۳ پاسخ

آخی یادش بخیر
بعداز تولد قلبم ،چون سزارینی بودم و نمیتونستم بدون کمکی تو جام بشینم یه جورایی افسردگی گرفتم،شیر نداشتم،دلم نمیخواست بچم شیرخشکی بشه،خلاصه کارم شده بود گریه کردن،بچه م وقتی به دنیا اومد انقدر سفید بود که همه پرستاراو ماما ها باهاش عکس میگرفتن و بهش میگفتن سفید برفی،چون شیر نداشتم والبته تجربه!بچه م روز به روز زرد میشد ،۶ روزه بود که بستری شد به خاطر زردی،و همون باعث شد که به خودم بیام و رو پام وایسم به خاطر دخترم...

واااای هیچوقت یادم نمیره اون دوشب که پسرم زیر دستگاه بود من پلک روی هم نذاشتم چقدر دلم می‌سوخت افسردگی بعد زایمان هم داشتم همش گربه میکردم میگفتم حتما تقصیر بدن من بوده پسرم الان زردی گرفتن ولی گذشت البته با وجود همسرم که خدا خیرش بده چه از حاملگی چه تا الان عین یه پدر مواظب منه

واقعا زمان چیز عجیبیه دوس دارم برگردم به شبی ک دخترم به دنیا اومد و خیلی کارا نمیکردم
خیلی کاراهم میکردم
با تموم سختی هاش انگار همین دیروز بود

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۲ ماهگی
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
خدا خیلی باید آدمو دوست داشته باشه که یکیو بیاره تو زندگیش که هم اسم دخترامون هم قیافه‌هامون هم قیافه بچه هامون هم سلیقه‌هامون هم خاطرات زندگیمون و تقریباً سرنوشتمون شبیه هم باشه و به آدم نشون بده که دوستای خوبم میشه تو این زمونه پیدا کرد من از زمان بارداری از زمانی که ۲۰ هفتم بود با مامان نفس آشنا شدم چون اسم دختر اونم نفس بود و از اون موقع یه روزم نشده که با همدیگه حرف نزنیم شده رازدارم دوستم همدمم همیشه نظراتمون مثل هم بوده همیشه به هم کمک کردیم همیشه همو آروم کردیم حتی وقتی که آنلاین شاپ زدم اولین نفری که ازم خرید کرد و حمایت کرد هم مامان نفس بود خدا یه جوری همه چیو با هم جور کرد بالاخره برای اولین بار با همدیگه چندین ساعت بودیم بچه‌هامون با هم خیلی خوب بازی کردن با اینکه نفس اصلاً با بچه‌ها خوب کنار نمیاد و همیشه گریه می‌کنه
درسته خواهرم الکی چ بدون دلیل خواهرشو بلاک کرد و بیخیالش شد ولی در عوضش خدا یه فاطی بهم داد ک مثل خواهرمه و من برای اولین بار خاله شدم
۱۰ مهر
مامان بچه هام🩷🩵🩵 مامان بچه هام🩷🩵🩵 ۱۱ ماهگی
سلام دخترا دیروز خیلی داغون بودم قرار شد که نو این تایپ بهتون توضیح بدم تو این دنیا انقد آدمای بیشعور زندگی میکنن که آدم دلش نمیخواد تو این دنیا نفس بکشه جمعه تولد پسرم بود خالش براش کیف باشگاهی خرید چون یه ماهه داره میره باشگاه و هی میگفت مامان برام کیف باشگاهی بخرم باشگاه هم روبه روی خونمونه بخدا خالش پیش من یه تومن بر کیفش داد دیروز پسرم باشگاه داشت پسرمو آماده کردم خیلی هم ذوق داشت که با اون کیف بره باشگاه بردمش گفت مامان زوده هنوز در رو باز نکردن گفتم مامان جان بشین اینجا که در رو باز کنن صدرا داره گریه میکنه برم پیشش گفت باشه مامان برو همیشه هم خودش میرفت چون روبه روی خونمونه بعد ۲و۳ دیقه که آمده بودم خونه دیدم گریه کنان امد خونه گفتم چیشده گفت مامان یه پسره با مامانش کیف منو گرفت از دستم مامانش کفشام رو از دوش برداشت داد به من کیفم رو برد منم دوییدم دیدم فرار کردن همسایمون میگه هر چقد دوییدم دنبالشون رفتن بچم انقد گریه کرد که احساس کردم آب داغ ریختن روم به خدا قسم به این ناراحت 😢 نیستم که به اون چقد پول دادیم من بازم بر پسرم بخدا همون لحظه باباباش رفتیم خریدیم به این ناراحتم انقدم گریه کردم که چرا تو این دنیا اینجور آدم ها زندگی به این ناراحتم مادری که به بچش از کوچیکی دوزدی یاد میده فردا روزی تو جامعه اون بچه چی میخواد بشه و اینکه به ذوق بچم ناراحت بودم وگرنه شعورشون نکشیده عجب مادر بی فرهنگی بوده به خدا از دیروز به این ناراحتم یعنی به آینده اون بچه ناراحتمکه پیش مادرش دوزی میکنه آیندش چی میخواد بشه به خدا من رفتم دیروز براش یکی دیگه ۱۵۰۰ خریدم گفتم اشکالی نداره از اون بهترشو برات میخرم ولی ناراحت نباش تو مامان متاسفم واقعا بر این آدما😭😭🥱😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان نیهاد مامان نیهاد ۱۴ ماهگی
تجربه سفرم با بچه ۸ ماهه
این سفر نسبت به سفرهای ماه های قبل سخت تر بود چون هم غذا خور شده بود هم شیطون تر و بیشتر بیدار بود
بخاطر این که راحت باشه عقب ماشین را کلا تخت کردیم و خودمم پیشش بودم همش هم حس می کرد توی خونه است برای خودش غلت می زد می خوابید می نشست هم راحت بود و اذیت نشد
برای غذاش هم روزی که می دونستم هتل میرسیم براش استانبولی ( برنج و مرغ و کدو سبز و کدو حلوایی و هویج) پختم و تا فرداش ظهر و شب داشت. یک وعده دیگه اش را توی هتل دم پنجره اش پیک نیک براش گذاشتم ( خود هتلش مشکلی نداشت ولی گفتم اگه مشکلی داشت توی پارک درست می کردم) مرغ و سیب و شوید و جعفری براش ریختم یه ماست هم براش خریدم و مثل سس موقع خوردن بهش می زدم که مثل الویه باشه یه وعده هم براش پلو گوجه پختم ازغذایی که خودمون هم سفارش می دادیم می دونستم چیه بهش میدادم مثلا مغز جوجه با برنج
برای میان وعده اش هم مغزیجات را براش پودر کردم و بهش دادم یا بهش میوه می دادم یا خرما
سفر یکم سخت تر بود چالش های خودشو داشت ولی بازم تجربه شد و خیلی دوست داشت