از شدت خستگی دلم میخواد گریه کنم🥲😴 بس که صبح تا شب بچه سر و کله زدم دیگه مغزم کشش نداره
.
به همسرم میگم اریا رو نگه دار غذا درست کنم، پا میشن دوتایی میان تو اشپزخونه🫠
میگم بذار یساعت استراحت کنم، دوتایی پامیشن میان تو اتاق، میگه ببینیم مامان چیکار میکنه😑
دیروز گفنم یکی دوساعت نگهش دار برم بازار یه دوری بزنم واسه خودم روحیم عوض شه، یهو دوتاشون جلو روم سبز شدن😐 میگه اریا دلش واسه مامانی تنگ شد! 💔
شب میخوام یساعت نفس راحت بکشم اریا از خواب بیدار میشه گریه میکنه. انگار ن انگار که صداشو میشنوه، فکر میکنه فقط وظیفه منه پاشم خوابش کنم😮‍💨
.
من این رفتارو بی مسئولیتی و راحت طلبی میبینم واقعا، حالا هرچقدم بخواد احساسی برخورد کنه و بگه دلم برات تنگ شده😑
از همین الان میگم خوشبحال عروسم، عمرا بذارم اریا این مدلی بشه و حتما همه چیو بهش یاد میدم🥸
.
باز خوبه گهواره هست میتونم بیاد حرفامو بزنم وگرنه میترکیدم

#پوشک #غذا #بازی #پستونک

تصویر
۱۱ پاسخ

عزیزم مادربزرگم همیشه میگفت مرد نهایت بتونه یک ربع بچه رو نگه داره...
حرف هایی که قدیمیا میزنن حقه.‌‌واقعا همینطوره...

تازه من همسرم دائم یا سرکاره یا پیش رفیقاشه اون تایمی هم که پیش ماست خوابیده یا داره یه بخشی از کارش رو توی خونه انجام میده که دائم من باید بچه رو از اتاق کارش دور نگهدارم،بچمو دوسدارم ولی از وقتی که به دنیا اومده من حتی برای خودم به اندازه ی یه حمام رفتن یا جلوی ایینه رفتن هم وقت ندارم هرجا هستم باید بچم بهم آویزون باشه حتی هر دوروز یکبار که میرم حمام باید همراه خودم ببرمش و از طرفی بدخوابه یعنی حتی عصرها چرت هم نمیزنه شب تا صبح هم کلی بیدار میشه خودمو تو عمق افسردگی و پوچی حس میکنم .

وای شوهر من و پسرم همینن ، ار وقتی چشمامو باز میکنم تا میخوابم بچه ور دل منه

شوهرم ی حرفی زد
گفت مادر یعنی همه چیزشو برای بچش بزاره .
پس نباید توقع داشته باشیم ازشون

منم همینم عزیز دیوونه شدم بخدا

میری بازاربهش نگو کجامیری یامیادتواشپزخونه بچه رو محل نده تابالاخره مجبوربشه بیادببرش پیش خودش شباخودت بزن بخاب هرچی صدات زد جواب نده اخرش مجبورمیشه خودش بچه روبخابونه
بایدتوعمل انجام شده قرارش بدی

همه همینجورن عزیزم من تا دسشویی هم نمیتونم برم دخترم دنبالم میاد خیلی بهم وابسته ی

وااای شوهرت برادر دوقلوی شوهر منه به قرآنننننن.
تا من میرم بیرون. بچه رو میپوشونه با ماشین دور دور تو خیابونا ‌ بعد زنگ میزنه که کجایی بیاییم دنبالت😶😶😶😶
تو خونه ام میگه عسیسممم دلمون تنگت میشه آخه! منم میگم اررره جون عمتتتتتتتت

منم باهات هم دردم ن شب دارم ن روز از دست بچه حتی میرم بیرون اذیتاش هست💔

بخدا شوهر منم هینشکلیه
خوشبحال اونایی ک شوهراشون بچه رو گردن میگیرن🥴
.
.
.خونه خودته چ قسنگه

همه مردا همینن،من سرکارم میرم وقتی میام بچه رو از پیشه مامانم میارم خونه تازه کارام شروع میشه،شبم که نمیخوابه،صبحم ۷بیدارم
پس من چی بگم

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۳ سالگی
تجربه از شیر گرفتن آریا: شیر روز رو اول تابستون کم کم قطع کردم یعنی آریا عادت داشت هر ساعت یه بار بیاد سراغم و منم میدونستم اذیت میشیم سر از شیر گرفتنش دیگه کم کم شیر های غیر ضروری حذف شد و هر وقت درخواست شیر داشت جایگزین می کردم گشنه بود غذا تشنه بود آب بی حوصله بود و توجه میخواست بازی و خلاصه یه کاری میکردم حواسش پرت بشه و اینطوری شد که وعده های روزانه اش شده بود ظهر قبل خواب و گاهی بعد بیدار شدن از خواب وعده شبانه هم قبل خواب و حین خواب سه تا پنج بار بسته به موقعیتمون قصدم این بود شهریور از شیر بگیرمش که اصلا وقت نکردم و مهر شد و گفتم اگر ادامه دار شه میخوریم به فصل سرماخوردگی و این بچه بیشتر بیقرار میشه ولی گویا دقیق زمانی تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش که روز قبل تولدش بود اولش قصدم قطع کامل شیر روز بود پس ظهر بعد اینکه کامل غذا خورد صبح هم زود بیدار شده بود قطعا خوابش میومد تصمیم گرفتم سرگرمش کنم اما تنها چیزی که تمنا می کرد شیر بود و تمام چیزهایی که دوست داشت رو اصلا نمی دید اینجا بود که فهمیدم این تو بمیریا از اون تو بمیریا نیست و راه سختی در پیشمه چیزی که اذیتم میکرد گریه هاش بود یه ساعت بود گریه می کرد و کم کم داشتم شل می کردم که با هوش درمیون گذاشتم و یه جمله اش خیلی به دلم نشست این گریه ها گریه آسیب دیدن نیستن تو به آریا آسیب نمی زنی اینها گریه های سازگار شدن هستند