۱۳ پاسخ

و منی ک هنوز عذاب وجدان اینو دارم ک چرا هجده ماهگی از شیر گرفتم

وای اصلا تاپیک رو خوندم دلم بد جور گرفت این مدلی به این قضیه نگاه نکرده بودم .. هی غر میزنم تو خونه‌میگم اه چقد آویزون میشه ازم چقد شیر میخواد بدم میاد از شیر دادن
ولی از الان دلتنگ شدم برا این مدل خوابیدنش 🥲🥲🥲

ومنی ک ۱ هفته هست از شیر گرفتمش و گریه میکردم وقتی از شیرگرفتمش😢هنوزم دلم میسوزه و بغض میکنم

عزیزم راهنمایی کن چطور گرفتی

چرا گریم گرفت 😭😭😭😭
چقد ناراحت کننده
اتفاقا امروز خوندم گفتن موقع از شیر گرفتن سه شب اول وقتی بچه خوابه شیر بدین ک بهش شیر حسرت میگن انقد ناراحت شدم با خوندنش شیر حسرت 😔

بغضی شدم با تاپیکت بااینکه پسر من شیرخشک میخوره.

وای چقد قشنگ توصیفش کردی
حالا من فقط ۵ روز دخترم شیرم و خورد و هنوز تشنه همون روز اولی هستم که شیرمو خورد و همش میگم ای کاش تا همین الانم شیر خودمو میخورد😭یکی از قشنگترین حسای مادر شدن واقعا خوشبحال شما که بیشتر این حش و تجربه کردی

منم امشب شب سومه. دو شب دادم.. دلم میخاد امشب هم بدم ولی میگن نده گناه داره عادتش میدی 🥲😭😭😭

من نتونستم این وداع بار اخر رو داشته باشم.
یهو سه روز سرگرم بود و طلب نکرد و الان شده دو‌هفته. من موندمو اخرین دفعه ای که نشد تجربه کنم

وای چقدر قشنگ توصیف کردین
منم دلم نمیاد بگیرمش از شیر🥺
ماهان رو تو همین سن از شیر گرفتم چون باردار شدم مجبور بودم هنوزم حس بدی دارم یادش میوفتم

آی ننه😥

جیگرمو خون کردی د اخه نترسونم وگرنه تا ده سالگی شیر میدم بهش🥲🥲😂😂

حس واقعی مادری🥺😢

سوال های مرتبط

مامان حورا مامان حورا ۱ سالگی
دختر عزیزم،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند ساله‌ای. شاید دختری جوان شده باشی، شاید خودت روزی مادر شده باشی، و شاید هم فقط دلت خواسته باشد میان یادگاری‌های قدیمی، نوشته‌ای از مادرت پیدا کنی.

من این نامه را در شبی نوشتم که تو را از شیر گرفته بودم.

آن شب، نزدیک دو سال از روزی می‌گذشت که برای اولین بار در آغوشم گرفتم. نزدیک دو سال از روزهایی که با من بیدار شدی، با من خوابیدی، گریه کردی، خندیدی و آرام گرفتی.

فکر می‌کردم از شیر گرفتن فقط یک تغییر کوچک است. فکر می‌کردم چند روز سخت می‌گذرد و تمام می‌شود. اما آن شب فهمیدم که گاهی پایان یک فصل از زندگی، چقدر می‌تواند قلب آدم را بلرزاند.

تمام روزها و شب‌هایی که شیر می‌خوردی از جلوی چشمانم عبور کردند. انگار زمان دستم را گرفت و مرا به عقب برد؛ به اولین باری که تو را در آغوش گرفتم، به شب‌های طولانی بی‌خوابی، به لحظه‌هایی که با چشم‌های نیمه‌باز دنبالم می‌گشتی، به وقت‌هایی که سرت را روی سینه‌ام می‌گذاشتی و آرام می‌شدی.

آن شب خیلی گریه کردم.

نه به خاطر اینکه از بزرگ شدنت ناراحت بودم. نه به خاطر اینکه دیگر شیر نمی‌خوردی.

گریه می‌کردم چون فهمیده بودم چقدر زود گذشته است.
مامان آریا💙💫 مامان آریا💙💫 ۱ سالگی
اگه با خودت فکر میکنی کاش زود صبح نشه🌕
کاش چند ساعت بیشتر فرصت داشتم فقط خودم باشم🌾
کاش لازم نبود از همون اول صبح دوباره به همه رسیدگی کنم…

این به این معنی نیست که مادری رو دوست نداری…

به این معنی نیست که از بچه‌ات خسته شدی یا مادر خوبی نیستی…🤱🏻

خیلی وقت‌ها فقط یعنی مدت‌هاست زمانی برای خودت نداشتی…

یعنی از وقتی چشم باز می‌کنی تا وقتی شب روی تخت می‌افتی، مدام در حال پاسخ دادن به نیازهای دیگرانی؛ یکی آب میخواد، یکی غذا، یکی توجه، یکی آغوش…🫂

و وسط این همه مراقبت، گاهی خودت فراموش میشی.🥲

مادرها همیشه به استراحت نیاز ندارن؛ گاهی به تنهایی نیاز دارن.

به چند دقیقه سکوت.

به اینکه کسی چیزی ازشون نخواد.

به اینکه برای لحظه‌ای فقط «خودشون» باشن، نه همسر، نه مادر، نه مراقب همه آدم‌های خانه.

پس اگر بعضی صبح‌ها برای شروع یک روز جدید ذوق نداری، قبل از قضاوت کردن خودت، از خودت بپرس:

آخرین باری که واقعا به خودم رسیدم کی بوده؟

شاید مسئله این نیست که مادری برات سخت شده…

شاید فقط خسته‌ای🤍





متن از دکتر فرنوش مومنی✍🏻🌱





نوزاد
واکسن
سلامت مادر
رفلاکس
کولیک
شیرخشک
شیرمادر
فرزندپروری
پوشک
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
مادر بودن برای من همیشه یه ترسِ کوچیکِ ته‌دل داشته: نکنه برای اینکه حق یکی رو ادا کنم، ناخودآگاه حق یکی دیگه رو نادیده بگیرم؟

بعد از به دنیا اومدن هیراد، ما خیلی سعی کردیم برای مهراد تایم‌های دونفره داشته باشیم. مثلاً من و مهراد با هم سینما می‌رفتیم، یا مهراد با باباش دوتایی استخر می‌رفت. می‌خواستیم با اومدن بچه‌ی دوم، مهراد حس نکنه دیگه مثل قبل وقت و توجه مخصوص خودش رو نداره.

اما امروز یهو به خودم گفتم: «پس هیراد چی؟» 🥺

هیراد از وقتی به دنیا اومده، همیشه کنار مهراد بوده. نه اینکه این بد باشه، اتفاقاً با هم بودن‌شون خیلی هم قشنگه؛ ولی شاید هیراد هم گاهی به یه تایم مخصوص خودش نیاز داشته باشه. یه وقت دوتایی با مامان یا بابا، فقط برای خودش.

امروز فرصت خوبی پیش اومد. بابای بچه‌ها خونه بود، عمه هم اومده بود و مهراد دوست داشت پیش عمه‌اش بمونه. پس من و باباش تصمیم گرفتیم وقتی رفتیم دکتر، هیراد رو تنها ببریم پارک.

غریزه‌ی مادری‌ام هی می‌گفت: «کاش مهراد هم اینجا بود… کاش اونم بود و با هم خوش می‌گذروندیم.»
اما واقعیت این بود که مهراد هم با عمه‌اش بیرون رفته بود و بهش خوش می‌گذشت و ما هم داشتیم یه تایم مخصوص هیراد می‌ساختیم. 🤍

و این برای من خیلی ارزشمند بود و یه تلنگر خوب بهم زد.

فکر می‌کنم گاهی آن‌قدر حواسمون هست که بین بچه‌ی اول و دوم فرق نذاریم، که ممکنه ناخواسته بچه‌ی دوم بره توی حاشیه.

برای مهراد، بعد از به دنیا اومدن هیراد، آگاهانه تایم‌های دونفره ساختیم. فکر می‌کنم حالا وقتشه برای هیراد هم همین کار رو بکنیم.

از این به بعد می‌خوام تایم‌های دونفره‌ی مخصوص هیراد هم داشته باشیم؛ وقت‌هایی که فقط برای خودش باشه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس تب واکسن
مامان حسین مامان حسین ۲ سالگی
دو هفته‌ست که از شیر گرفتمش…
و هر روز که می‌گذره، دلم بیشتر برا اون لحظه‌هایی که فقط من و اون بودیم تنگ می‌شه.
لحظه‌هایی که دستای کوچیکش دورم بود، صدای نفس‌هاش کنار قلبم، و اون نگاهِ مطمئنش که انگار می‌گفت «مامان، اینجا امنه».

حالا که تموم شده، گریه می‌کنه، بغلم می‌کنه و دستاشو محکم به من می‌چسبونه. دلم می‌خواد زمان وایسه و دوباره اون لحظه‌های آرام و شیرین رو داشته باشم.
اما می‌دونم، این فقط یه فصل بود و ما همچنان با همیم، فقط شکل عشق‌مون عوض شده…
هر بغلی که بهم می‌کنه، هر گریه‌ای که می‌ریزه، یادم میاره که عشق واقعی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه 💫یه جایی از مسیر مادری، باید دل بکَنی از شیر دادن…
نه چون دیگه نمی‌خوایش،
نه چون خسته‌ای،
فقط چون وقتشه که بزرگ‌تر بشی، هم تو، هم اون کوچولوی دلبندت.

چند شبه بغلش می‌کنم، گریه می‌کنه،
دستاشو می‌ذاره روی قلبم، دلم می‌لرزه…
دلم براش خونه، برا اون لحظه‌های آرومی که فقط من و اون بودیم.

می‌دونم تموم شده،
ولی این عشق، هیچ‌وقت تموم نمی‌شه —
فقط شکلش عوض می‌شه 💫