۸ پاسخ

من طوریم که دیگه نمیتونم به بارداری فکرکنم ازخانواده ام دورم کلی حالت تهوع داشتم تو۳ماهگی پام شکست باید عمل میشد بخاطربچه نتونستم عمل کنم بعدشم فشارو دیابت بارداری بعدازاون ترس مردن درحین زایمان که تبدیل شده به فوبیا برام ...بعدازبدنیا اومدنشم خیلی اذیت شدم دست تنها بودم خیلی گریه میکرد پیش هیچکس نمیموند

من
چون کل تایم بارداریم استراحت مطلق بودم ببخشید دسشوییم نمیتونستم برم برام لگن میزاشتن اواسط بارداریم ۲۰روز حموم نکردم فقط رو یه تخت خوابیده بودم همین الان یادم افتاد یجوریم شد😑🤦‍♀️🤣

منننننننن
چون از‌ زمانی ک بی بی‌چکم مثبت شد لکه بینی داشتم و شیاف زدم رسیدم به ۱۲هفته خونریزی شدید کردم در حدی ک مثه ادرار خون میزف ازم دکترا گفنم هم دهانه زحم باز شده و هم جفتت خیلی پایینه باید استراحت مطلق کامل باشی حتی حمام هم نباید بری در‌کنارش هر روز شیاف و امپول پروژسترون میزدم و دکتر گف هماتوم گرفتی و این توده خونی از بچه هم بزرگتره و من تا ۶ماهگی همچنان خونریزی و لکه بینی داشتم
بماند ک چقدر استرس داشتیم و یک سره تو سونوگرافی بودم شوهرم با سرعت ۱۰تا رانندگی‌ میکرد مامانم تشت میاورد موهام رو میشست
این وسطا دیابت بازداری هم گرفنم و استرس اونو داشتم ماه اخر بارداری هم باید هقته ای دوبار ان اس تی میدادم و هفته ای ۱ بار سونوی بیوفیزیکال
با همه اینا بازم خداروشکر پسرمو صحیح و سلامت بغل گرفنم

من منننننننن وای من

من من🤦‍♀️از بس سر دخترم با هرچیزی که واسه بقیه عادیه؛ من چالش داشتم
اصلا شکسته شدم تو این دوسال😔

من
چون حق دارم😆

مننن احساس میکنم قلبم وایمیسته
با اینکه اصلا نگهنمیدارم خدای نکرده اگه باردارم بشم

هرچی به تولد پسرم نزدیک میشم بیشتر میلرزم

سوال های مرتبط