۴ پاسخ

مثلا توی بعضی شبا همه بچه ها بیقرار میشن ...مامانم انقد میگه اینجاش و اونجاش ک دیگه میخوام خودمو خفه کنم .

من مادر شوهرم اینجوریه چپ میره راست میره هی میگه سرما خورده🤦🏻‍♀️
سر همین لباس پوشوندن زیاد تو اوج تابستون اینقدر بچه من پوشوند ک بخاطر زردی راهی بیمارستان شد رفت دستگاه💔

دقیقا عین مامان من😃😃😃تا دیروز میگفت گوشش ی مشکلی داره...امروز دکتر بررسیش کرد هیچیش نبود فقط استرس منو بیشتر میکنه ...مثلا امشب داروی رفلاکس دخترمو عوض کرده بعد دخترم امشب بیقراری کرد میگفت بخاطر اون دارو هستش
بخدا ی سری زنا هستن انقددد بلدنن
البته دلمم برا مامانم میسوزه

اه مامان منم همینطور
بچه وزنش خوبه ولی میگ لاغره تپل نیس شیر نمیخوره یبار عصبی شدم گفتم باشه مامان بچم مریضه اسم بزار راحت شو

سوال های مرتبط

مامان مهدی مامان مهدی ۱۳ ماهگی
می‌خوام یکم حرف بزنم بلکه صدای مغزم ساکت بشه
خانواده شوهرم آدم سرد و بی محبتی ان
شایدم اسمش محبت نیست ولی من بشدت فراری ام از این جور آدما از شانسم گیرم اومده
مثلا وقتی زایمان کردم با همه سختی پدر شوهرم که نیومد مادر شوهرم اومد اونم دست خالی دریغ از یه آبمیوه یا شیرینی و گل تخت بغلی کل بیمارستان شیرینی دادن ولی برای من هیچ خبری نبود
پدر شوهرم که روز سوم که بیمارستان بودم یه سر اومد اونم دست خالی بعد سه چهار روز که مرخص شدم بازم دست خالی با اینکه اولین نوه شونه فقط سه تومن داخل پاکت گذاشتن با هزار تا منت دادن
تا تقریبا یه ماه که دعوت مون نکردن بعد که دیدن خودمون نمیریم مجبوری دعوت کردن
برای اولین بار که رفتم خونشون هیچ هدیه ای به پسرم ندادن هیچ
همش هم بچه رو ازم می‌گرفتن
تو کل بارداریم فقط یه بار یه لباس دست دوم که پاره بود مادرشوهرم داد گفت برات خریدم
درحالی که مشخص بود کهنه اس پرز داده یه لباسی که برای سن بالای چهل سال بود
هیچی برای پسرم نخریدن مامانم اون همه سیسمونی داد حتی یه دست لباس نخریدن براش
نمی‌دونم شاید من حساسم اما واقعا بد برخورد می‌کنند شاید بخاطر اینکه هیچی نمیگم به روی خودم نمیارم ادامه میدن اما واقعا دیگه صبرم لبریز شده امروز که دیدم خالم برای عروسش که امروز زایمان کرده چه کارا می‌کنه بیشتر دلم گرفت
این اخلاقای سرد شوند یکمی به شوهرمم ارث دادن
از بعد زایمانم یکمی سرد شدم نسبت به شوهرم
هعیییی ...حرف زیاد دارم دلم پره اما اینجا جایش نیست..
مامان پسته شور🤰🩵 مامان پسته شور🤰🩵 ۳ ماهگی
پارت ۱۰
کم کم که راه برم،اونم بخدا اگه خودم اصرار نمیکردم یادشون میرفت من باید راه میرفتم، بهیار اومد کمکم کرد پاشم اونم انگار عجله داشت همچین دستم میکشید بخدا تند تند راه میرفتم یا لباس بلند گلگلی دکمه دار دادن بهم و حس راحتی گرفتم خیلی خوشحال بودم که خوردم و راه رفتم حس میکردم دیگه تمومه..پرستار اومد خرما دستم دید یعالمه دعوا که چرا میخوری تا شکمت کار نکرده جامدات نخور گفتم خرما که زیاد جامد نیست خودشم بیرون روی میاره اخه چیکار کنم
،بعد کنار دستم اب سیب بود اونو دست زود دعوا که تموم کردی گفتم بابا من نخوردم اینو مامانم و ملاقات چی هام خوردن،انگار که یه مجرمم🥲🥲خلاصه کم کم خوردم راه رفتم بچه رو خودم شیر میدادم مامانم هی میگفت شیر نداری شیرخشک درست میکرد اولا با قطره چکان داد بعد خسته شدم گفتم با شیشه بده دست از سرم بردار تروخدا،صبح ساعت ۶ شکمم کار کرد کیک خوردم  یکم حالم بهترشد،راستی شام هم کباب دادن به همراه من همینطور گرسنه مامانم جلوچشمم خورد مثلا بگه دو قاشق نگه دارم برات ساعت۱۲ شب میخوری انگار نه انگار خورد و رفت ریلکس نشست🥲عدم توجه خدمه و پرستار و کارای مامانم واقعا رو مغزم بود انگار که هیشکی نمیتونه درست حسابی کاری که وظیفه اش رو انجام بده.برای یه فلاسک آبجوش که میخواستم مامانم ده بار رفت هی میگفتن سماور نجوشیده،مامانم میگفت داره غلغل میکنه دروغ میگن.به هر حال گذشت خوب یا بد مهم نیست مهم این بود که فردا دکترم میاد مرخص هستیم هیچی مهم نیست دیگه،من تا همینجا اصلا غذا ی خوب نخوردم فقط آبمیوه و کیک و خرما و چای صبحانه یه غالب پنیر بی‌مزه دادن بهمون،مثل تف سربالا بود