پارت دوم
دکتر کارامو کرد و به پرستارا گفت بچه رو به مامانش نشون بدین
وقتی اوردنش اینقدر گرم بود بدنش دلم براش میرفت
یه کلوچه ی خوشمزه و گرم بود
موهاش فر شده بود و مشکیه مشکی بود 🥲
دلم اروم گرفت از سلامتیش دیگه حالم خوب بود و دلم میخواست فقط اروم بخابم
بردنم ریکاوری خیلی سردم بود روم پتو انداختن
وقتیم منتقل شدم بخش هنوز میلرزیدم
همه اومدن دیدنم و تبریک گویی و اینکه دیدن بچه هی قربون و صدقش میرفتن
دلم میخواست ببینمش بغلش کنم ولی سعی کردم کمتر حرف بزنم و سرمو تکون بدم
خلاصه بعد کلی ملاقاتی و رفتن بی حسی دردا کم کم شروع شد ولی تحمل میکردم
راستی من پمپ درد نداشتم و با شیاف و مسکن تحمل میکردم
اولین بلند شدن خیلی سخت بود برام اما دوست داشتم همش راه برم حس راحتی داشتم‌ اونجوری
با همه سختیا و دردا بلاخره گذشت و روز ترخیص رسید
خیلی خوشحال بودم که میریم خونمون 😍🥹
وسایلامونو جمع کردیم و با معجزه ای که خدا بهمون داد رفت خونه و همه دورمون بودن و خوشحال
خداروشکر میکنم که با همه سختیاش گذشت و من الان مادر شدم
مادر دختری که فرشتست هر لحظه خدارو شکر میکنم بابت وجودش 🤲🥺
درسته الانم خیلی سخته با شب بیداری ها و گریه کردنا اما بوی تنش دنیای منه 🥲
خدا دسته همه مامانای باردار رو بگیره و کمکشون کنه
خدا دامن چشم انتظارارو سبز کنه و بهشون اولاد صحیح و سالم بده
الان که اینارو میگم اشک تو چشمم جمع میشه امیدوارم اگه ذره ای پیشه خدا عزیز باشم دعامو مستجاب کنه 🤲♥️🥲🥹
اینم از تجربه من یه مادر به شدت ترسو و استرسی
خواستم بگم اصلا اونجور که فکر میکردم نبود خیلی ارومتر بودم اون روز
نصیحتم به مامانا از بارداری لذت ببرید و روز زایمان نترسید با توکل به خدا همه چی قشنگ پیش میره 😍

۲ پاسخ

مبارک باشه عزیزم ایشالله نامدار باشه

مبارک باشه عزیزم ...انشاالله دختر قشنگت سالم و خوشحال زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه🤲

سوال های مرتبط

مامان مــ🌙ــاهـلـیـن مامان مــ🌙ــاهـلـیـن ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۸

من ساعت۲۱:۱۵دیقه زایمان کردم و تا۴صبح باید چیزی نمیخوردم خیلی گشنم بود ولی چاره ای جز تحمل نداشتم بااینکه زیر سرم بالش نبود ولی اصلا برام سخت نبود حتی کلی سرمو چرخوندم و بلند کردم ولی خداروشکر سردرد نشدم سزارین از اون چیزی که فکر میکردم برام راحت تر بود
درد داشتم ولی دردام با شیاف قابل تحمل بود
ساعت۴صبح با نسکافه و کمپوت گلابی شروع کردم به چیزی خوردن ساعت۶صبح هم سوند رو برام کشیدن که بازم هیچ دردی نداشت یه مسکن برام زدن و گفتن کم کم شروع کن به راه رفتن با کمک همراهام نشستم روتخت خیلی درد داشتم احساس میکردم بخیه هام داره میترکه ولی میدونستم این فقط حس منه و اتفاقی نمیوفته وقتی پاشدم چند دور سالن بیمارستان رو رفتم و اومدم بااینکه اولین راه رفتنم بود اصلا خمیده راه نمیرفتم و صاف قدم برمیداشتم از ترسم جرئت نمیکردم دوباره روتخت بخوابم اخه بلند شدن خیلی سخت بود ولی همه ی اینارو تحمل میکردم هرچی بود از درد طبیعی برام بهتر بود😅از لحاظ رسیدگی بیمارستان همه چیز عاالی بود حتی کاچی هم برام اوردن
غذاهاشون خیلی خوب بود تمیزی اتاقا و نحوه برخورد پرسنل هم که دیگه حرف نداشت خلاصه تجربه زایمانم بجز اون نیم ساعت درد طبیعی که کشیدم همه چی خیلی خوب پیش رفت و راضی بودم انشالله این حس قشنگ بزودی قسمت همه ی چشم انتظارا و مامانای باردار❤️
مامان حامی مامان حامی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول صبح زود رفتیم بیمارستان با این که سنم کمه و تجربه ای از زایمان و اتاق عمل ندارم ولی اصلا خدا بهم قوت داده بود ترس و استرس نداشتم رفتیم اول سوند وصل کرد اثبات درد نداشت چند ساعت بعد بردن اتاق عمل سوزن بی حسی زدن همه میگفتن سخته ولی اونم اصلا درد خاصی نداشت و کم کم بی خس شدم و حالم بد بود فکر میکردم دارم از حال میرم نمی‌تونستم خوب حرف بزنم از اثرات بی حسی بود بعد پسرم به دنیا اومد گذاشتن کنارم باهام پوست با پوست ارتباط بگیره از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم خدا رو هزاران مرتبه شکر اصلا باورم نمیشد منم مادر شدم و خدا منو لایق دونسته بعد بردنم ریکاوری خودم و نینی یک ساعت اون جا موندیم بعد دو تا مون رو با هم آوردن تو بخش انتظار همسرم از خوشحالی چشماش داشت برق میزد و گریه میکرد هممون از خوشحالی داشتیم پرواز میکردیم از خدا خواستم این صحنه رو نصیب همه چشم انتظار ها بکنه الهی آمین بعد چند ساعت بی حسی پاهام داشت کم میشد بدنم می‌لرزید و دردام شروع شد ولی زیاد نبود قابل تحمل بود تو تخت فقط وقتی برا سرویس و بلند شدن و خوابیدن اصلا خیلی بد بود و نمی‌تونستم از پاهام خون می‌ریخت خونریزی م زیاد بود و پرستار اومد منم گربه میکردم که بیمارستان رو کثیف کردم ولی خیلی مهربون بود و اومد طی زد کمکم کرد و رفتم سرویس و اصلا نمی‌تونستم راحت راه برم م بلند شم خیلی سخت بود با کلی درد و گریع راه میرفتم ولی الان خدا رو شکر حالم خیلی بهتره و دردام کم شده در کل خوب بود اون جوری که میگفتن سخته نبود خنت رو شکر خدا را هزاران مرتبه شکر که پسرمو بهم داده هر چقدر شکر کنم بازم کمه قسمت همه چشم انتظار ها و خانم های باردار
مامان 💙آرتین

👶🏻 مامان 💙آرتین 👶🏻 ۴ ماهگی
دیشب بعداز ۱۰ روز که مامانم خونمون بود و زحمت من و نی نی و همسرم به گردنش افتاده بود و بشدت اذیت شد و تا ابد شرمندشم❤️، شام خونمون بودن با بابا و داداشام بعدش مامانم رفت خونشون موقع رفتنشون گریم گرفت🥲 همسرم بهم میگفت لوس بازی چیه ولی اون حسی که داشتمو‌ درک نمیکرد، عادت کرده بودم به مامانم خیلییی حس خوبی بود که مامانم خونمون بود خیلی زود گذشت اصلا باورم نمیشه ۱۰ روز از به دنیا اومدن پسرم گذشته و ۱۰ روز مامانم خونمون بود و دیگه تموم شد ، قربونشون برم که توی بیمارستان و خونه با هر دردی که کشیدم و آخی که میگفتم مامانم و بابام اشک ریختن هیچ وقت یادم نمیره موقعی که بابام اومدش بیمارستان روی تخت اونطوری و با اون حال دیدتم‌ چقدر گریه کرد خدا منو ببخشه🥺
وقتی مامانم رفت خیلی حس غریبی داشتم با اینکه خونشون خیلی نزدیکه به خونه ما ولی اینکه ۱۰ روز شبانه روز کنارم بود عادت کرده بودم و دوست داشتم هنوز باشه خونمون🥲🥲❤️هنوز که هنوز بغض رفتن مامانمو دارم یهو دلم میگیره با اینکه امروز از صبح تا عصر خونمون بود مامانم دوباره موقع رفتن گریم گرفت🥺
خدا همه پدر مادر ها و.. ان‌ شاءلله حفظشون کنه و سایشون روی سرمون باشه، از خدا میخوام که بتونم جبران کنم واسشون چه قبل از ازدواج و دوران بارداری چه بعد از زایمان خیلی خیلی زحمت دادم بهشون امیدوارم خدایی تواناییشو‌ بهم بده بتونم جبران کنم❤️❤️❤️💚
۱۴۰۵/۰۴/۲۶
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۸ ماهگی
تجربه سزارین
(پارت دوم)

دکتر اومد عمل رو شروع کرد فقط احساس کشش یا فشار داشتم اما هیچ دردی نداشت. بعد از گذشتن ۵ دقیقه دیدم تکون ها شدید تر شد و احساس میکردم انگار یه چیز بزرگی رو از شکمم دارن میکشن بیرون و بعد صدای گریه نی نی رو شنیدممم 😭
بهترین و قشنگترین حس زندگیم بود، عاشق صداش شدم و بعد ۲،۳ دقیقه هم صورت ماهش رو اوردن دیدم و چسبوندنش بهم 🥹❤️😍 اون لحظه دیگه همه دردها و سختی های دوران بارداری از یادم رفت🥹
بعد دکتر شکمم رو فشار داد که چون بی حسی داشتم دردی نداشت. بعد رفتم‌ تو ریکاوری و یکبار دیگه هم‌ اونجا فشار دادن که اون هم چون هنوز بی حسی بود‌ قابل تحمل بود برام. بعد از گذشت حدود یک‌ربع تا نیم ساعت که تو ریکاوری بودیم بردنم بخش و گفتن ۱۲ ساعت نباید سرت رو تکون‌‌بدی که سر درد نگیری. من‌ هم این کار رو کردم‌ و خدا رو‌ شکر سردرد نگرفتم. فقط هر چی آثار بی حسی میرفت دردها بیشتر میشد اما خدا رو شکر با مسکن هایی که تو سرم میزدن و شیاف قابل تحمل بود. در کل همه درداش قابل تحمل بود خدا رو شکر 😍 بعد از گذشت ۱۲ ساعت هم گفتند بلند شو راه برو و وقتی بلند میشی راه میری و اولین دستشویی رو میری انگار یهو همه دردهات خیلی سلک تر میشن ^_^
اگه سوالی داشتید بپرسید حتما 😍
مامان کیاشا مامان کیاشا ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو
خیلی سریع بی حس شدم و عمل رو شروع کردن یکی از کادر بالا سرم بود و همه چی رو برام توضیح میداد و این خیلی خوب بود این رو هم بگم که من حواسم بود و به هیچ عنوان نه صحبت میکردم نه سرم رو تکون میدادم و خداروشکر بعدش سردرد نگرفتم ، به خاطر ناشتایی و اینکه دهنم خیلی خشک بود حین عمل حالت تهوع گرفتم که گفتم و بهم آمپول صد تهوع زدن و خیلی سریع خوب شدم ، نی نی به دنیا اومد و من مدام داشتم تو ذهنم برای همه دعا میکردم ، پسرمو تمیز کردن و گذاشتن کنارم منم کلی بوسش کردم و قشنگ ترین لحظه بود ، چندین بار ماساژ شکم رو انجام دادن که چون بی حس بودم اصلا چیزی متوجه نشدم و بعدشم بردنم ریکاوری و اونجا خوابیدم و خیلی خواب بهم چسبید و بعدش یک مامایی اومد و بچه رو گذاشت کنارم و بهش شیر داد از ریکاوری رفتم بخش و خیلی میلرزدیدم که خب طبیعی بود و تا ۸ ساعت بعدشم چیزی نخوردم حتی یک قطره آب ، توی بیمارستان مدام پرستار حواسشون بود و همه چی رو چک میکردن و رسیدگی شون عالی بود
راجب اولین راه رفتن هم با کمک پرستار خیلی راحت راه رفتم و درد خیلی خیلی کمی داشتم . روز بعدشم که مرخص شدم
خداروشکر همه چی خیلی خوب بود و از همه چی راضی بودم امیدوارم همه زایمان راحتی داشته باشن
فقط اگر سزارینی هستین اصلا نترسین همه چی خیلی راحت تر از چیزیه که بهمون گفتن
مامان نون خامه ای🩵 مامان نون خامه ای🩵 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من پارت اخر

وارد اتاق شدیم من بی نهایت درد داشتم ولی باز قابل تحمل بود همه خوشحال بودن من میخواستم همه چیو تعریف کنم و از ذوقم بگم که همسرم نزاشت و گفت نباید حرف بزنی بعد اومدن مسکن و سرم اینا زدن خلاصه شب شد و من هی دکمه پمپ درد زیر دستم بود بازم ارومم نمیکرد و‌حواهش میکردم برا شیاف دیکلوفناک ولی نمیزاشتن و میکفتن با پمپ تداخل داره
تحمل کردم تا اینکه شب شد و پرستار اومد که اولین راه رفتن بعد زایمان رو بریم چون ازش خیلی شنیده بودم منتظر درد وحشتناک بودم ولی میشه گفت قابل تحمل بود کمی راه رفتیم و شب تا صبح روز بعد تقریبا بیدار بودم و از درد خواب نداشتم
صبح تا ظهر بهتر بودم گفتن اگه تا ظهر دفع داشته باشین هم من هم نوزاد مرخص میشیم همونم شد و ما با درد زیاد ولی با حس خیلی خوب راهی خونه شدیم
(راستی من ماساژ رحمی هم تو بیحسی ریکاوری گرفتم و درد زیادی حس نکردم)

خواستم تجربه ام اینجا بمونه که ازش کوه نسازید چه با ترس چه ریلکس اون روز قشنگ ترین و ناب ترین روز عمرتونه لذت ببرید و هر لحظش رو تو ذهنتون ثبت کنید

و در اخر آرزو میکنم همه ی دخترا و عاشقا ثمره ی عشقشون رو ببینن،مادر بشن و این حس رو تجربه کنن ،بی نظیره🫠❤️🥹

به تاریخ ۱۴۰۵/۶/۱۰