دیشب بعداز ۱۰ روز که مامانم خونمون بود و زحمت من و نی نی و همسرم به گردنش افتاده بود و بشدت اذیت شد و تا ابد شرمندشم❤️، شام خونمون بودن با بابا و داداشام بعدش مامانم رفت خونشون موقع رفتنشون گریم گرفت🥲 همسرم بهم میگفت لوس بازی چیه ولی اون حسی که داشتمو‌ درک نمیکرد، عادت کرده بودم به مامانم خیلییی حس خوبی بود که مامانم خونمون بود خیلی زود گذشت اصلا باورم نمیشه ۱۰ روز از به دنیا اومدن پسرم گذشته و ۱۰ روز مامانم خونمون بود و دیگه تموم شد ، قربونشون برم که توی بیمارستان و خونه با هر دردی که کشیدم و آخی که میگفتم مامانم و بابام اشک ریختن هیچ وقت یادم نمیره موقعی که بابام اومدش بیمارستان روی تخت اونطوری و با اون حال دیدتم‌ چقدر گریه کرد خدا منو ببخشه🥺
وقتی مامانم رفت خیلی حس غریبی داشتم با اینکه خونشون خیلی نزدیکه به خونه ما ولی اینکه ۱۰ روز شبانه روز کنارم بود عادت کرده بودم و دوست داشتم هنوز باشه خونمون🥲🥲❤️هنوز که هنوز بغض رفتن مامانمو دارم یهو دلم میگیره با اینکه امروز از صبح تا عصر خونمون بود مامانم دوباره موقع رفتن گریم گرفت🥺
خدا همه پدر مادر ها و.. ان‌ شاءلله حفظشون کنه و سایشون روی سرمون باشه، از خدا میخوام که بتونم جبران کنم واسشون چه قبل از ازدواج و دوران بارداری چه بعد از زایمان خیلی خیلی زحمت دادم بهشون امیدوارم خدایی تواناییشو‌ بهم بده بتونم جبران کنم❤️❤️❤️💚
۱۴۰۵/۰۴/۲۶

۱۷ پاسخ

عزیزم هم مون این طور بودیم واین حس رو‌داشتیم

منم گریه کردم دهمین شب موقع رفتنش😭♥️

خدا سایشونو بالای سرتون حفظ کنه گلم

من ک مادری ندیدم ولی انشالله برای بچهام همچین مادری باشم

این بغض ک گریه برا همه پیش میاد، چند روزی هم دلگیره دیدن جای خالیشون، ولی شکر خدا کنیم که سایه شون بالا سرمونه و تجربه دارم اونقدر فسقلی سرت رو گرم ‌کنه که خونه برات عادی بشه، امید داشته باش که نزدیکن و میتونن هر وقت اراده کنی بری پیششون یا اونا بیان

منم امروز از خونه مامانم اینا اومدم خونه خودمون🥲
دلخوشیم اینه که نزدیکه بهم فقط همین

مامان من از وقتی سرکلاژ شدم هر روز چند ساعت میاد پیشم . امروز و دیروز نیومد انقد حالم بده. از صبح ده بار گریه کردم

و منی که با خوندن تاپیکت زار زار گریه کردم
دقیقا منم سر زایمان اولم مامانم مرد و زنده شد😭

مامان منم دوشنبه میره خونه اش نمیدونم چطوری خودمو آروم کنم تا اون روز اذیت نشم

قدردانشون باش.نعمت بزرگی داری.دیگه مادرشدی خودت وسعی کن مادری باشی به خوبی وقوی مادرت

اخی عزیزم خدابرات حفظش کنه واقعا وقتی مادر میشیم قدر.مادرامو بیش تر می‌دونیم
دقیقا منم وقتی پیامت خوندم یاد خودم افتادم وقتی مامان رف ی حس عجب غربی داشتم مخصوصا غروبا رفت رفت یکم بهتر شدم واقعا روزای اول زیامون تا دوهفته اول یکم سخت بخوای با شرایط کنار بیایع 🥺❤️

مادرا فرشتن واقعا 😍😭😭😭منم تا به مامانم و خوبیای که در حقم میکنه فکر میکنم گریم میگیره به نظرم هیچ موقع نمیشه جبران کرد محبتاشون
یه روز در میون میاد خونمون با اینکه پاش درد میکنه همه ی کارامو میکنه و میره

خدا برات حفظشون کنه عزیزم

اشکی شدم با پیامت🥺
من تو ماه های اول چند هفته ای استراحت مطلق بودم و موندم خونه مامانم و وقتی برمیگشتم خونه خودم گریه کردم
جتی حس جداییش بیشتر از روز عروسی بود
نتگفته نماند پیاده ده دقیقه فاصله دارم با مامانم

سایشون مستدام قربونت برم 🥰

همه این حسو دارن عزیزم منم داشتم

ان شاالله عزیزم واقعا مادر داشتن نعمتی هست

سوال های مرتبط

مامان محمد طاها مامان محمد طاها ۱ ماهگی
هعییی بابام و مامانم از وقتی محمد طاها بدنیا اومد خونه من بودن تا همین دو روز پیش که اومدن خونشون و ما هم اومدیم 🙂
تا اونجا بودیم همچی اوکی بود 🥲 یکم فقط سر گرم نگه داشتن بچه من جوش میزدم...
بابام هم اوکی بود بچه رو بیشتر از مامانم نگه می‌داشت ☹️
الان ک اومدیم اینجا تا امروز خوب بود بعد رفتیم آزمایشگاه زردیشو بگیریم از ۸ اومده بود رو ۹ من خیلی ناراحت شدم چون بابام همش اصرار داره بچه جاش باید گرم باشه و با منم همش دعوا ک بچه ست اسباب بازی نیست ...
خلاصه ما اومدیم ازونجا من یه سرهمی نازک پوشوندم انداختم زمین هی نق میزد بابام اومد گفت چرا گریه می‌کنه تازه سشوار گذاشته بودم براش گفتم آروم شد
رفت ازون موقع ن بغلش می‌کنه ن حرف میزنه باهاش
یکسره باهاش درحال بازی و حرف زدن بود 😭😭
شوهرمم از سرکار اومد بهش محل نداد
بعد مامانم برد گذاشت پیشش برش داره برنداشت با اینکه داشت گریه میکرد .
منم ناراحت شدم بنظرتون برم فردا خونمون ؟
مامانم میگه زشته یهفته بمون الان میگن دو روز نشده رفت
نظر بدید لطفا
مامان ماهان👶🫀 مامان ماهان👶🫀 ۱ ماهگی
خب منم می‌خوام تجربه زایمانمو بنویسم
۳۹ هفته ۵روز بودم با کاهش حرکت رفتم بیمارستان نزدیک خونمون، رفتم نوار دادم حرکتش خوب بود هیچ دردی هم تبث نکرد بعد دکتر سونو هامو دید گفت که با سونو آنومالی تو الان ۴۰ هفته ۲روز هستی و چون با علایم کاهش حرکت اومدی باید بستری بشی منم که خیلی ترسیدم چون هیچ کس بجز همسرم نبود کنارم و اصلا نمی‌خواستم اون بیمارستان زایمان کنم فقط رفته بودم ان اس تی بگیرن، که میخواستن با زور بستری کنن که با رضایت خودم و همسرم اومدم خونه همین که از بیمارستان دراومدم به مامانم زنگ زدم چون شهرستان بود، همین که زنگ زدم بغض کردم گریه ام گرفت نتونستم حرف بزنم چون واقعا ترسیده بودم اصلا آمادگی نداشتم برا زایمان گوشی دادم شوهرم،شوهرم به مامانم گفت که فردا بیا می‌خوایم بریم برا بستری ,کل شب از استرس چشم رو هم نذاشتم،حواسم هم به حرکت بچه بود خیلی فعال شده بود روزه آخری 🥹 فرداش ساعت پنج بعد ظهر مامانم از شهرستان رسید خیلی میترسیدم میگفتم من نمیام شما برین برا زایمان 😂😅 بازور کشون کشون منو بردن 😪
بریم برا پارت بعدی




زایمان طبیعی زایمان طبیعی
مامان قلب مامان مامان قلب مامان ۱ ماهگی
سلام بچه ها.
از تحربه بعد از سزارین بخوام بگم اینکه وااااقعا حالم روحیم بد بود درد نداشتم اما لینکه شیرم هنوز نیومده بود بلد نبودم هنوز شیر بدم خیلی بهم ریخته بودم شب تا صبح خوابم نمیبرد استرس داشتم میگفتم نکنه نی نی چیزیش بشه .
بدتر از همه ی اینها رفت و امد مهمونها خیلی اذیتم میکرد وااااقعا باید از هفته ی دوم رفت دیدن من هنوز خودمو پیدا نکرده بودم سردرگم بودم هنوز شیر نمیومد خیلی فکر و ذهنم بهم ریخته بود با اینکه کمکی داشتم خواهر و خواهر شوهر و مامانم پیشم بودند اما اصلا چیزی از نگرانی و دلواپسی خودم کم نمیکرد .خداااایی خواهر شوهرم خیلی برام زحمت کشید تو بیمارستان تو خونه اما سه تا بچه داره بچه های بزرگ خودش میومد اینا هم همش این چند روز تو دست و پای من بودن بعد شب هم تا ساعت ۱۲و یک با مادرشوهرم میومدن مینشستن من کلافه خواب با خاله و دختر خاله شوهرم همش خونمون بودن وااااقعا اعصاب و روانم بهم ریخته بود و شبها اروم گریه میکردم. الان که روزها دیگه تنهام خیلی ارااامش دارم