢 مسوولیت سه نفر

تنها نیستی عزیزم 🥲 منم دائم فکرم درگیره و همش تو ذهنم دعوا میکنم با خودم 😑

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟