۹ پاسخ

به نظر من همه چیه بچه دومو بیشتر حس میکنی
چون تجربه داری مثل قبل استرس نداری مهارتت بیشتره هول نمیکنی
واسه همین همه چیشو بیشتر درک میکنی

منم اولین بچم اینجوری بودم حتی پرستاره بالا سرم که بچه رو گرفته بود کنار صورتم میگفت باهاش حرف بزن اما اصلا نمیدونستم چی باید بگم ولی دومی به قول تو حس مادرانه ام زیاد بود 😂

بچه دوم تجربه خیلی بالایی داری برای همین واقعا مادر میشی
میدونی من اینجوری بودم سر بچه اولم در اصل منگ بودم
همه چیز عجیب بود
هیچی نمیدونستم
گریه میکرد میگفتم دور از جونش الان میمیره
ولی دومی
عشق میکردم باهاش
بلدش بودم
و چون تو هم دیگه هم بودن به شدت بیخیال شدم
یعنی سر اولی شیر بالا می آورد من میگفتم وای این بچه چشه دکتر رو دکتر
ولی دومی
شیر بالا می آورد میگفتم مامان جون خوب میشی بزار بشینی خخ
و دومی که بیخیال بودم خیلییییی راحت تر بهم گذشت تا اولی
اولی هنوز برام کاراش جدیده
ی شعر بلد نشه من فکر میکنم نکنه خنگه خدایی نکرده
ولی میدونم سر دومی حتی این استرس هم ندارم زمانی که بهش رسید

منم همینطور بودم دقیقا هم سز اورژانسی شدم بعد زایمان هیچ درک و ذوقی نشون ندادم حتی مادرشوهرم نگرانم بود ک نکنه بچمو نخوام

منم اتفاقا روزای اول حس آنچنانی نداشتم بهش

من تو ریکاوری انقد حالم بد سراغ دخترمو نگرفتم دکترمم گفت حالش خوبه
یا وقتی اومدم تو بغلش انگار اصلا هنوز درک نکرده بودم ک مادر شدم و این بچه واسه من
به مادرم گفتم بیار ببینمش بازم حس عجیبی نداشتم انگار باور نکرده بودم ولی شب وقتی تونستم بشینم و بهش شیر بدم وقتی دیدم چجوری داره سینمو میک میزنه یه حس عجیبی. بهم وارد شد فردای اونروز فقط نگاش میکردم و گریه میکردم ک واقعا این بچه واسه من خیلی کوجولو من مادرشم باید بزرگش کنم 🥹الان ک یادش افتادم واقعا بغضی شدم

من بعد از ۴ روز بستری و تجربه هر دوتا درد و آخرش سزارین اجباری فقط لحظه ی ک دیدمش قند توی دلم آب شد اما بعدش رفت بستری شد اصلا نگرانش نبودم زیاد فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم تا دو سه روز

شمابارداریت اذیت شدی شایدبخاطراون بوده ولی قرارنیست دومی اونجوری بشه .من سردومی که ناخاسته هم بود اینقدر همه چی برام راحت وشیرین بود .چون میدونستم چی قراره بشه .خاطره خیلی خوبی برام موند.دومی راحتتربود واسه من انشالاه اگه آوردی راحتتروشیرینترباشه برات

میدونی اونموق بیشتر آدم تو شوکه منم اینجوری بودم تقریبا همش دوست داشتم بخوابم

سوال های مرتبط

مامان علی و اسما🐥🌱 مامان علی و اسما🐥🌱 ۱۶ ماهگی
۲۰ مهرماه فهمیدم ک باردارم
بدون هیچ برنامه ریزیی.گریه کردم و مثه بید میلرزیدم
تک فرزندی و دوست نداشتم ولی دلمم نمیخواست انقدر زود بچه دار شیم
پسرم ۱۵ ماهش بود و داشتم کم کم ب استقلال میرسیدم واسه خودم
گفتم حالا ک از شیر گرفتمش و شیر خشک میخوره بزارمش خونه مادرشوهرم
برم برای خودم وقت بزارم یکم.
خیلی سخت بود ک دوباره ی بچه ی دیگ تو دلم و دوباره همه چیز و باید از اول طی میکردم
راستش هفته های اول هیچ حسی بهش نداشتم و بود و نبودش برام مهم نبود
تاااا سونوی ۱۲ هفتگی.اونجا ک دیدمش رفت تو دلم
ولی بازم میگفتم مگه میشه ی بچه ای رو مثه علی دوست داشته باشم🥲
خلاصه با تمام سختی ها و همه چیزش گذشت تا الان ک ۸ ماهمه و یکماه دیگ انشاءالله ب دنیا میاد
عاشقشم .دوس دارم زودتر ببینمش.مثه داداشش برام عزیزه با اینکه هنوز ندیدمش
ببینمش ک دیگ یچیز دیگس برام
خلاصه اینکه ازتون خواهش میکنم اگر بدون برنامه باردار شدین از همون اول دوسش داشته باشین .این بچه ها خیلی عزیزن و هدیه ی خدان و هیچوقت ب سقط و اینا فکر نکنید
درسته سخته و کسی نمیتونه پنهان کنه سختیشو ولی بقول معروف باهم بزرگ میشن😅😍😘