۲۹ پاسخ

عزیزم نگران نباش..منم همینطور بودم من دو هفته خونه بابام بودم..وقتی اومدم همین حس تو رو داشتم ولی شب سوم اومدن خونمون گفتن بیا بریم گفتم نه دیگه عادت کرده بودم..تو هم عادت می‌کنی و از لحظه ب لحظه ی نینی لذت می‌بری وقتی مامانت پیشته نمیتونی حس مادر بودن رو‌بچشی چون مامانت کاراشو انجام میده اما وقتی خودت کاراشو انجام میدی میفهمی چه لحظات شیرینی رو داری سپری می‌کنی و حس مادر بودن رو اونوقت میفهمی

عزیزم نگران نباش همون‌جوری که تو به مادرت دلگرمی اون نینی هم به تو احتیاج داره و دلگرمه من پسرم آنقدر کوچیک بود مامانمم میترسید بگیرتش به خودم گفتم باید قوی باشم من باید مواظبش باشم
مادر شوهرم همش می‌گفت بذار من کاراشو بکنم خودم تنها دستشویی میکرد می‌بردم میشستم میگفتم باید خودم بتونم
اصلا نترس وقتی انجام بدی میبینی چقدر شیرینه و اونقدرام سخت نیست هرچیم بلد نبودی اینجا بپرس کمکت میکنیم

بچه داری سخته ولی خدا توانش و میده به همه مامانا

نه عزیزم تو خیلی هم قوی هستی این حس طبیعی هست ولی تو که قوی که تونستی تا این مرحله بیایی از پس بقیه مسولیت ها هم برمیایی❤️

واقعا درکت میکنم وحشتناک بود برای من حسش مث حسی ک ازدواجدمیکنی و‌میخای از خونه بابات وسیله هات جمع کنی بری منم گریه کردم و‌میگفتم غلط کردم من نمیتونم بچه داری ولی خب میگذره تا دوماه اول مرحله خیلی سخته بعدش بهتر میشه هرچن من الان انقدرررر دخترم گریه میکرد هیجوره اروم نشد از شدت گریه چونش‌میلرزید بخدا قلبم دیگ داشت ایست میکرد😓

منم الان مامانم رفت ایقد بغض گلوووم گرفته بود داشت خفه ام میکرد
نمیدونم این مسیر رو به روم رو چطور برم
حس میکنم همه منو وارد یه راهی کردن میگن باید تنهایی همشو بری داغون شدم
نه میتونم لباس بچم عوض کنم نه میتونم بشورمش هیچی😭😭😭😭

من تو گلبهار هیچکسو ندارم حتی ی همسایه یا دوست
مامانم مثل مامان شما اومد ۱۰ روز موند رفت
من میگفتم وای اگ چیزی بشه من چیکار کنم اصلا نمیتونم بچه بزرگ کنم
شبا از استرس خوابم نمیبرد
ولی خدا جوووری هوامو داشت و کمکم کرد تو شهر غریب بدون کمک هیچکسی بچمو تا این سن برسونم با اینک پسر من رفلاکس شدید داشت و چند باری تو خواب حتی نزدیک بود دور از جونش خفه شه
نگران نباش خدا هوای مامانا رو داره

خب تو نرفتی خونه پدرت؟؟؟
اولش اینطوریه منم مثل تو بودم ولی الان عادت کردم

من از شب اول ک امدم خونه تنها بودم بچه اولمم بود شوهرمم حتی بچه بغل نمیکرد میترسید بیخوابی هم میکشیدم اصلا یه وضعی صبحا دیگه زنگ میزدم مامانم با گریه ک تروخدا بیا تا یک ماه برنامه همین بود گریه میکردم میگفتم غلط کردم اصن من نمیتونم از چهله ک در امدیم دیگه اوکی شدم حالام دیگه مامانم زنگ میزنه میگه ها دختر زنگ نمیزنی بگی مامان بیا پیشم گفتم دیگه اوکی شدم حتی بچه تو بغل ظرفم میشورم😅

تو مادری و قوی عزیزم ب خودت ایمان داشته باش🥰🫂🥲

چقد دلتنگ مامانمم. هرشب یک دور به یاد اون روزا گریه میکنم

منم‌مامانم ازم دوره
خدا گمک‌میکنه خواهری درکت میکنم

منم الان ۲۰ روزه خونه بابامم . مادرم همه کارا میکنه .. قراره بعد چله برم از الان میترسم برا واکسنش گفتم باید بیایی من نمیتونم. خیبی میترسم 😪😭😭

طبیعیه من۸روز خونه خودم بودم یکهفتم رفتم خونه بابام ولی وقتی اومدم ترسو کنارگذاشتم وکارای پسرموانجام میدادم حتی حمومم خودم میبردم روزای اول یکم استرس داری ولی بعدش رو روال میوفتی

من دیشب تنها موندم ولی امشب اومد بهم سر زد بعد رفتنش خونه خیلی سوت و کوره منم دارم کریه میکنم😭

الهی خدا همه مامان هارو حفظ کنه منم بچه اولم شب دهم که می‌خواست بره انقدر گریه کردم دلش نیومد شب بعد رفت بازم هر دو روز میومد نصف روز پیشم تا دوماه هم خودش بچه رو می‌برد حمام تا یکم یاد گرفتم همه چی رو

گلم نگران نباش منم همین بودم ولی الان کامل اوکی ام میگذره

انشاالله نگران نباش

عزیزم ما همه ی این مراحلو گذروندیم،من سزارینیم و از همون روز اول به مدت ۱هفته خونه خودم بودم در حالیکه بچه ی اولمه و خیلییی کوچووولو بود جوریکه هرکسی نمیتونست کاراشو بکنه ولی من تمام کاراشو میکردم

اخی چقد یاد خودم افتادم ۱۷ سال پیش ۲۱ سالم بود مامانم وقتی روز ۱۲ رفت چقد حالم بد شد حتی نمیتونستم جای بچه رو عوض کنم دخترم بکوب ۷ماه گریه میکرد شبانه روز دریغا مادرشوهر خواهر شوهر که نزدیکم بودنگاهم کنن ولی خدا توانش و بهم داد انقدر روزابرام شیرین شد و گذشت هیچی نفهمیدم خدا بهت توانش و میده گلم ناراحت نباش

نه عزیزم من سر بچه اولم تو ۱۴ روزگی رفتم خونه خودم واسم سخت بود ولی به مرور میبینی که خیلی هم راحتی یکم دلت تنگ میشه طبیعیه ولی دیگه باید به زندگیتون برگزدید

به نظر من برو خونه مامانت این تفکرم ‌که تنها باشم مسئولیت پذیر بشم و بزار کنار
من بعد ده روز ک مامانم رف تنها بودم افسردگی شدید گرفتم چون بچه هنوز خیلی کوچولوئه و اون استرس نگهداری ازش خیلی روحیت و داغون میکنه و هم اینکه نمیرسی خودت و تقویت کنی
یه هفته خونه مامانت بمون تا هم یکم بچه جون بگیره هم خودت

سختیش یکی دوماه اوله به خودت اسون بگیر همش بگو میگذره اگه بخوای خودتو ناراحت کنی خدایی نکرده افسردگی بعد زایمان میگیری من خودم از روز زایمان تنها بودم تا الان میگذره همیشه که اینجور نمیشه

دیگه همسرت باید کمک حالت باشه
تو می‌رفتی خونه مادرت خوب

عزیزم دختر منم13روزش بود مامانم رفت شهر خودمون دقیقا حالم میتونم بگم بدتر از شما بود هیچ لطلاعی از بچه و بچداری نداشتم اما گذشت الان 6سالشه

من 25 روز خونه مامانم بودم دقیقا همین حال تورو داشتم موقع خدافظی مامانم بغل کردم گریه کردم🥲خیلی بهش عادت کردم اصلا بهم سخت نگذشت وقتی پیشش بودم ولی تا اومدم خونه حالم بد شد همش فکر میکردم شب اولیه ک تنهام مامانم نیس چطور از پس بچه بر بیام همش استرس داشتم ولی بعد دو سه روز اوکی شدم دیگ راحت کارامو میکردم
تو ام عادت میکنی قلق بچت میاد دستت کم کم تجربه میکنی یاد میگیری فقط این دو سه روز اول سخته ک میگذره

تلقین نکن آسونه میتونی
همه همینو گذروندیم

عزیزم دیگه باید عادت کنی
حالا خوبه شما مامانت داشتی تا ده روز پیشت بود
من هیچکس ندارم از روز اول خودم تنهام

الهی عزیزم انشاالله خدا بهت کمک میکنه نگران نباش به قول مامانم خدا یه جوری کمکت میکنه انگار از اول مادر بودی

سوال های مرتبط