۱۳ پاسخ

آخی بغضی شدممم🥲🥹😭
یاد روزی افتادم که پسرم و از شیر گرفتم ❤️‍🩹

دلم کباب شد کهههه

امین انشالله عاقبت بخیر باشه .

دختر گریم گرفت
ول کن حالا ۲ماهم بده بعد بگیر

با متنت گریم گرفتم😭😭
منم میخوام از شیر بگیرم پسرمو ولی دودلم

وای که چقدر در متنت قشنگ بود و اشکم و درآورد و چقدر دخترک من گناه داشت که فقط یک سال بهش شیر دادم 😭😭

1405/8/6 بماند یادگاری

پسرمن کلا سه ماه شیرمو خورد پس زد اخرین شبی که دیگ تصمیم گرفتم شیرخشک بدم بهش و سینه ندم ب زور تا صب گریه کردم ....خیلی سخت بود....

توروخدا فیلم هندیش نکنین بزا دل ادم بیاد😢

چه متن قشنگی آدم گریش میگیره

😭چقد سخته

منم خیلی دلم تنگ شده برای شیر خوردنش و نگاه کردم بهم 😭😭😭😭😭😭

الهی بگردمش
وای من از الان بغض کردم برا ۶ماه دیگه چطور بگیرمش خدایا

سوال های مرتبط

مامان ابرا جون مامان ابرا جون ۲ سالگی
امشب شبه دومی هسته که شروع کردم به گرفتن شیر 🌈💧
امروز ۳ وعده بهش شیر دادم و ساعتا ۱۲سینه هام در حال انفجار بودن که دادم هر دوتا رو خورد تا مقداری که سینه هام یکم سبک شدن
دخترم و که تو بغلم بود گذاشتم رو پام و رو پا خوابوندم و بعدش که خواب رفت گرفتمش تو بغل به این یکسال و هفت ماه فکر کردم که چقدر سریع گذشت .اولین باری که به دخترم شیر دادم تو بیمارستان اومد جلو چشمم و چه حس عجیبی بود اولین باری که شیر دادم
ناخودآگاه شروع کردم گریه کردن و دیدم دارم با دخترم حرف میزنم
میگم مامان تمام قطره قطره شیری که دادم حلالت باشه مامان .تو منو مامان کردی و حس قشنگ مادر شدن رو بهم بخشیدی .مامان معذرت می‌خوام که دارم از شیر میگیرمت چون باید کم کم جدا بشی و غذا بخوری این یک مرحله از رشدت هسته برای هر دوتا مون سخته مخصوصا برای من .تو فراموش میکنی وقتی بزرگ بشی ولی این منم که هیچ وقت فراموش نمیکنم ....
داشتم آروم گریه میکردم که همسرم صدامو شنید و گفت چرا گریه می‌کنی دلت براش میسوزه.اشکالی نداره باید این کار رو بکنی
و گرفت خوابید .
..
واقعا اون لحظه فهمیدم مادر بودن و پدر بودن چقدر باهم متفاوته وقتی من تمام جونم غم داره از جدایی شیرم از بچم شوهرم راحت حرف میزنم انکاری که کار خاصی نیست
بهشت زیر پای مادران هسته واقعا 🩵🤍
مامان جانان مامان جانان ۱ سالگی
یک روز می‌رسد که باید با بعضی از قشنگ‌ترین عادت‌های کوچکت خداحافظی کنیم…
و امشب یکی از همان شب‌هاست. 🤍

شیر خوردنت را کم‌کم کنار گذاشتی، شیشه‌هایت جمع شدند و من ماندم و دلی که هم از بزرگ شدنت ذوق می‌کند، هم برای کوچولوی دیروزت تنگ می‌شود… 🥹

تو داری هر روز یک قدم از من مستقل‌تر می‌شوی؛
یک قدم دورتر از نوزادی و یک قدم نزدیک‌تر به دختر کوچولویی که قرار است بشوی.

مامان اما دلش برای همین دست‌های کوچکت، همین لالایی‌هایی که برای خودت می‌خوانی، همین بغل‌های قبل خواب و حتی همین شیشه‌ی کوچکت تنگ خواهد شد…

بزرگ شو جانِ مامان،
من قرار نیست جلوی بزرگ شدنت را بگیرم؛
فقط می‌خواهم تا می‌توانم، تک‌تک این روزها را در قلبم نگه دارم. 🤍

امروز این عکس را می‌گذارم برای روزهایی که دلم برای «جانانِ کوچولوی این روزها» تنگ شد؛
برای یادگارِ یک مرحله‌ی دیگر از بزرگ شدنت. 🌱

مامان همیشه به بزرگ شدنت افتخار می‌کند،
حتی اگر دلش برای کوچکی‌هایت آرام‌آرام تنگ شود… 🥹🤍
مامان حسین مامان حسین ۲ سالگی
دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫