میدونید امشب دلم یهو برا چی تنگ شد 😫😫
موهای ماهلین رو کوتاه کردم حس کردم چهره اش بزرگونه شد
با اینکه روزهای فوق العاده سختی بود برام بدون هیچ تجربه
بدون هیچ کمک
تک و تنها
با زایمان افتضاح
دختر اولم رو دنیا آوردم
دلم تنگ شد برای نوزادی هاش
کاش میشد برگشت و دوباره تجربه کرد با همون بچه اما اینبار با تجربه بود
نزدیک سه سال داره میگذره از اون روزها
تایم زیادی نیست
اما منی ک اون زمان فکر میکردم این بخیه های من دیگ هیچوقت خوب نمیشه این کمر من دیگ هیچوقت صاف نمیشه
این بچه همش دهنش بازه
یک ثانیه هم نمیتونم برا خودم باشم
دوباره بچه آوردم و به همه ی اینا عادت داشتم
همش سه سال گذشته اما چقدر آدم با مادر شدن بزرگ میشه
انگار اون موقع ها یه دختر لوس 15ساله بودم
که تحمل یک شب بیداری رو نداشتم
اما الان انگار یه زن چهل ساله ام که پنج تا بچه بزرگ کرده
حتی همین روزها با دوتا بچه کوچیک خیلی خستم
اما میدونم یه روز دلم برای این روزها هم تنگ میشه 🥲

تصویر
۱۰ پاسخ

من شاید دلم برا کوچیکی های دخترم تنگ بشه اما برای این روزهای بدی که گذشت و امیدم از بین رفتن برا روزهایی که به سختی شب شد قطعا هیچ وقت تنگ نمیشه

عزیزم یه سوال دارم چون شماهم مثل من دوتا بچه پشت سرهم داری ؛
شده بی‌حوصله بشی دختر بزرگترت رو بزنی؟
من‌جدیدا دست بزن پیدا کردم از خودم‌متنفرم😭

منم دیشب خیلی گریه کردم برای بچگیای دخترم🥹😭 خیلی دلم تنگه اون موقع هاس.

چقد نازی عزیزم

وای من دخترم خیلی زود داره بزرگ میشه دلم برا نوزادی خیلی تنگ شده

منم.....😍😔

منم خیلی دلم‌تنگ شده برا بچگیای دخترم با اینکه ۲سالو خورده ایشه دوسداشتم‌دوباره از اول مادرش باشم بدون اشتباهایی که کردم بدون حساس بودن الکی بدون داد زدن مادر خوبی میشدم از نوزادیش بیشتر لذت میبردم بیشتر وقتا عذاب وجدان دارم که چرا بهش شیرخشک ندادم چون همش دارو میخوردم شیر دارو میخورد انگار البته خودش قبول نکردا ولی باز همیشه فکرم درگیره چرا بیشتر حواسم‌بهش نبود کاش میشد دوباره برگردم به دوسال پیش از اول مادری کنم

دقیقا گل گفتی مثل باد میگذره سریع

دقیقا منم دلم تنگ میشه

خدا حفظشون کنه براتون
واقعا خیلی دلتنگی داره

سوال های مرتبط

مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۳ ماهگی
گاهی که نورا روی پام خوابیده، دنیا برای چند لحظه از حرکت می‌ایسته.
نفس‌های آرومش دست‌ها و پاهای کوچولوش… هر کدومشون یه یادآوری‌ان که زمان چقدر بی‌رحمانه می‌گذره و چقدر مادر بودن لطیفه.
با هر نگاه بهش دلم می‌لرزه؛ انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذره، یه تکه از بچگیش رو با خودش می‌بره و من فقط نگاه می‌کنم… عاشقانه، بی‌صدا، و پر از ترسِ از دست دادن همین لحظه‌ها.
۳۵ هفته و ۵ روز؛ با اون استرسِ پارگی کیسه آب، با اون بستری شدن ناگهانی…
بعدش ۶ ساعت طولانی،ساعت چهار و نیم عصر
روز سوم محرم… روزی که اسمش با نام حضرت رقیه گره خورد…
وقتی گذاشتنش توی بغلم، تازه فهمیدم دل آدم چطور می‌تونه توی یک لحظه پر بشه، تموم بشه، دوباره متولد بشه.
کمتر از ۳ ماه دیگه یک ساله می‌شه.
و من هر روز نگاه می‌کنم که سالهای بعد چطور دیگه اون دستای کوچولوش توی دست‌هام گم نمی‌شه…
چطور موقع شیر خوردن، با اون چشم‌های معصومش محوِ صورتم نمی‌مونه.چطور بوی شیر، بوی نوزادی، بویِ تنِ کوچیکش… آروم‌آروم تبدیل به خاطره می‌شن.
کاش می‌شد لحظه‌ها رو ذخیره کنم.
بویش، نگاهش، خنده‌ها و شیطنت‌هاش…
کاش می‌شد یه گوشه امن برای همه‌شون ساخت، که هر وقت دلم تنگ شد، برگردم و دوباره همون دختر کوچولوی همیشه‌نوزادم رو بغل کنم.
اما می‌دونم تا وقتی این عشق توی دلم نفس می‌کشه، نورا هیچ‌وقت واقعاً بزرگ نمی‌شه.
همیشه یه دختر کوچولوی نُه‌ماهه روی پای من می‌مونه
ساعت 22:16 ؛ مینویسم با اشک چشم از سر ذوق ودلتنگیِ روزهایی که رفته و روزهایی که هنوز نیومده
۹ماهگی نورِ دلم 💕
شیرخشک پوشک بارداری رفلاکس کولیک ۹ماهگی
مامان محمد رادین و فندق مامان محمد رادین و فندق هفته سی‌وپنجم بارداری
امسب دخترای فامیل میخواستن برن بیرون
منم برای اولین بار میخواستم باهاشون برم
قرار بود همسرم بچه رو‌ بخوابونه من برم
بچم بی قراری میکرد
هرکار کردم نخوابید
قرار شد همسرم بخوابونه من برم
اما دلم طاقت نیوورد و بعد از ده دقیقه برگشتم و‌ دخترا خودشون رفتن
اومدم و پسر تو بغلم خوابید
اما همسرم کلی منتم کرد و گفت شب دیروقت چی واجبتر از بچه ات هست
گفت از این به بعد اون هم میره خونه دوستاش شبا
ما تا الان هیچکدوممون بدون هم جایی نرفتیم حتی دیروقت
اما هب من خیلی خیلی بیشتر از همسرم درگیر بچه ام
مثلا دیروز سیزده بدر من همش با بچه مشغول بودم و حتی غذای درست درمون هم نخوردم چه برسه گشتن
اما همسرم جایی پا بده برای تفریحش یه کارایی میکنه
دلم برای بچمم میتپه اما دلم یه کوچولو فقط یه کوچولو تفریح یا خواب عمیق یا چیزی میخواد
اما بخاطر بچم از همه جی زده شدم
منتی نیس خودم دلم طاقت نمیاره بدون اون لحظه ای باشم
اما خب دلم خیلی امشب گرفته
حس میکنم خیلی مادر بد و بی مسئولیتیک دلم طاقت اورد بچمو دیوقت بزارم برم