اگه با خودت فکر میکنی کاش زود صبح نشه🌕
کاش چند ساعت بیشتر فرصت داشتم فقط خودم باشم🌾
کاش لازم نبود از همون اول صبح دوباره به همه رسیدگی کنم…

این به این معنی نیست که مادری رو دوست نداری…

به این معنی نیست که از بچه‌ات خسته شدی یا مادر خوبی نیستی…🤱🏻

خیلی وقت‌ها فقط یعنی مدت‌هاست زمانی برای خودت نداشتی…

یعنی از وقتی چشم باز می‌کنی تا وقتی شب روی تخت می‌افتی، مدام در حال پاسخ دادن به نیازهای دیگرانی؛ یکی آب میخواد، یکی غذا، یکی توجه، یکی آغوش…🫂

و وسط این همه مراقبت، گاهی خودت فراموش میشی.🥲

مادرها همیشه به استراحت نیاز ندارن؛ گاهی به تنهایی نیاز دارن.

به چند دقیقه سکوت.

به اینکه کسی چیزی ازشون نخواد.

به اینکه برای لحظه‌ای فقط «خودشون» باشن، نه همسر، نه مادر، نه مراقب همه آدم‌های خانه.

پس اگر بعضی صبح‌ها برای شروع یک روز جدید ذوق نداری، قبل از قضاوت کردن خودت، از خودت بپرس:

آخرین باری که واقعا به خودم رسیدم کی بوده؟

شاید مسئله این نیست که مادری برات سخت شده…

شاید فقط خسته‌ای🤍





متن از دکتر فرنوش مومنی✍🏻🌱





نوزاد
واکسن
سلامت مادر
رفلاکس
کولیک
شیرخشک
شیرمادر
فرزندپروری
پوشک

تصویر
۶ پاسخ

کاش دیر صبح بشه الان تازه دراز کشیدم دست و پام درد میکنه

بریدمممممممممممممم بجای خودم و همه🥹

واای چقد درسته..
منم شبا تا دو و سه بیدارم چون فقط خونه آرومه و سکوته مطلقه ((((:

🥺وای چقد حال الانمه
چشمم ب ساعته ک داره مثل برق میگذره
اما دارم از سکوت و تنهاییم لذت میبرم
درحالی ک همزمان استرس فردارو دارم ک باید پاشم و ب همچی رسیدگی کنم
🥺دلم برا خودم میییسوزه

این چرخه تموم نشدنی هست تا ابد برای ما خانوما
مامانم همیشه می‌گفت کاش زن نمیشدم همیشه مسخرش میکردم الان درکش میکنم

واقعا خستم

سوال های مرتبط

مامان حورا مامان حورا ۱ سالگی
دختر عزیزم،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند ساله‌ای. شاید دختری جوان شده باشی، شاید خودت روزی مادر شده باشی، و شاید هم فقط دلت خواسته باشد میان یادگاری‌های قدیمی، نوشته‌ای از مادرت پیدا کنی.

من این نامه را در شبی نوشتم که تو را از شیر گرفته بودم.

آن شب، نزدیک دو سال از روزی می‌گذشت که برای اولین بار در آغوشم گرفتم. نزدیک دو سال از روزهایی که با من بیدار شدی، با من خوابیدی، گریه کردی، خندیدی و آرام گرفتی.

فکر می‌کردم از شیر گرفتن فقط یک تغییر کوچک است. فکر می‌کردم چند روز سخت می‌گذرد و تمام می‌شود. اما آن شب فهمیدم که گاهی پایان یک فصل از زندگی، چقدر می‌تواند قلب آدم را بلرزاند.

تمام روزها و شب‌هایی که شیر می‌خوردی از جلوی چشمانم عبور کردند. انگار زمان دستم را گرفت و مرا به عقب برد؛ به اولین باری که تو را در آغوش گرفتم، به شب‌های طولانی بی‌خوابی، به لحظه‌هایی که با چشم‌های نیمه‌باز دنبالم می‌گشتی، به وقت‌هایی که سرت را روی سینه‌ام می‌گذاشتی و آرام می‌شدی.

آن شب خیلی گریه کردم.

نه به خاطر اینکه از بزرگ شدنت ناراحت بودم. نه به خاطر اینکه دیگر شیر نمی‌خوردی.

گریه می‌کردم چون فهمیده بودم چقدر زود گذشته است.
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
مهد کودک
سلام مامانای عزیز
مدتیه خیلی ازم درمورد مهد سوال میشه. از طرفی هم بارها یک سری تاپیک و کامنت خوندم درمورد مهد که جای بحث داشتن.
مهمترین مطلب درخصوص تفاوت بچه ها و شرایط خانواده هاست. یه موردی که وجود داره و اغلب نادیده گرفته میشه تفاوت روحیات بچه ها وشرایط پدر و مادر و تاثیر این دو در مهد گذاشتنه.
احتمالا بارها شنیدین که میگن یه روانشناس گفته تا زیر 3 سال مهد نذارین. یه مشاور گفته تا فلان سن بچه رو باید شیر بدید و....
متاسفانه خیلی از همکاران ما هم حتی این رو ندید میگیرن که یه نسخه ثابت نمیشه برای همه پیچید. بچه ها متفاوتن یکی وابسته تره یکی مستقل تر یکی از نظر جسمی ضعیغتره یکی قوی تر یکی خجالتیه یکی نه، یکی براش مهد رفتن خوبه یکی نه.
درمورد مهد فرستادن هر کی از من سوال میپرسه چندتا مورد بهش میگم.
1.اگر مادری هستی که از تو خونه موندن افسرده شدی دیگه انرژی سابق رو نداری.  این افسردگی داره روی جنبه های مختلف بچه داریت اثر میذاره مثلا بی حوصله و پرخاشگر شدی. نیاز داری یک ساعتهایی از روز رو برای رفرش کردن خودت صرف کنی. حتما به مهد فرستادن بچه ات ولو 2 روز در هفته فکر کن.
2. اگر تایم زیادی از روز رو فرزندت پای تلویزیون و گوشی میگذرونه حتما به مهد فرستادنش فکر کن.
3. اگر مهاجر هستی و در کشور غریب دست تنها هستی هم برای سلامت روان خودت و وارد اجتماع شدن خودت و هم برای یادگیری هر چه زودتر زبان دوم توسط کوچولوت حتما به مهد فرستادنش فکر کن.
حضور مادر کنار بچه تا 3 سالگی خیلی مهمه ولی نه فقط حضور فیزیکی بلکه حضور تمام و کمال مادر از نظر ذهنی وقتی کنار بچه ها هستیم.
تاپیک بعدی یک سری مزایا و معایب مهد و همینطور نکات مهد خوب رو مینویسم.
مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
«مامان قشنگم، خسته نباشی که تا اینجا با تمام توان ایستادی. 🌸
هیچ‌وقت اجازه نده صدای "احساس ناکافی بودن" توی گوشت بلند بشه. می‌دونی؟ اون‌وروجک کوچولو، با تمامِ دنیای ساده‌اش، تو رو ستونِ اصلیِ جهان خودش می‌دونه. اگه یه لحظه از کنارش بری، انگار خورشید از آسمون کنده شده و دنبالت میاد تا دوباره نور بگیره.
برای مادر خوب بودن، لازم نیست کپیِ کسی باشی یا دنبال الگوهای بی‌روح بگردی. تو فقط کافیه "خودت یا بهتره بگم نسخه بهتره خودت" باشی؛ همون مادری که با تمام نقص‌ها و تلاش‌هاش، بهترین نسخه از عشق رو به فرزندش نشون می‌ده. مادری یعنی رشد کردن، یعنی روی شخصیت خودت کار کنی تا وقتی اون کوچولو بزرگ شد، به تو افتخار کنه.
ببین، هیچ‌کدوم از ما کامل نیستیم. منم گاهی از کوره در میرم، عصبی میشم و بعد از اینکه آرام شدم، با کلی پشیمونی میرم سراغ خدا و میگم: «خدایا،ببخشید سعی میکنم تکرار نکنم ولی لحظه‌ای پرید!»... مادری واقعاً سخته، همین‌طوری که نیست، سکان‌دارِ بهشت نمی‌شیم! 😂
اما یادت باشه، تو تنها نیستی. هر بار که احساس خستگی کردی، دستت رو دراز کن و به سمت آسمون ببر؛ تو داری برای یه امانتِ عزیز تلاش می‌کنی. از امام زمان (عج) بخواه که دستِ مهربونش رو روی قلب تو و آرامش فرزندت بذاره. اون حواسش به تمام این شب‌بیداری‌ها و زحمت‌های تو هست.
با هم رشد کنید، با هم بهتر بشید و یادت باشه: تو برای اون کوچولو، تمامِ دنیا هستی. ✨»

دل‌نوشته‌یک‌مامان‌طلبه

خواب
پوشک
نوزاد
شیرخشک
مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
یا صاحبی...
عجیب‌ترین حکایتِ این دنیا، همین است: اینکه من هنوز در لای و لورِ گناهانم گیر کرده‌ام، هنوز در میانه‌ی تپش‌هایِ بی‌قرار و دردهایِ بی‌پایانِ زندگی، به دنبالِ راه می‌گردم، اما او... او پیش از آنکه من حتی لرزشِ دلم را حس کنم، مرا به یاد آورده است. او آن‌قدر به ما نزدیک است که حتی وقتی چشم‌هایمان از گریه بسته شده، می‌تواند آهِ پنهانیِ ما را بشنود.
محبتِ آقا، از آن عشق‌هایِ پر زرق و برق و خودخواهانه نیست که آدم برای رسیدن به آن، معامله کند. نه... این یک عشقِ پاک و غریب است. از آن عشق‌هایی که آدم را در برابرِ خودش، کوچک و بی‌چاره می‌کند، اما در عین حال، به او چنان آرامشی می‌دهد که انگار تمامِ آسمان را در آغوش گرفته است.
وقتی به او فکر می‌کنم، انگار زمین از زیر پایم برداشته می‌شود و سبک می‌شوم. انگار تمامِ آن سنگینی‌هایی که بر دوشم بود، در برابرِ نگاهِ مهربان او، ذوب می‌شوند.
او را می‌بینم در آن لحظاتی که زیرِ نورِ لرزانِ ماه، روی سجاده‌یِ کهنه نشسته‌ام و چادرِ گل‌گلی‌ام را دورِ خودم پیچیده‌ام تا از سرمایِ تنهایی در امان بمانم...
در آن زمزمه‌هایِ لرزانِ «استغفار» که با هر بار تکرارش، انگار یک پله به سوی او نزدیک‌تر می‌شوم...
او را در آن سجده‌ای می‌بینم که وقتی پیشانی‌ام را بر خاک می‌گذارم، نه برای فرار از دنیا، بلکه برای پناه آوردن به اوست. آنجا که دیگر نه دلی برای درد هست و نه چشم برای اشک؛ فقط من هستم و او، و یک سکوتِ قدسی که خدا را در قلبم زنده می‌کند.
او پلی است از جنسِ اشک و معجزه؛ پلی که وقتی از آن عبور می‌کنی، دیگر خودت نیستی. او تو را از خودت می‌گیرد و به خدایی می‌رساند که تمامِ زیبایی‌های جهان، تنها در یک قطره از مهربانیِ او نهفته است.
مامان نمکی ❤️ مامان نمکی ❤️ ۱ سالگی
مامان قشنگم بخون چون مطمئنم به دردت میخوره‌و تحربیات شخصی خودمه...
«نامه‌ای که مسیر زندگی را دگرگون می‌کند...»
مامان عزیز و دلسوزم،
می‌دانم، گاهی وقتی خستگیِ شب‌بیداری‌های فرزندت بر تن‌ات نشسته، یا وقتی در میان چالش‌های همسر و مسئولیت‌های خانه، احساس می‌کنی توانِ ادامه دادن نداری، چقدر سنگینیِ این بار بر دوشت حس می‌شود. گاهی انگار تمامِ تلاش‌هایت در یک چرخه گیر کرده و هیچ تغییری نمی‌کند.
اما می‌دانی گرهِ این کلافِ سردرگم کجاست؟ در «نامه نوشتن» است.
نامه نوشتن به آقا، فقط یک رسم نیست؛ یک مکالمه‌ی حیات‌بخش است. وقتی قلم را برمی‌داری و از خستگی‌هایت، از بی‌تابی‌هایت در تربیت فرزندت و از دلتنگی‌هایت برای آرامشِ خانه‌ات می‌نویسی، در واقع داری آستانه‌ی پدری را می‌کوبی که هیچ‌کس جز او، دردِ تو را نمی‌فهمد.
وقتی از دلت برای او می‌گویی، روحِ خسته‌ات شروع به نفس کشیدن می‌کند. این نامه، همان نوری است که به تاریکی‌های قلب می‌تابد و قلبت را جلا می‌دهد. برکتِ این نامه‌ها، مثل باران بر زندگی‌ات می‌بارد؛ در تربیت فرزندت، در صبوری با همسرت و در آرامشِ خانه‌ات خود را حس خواهی کرد.
و اگر می‌خواهی دریچه‌های رزق و روزی‌ات را به شکلی معجزه‌آسا باز کنی، "صدقه دادن" برای امام را فراموش نکن. صدقه دادن، یعنی بخشیدنِ بخشی از دسترنجِ تو برای کرامتِ او؛ و این یعنی جریانی از برکت که از آسمان به زندگی تو سرازیر می‌شود.
مامان مهربان، قلمت را به دست بگیر و از دلت برای او بنویس. ببین چطور با هر کلمه، گره‌های زندگی‌ات یکی‌یکی باز می‌شوند...

پوشک
خواب
شیرخشک
شیر
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
مادر بودن برای من همیشه یه ترسِ کوچیکِ ته‌دل داشته: نکنه برای اینکه حق یکی رو ادا کنم، ناخودآگاه حق یکی دیگه رو نادیده بگیرم؟

بعد از به دنیا اومدن هیراد، ما خیلی سعی کردیم برای مهراد تایم‌های دونفره داشته باشیم. مثلاً من و مهراد با هم سینما می‌رفتیم، یا مهراد با باباش دوتایی استخر می‌رفت. می‌خواستیم با اومدن بچه‌ی دوم، مهراد حس نکنه دیگه مثل قبل وقت و توجه مخصوص خودش رو نداره.

اما امروز یهو به خودم گفتم: «پس هیراد چی؟» 🥺

هیراد از وقتی به دنیا اومده، همیشه کنار مهراد بوده. نه اینکه این بد باشه، اتفاقاً با هم بودن‌شون خیلی هم قشنگه؛ ولی شاید هیراد هم گاهی به یه تایم مخصوص خودش نیاز داشته باشه. یه وقت دوتایی با مامان یا بابا، فقط برای خودش.

امروز فرصت خوبی پیش اومد. بابای بچه‌ها خونه بود، عمه هم اومده بود و مهراد دوست داشت پیش عمه‌اش بمونه. پس من و باباش تصمیم گرفتیم وقتی رفتیم دکتر، هیراد رو تنها ببریم پارک.

غریزه‌ی مادری‌ام هی می‌گفت: «کاش مهراد هم اینجا بود… کاش اونم بود و با هم خوش می‌گذروندیم.»
اما واقعیت این بود که مهراد هم با عمه‌اش بیرون رفته بود و بهش خوش می‌گذشت و ما هم داشتیم یه تایم مخصوص هیراد می‌ساختیم. 🤍

و این برای من خیلی ارزشمند بود و یه تلنگر خوب بهم زد.

فکر می‌کنم گاهی آن‌قدر حواسمون هست که بین بچه‌ی اول و دوم فرق نذاریم، که ممکنه ناخواسته بچه‌ی دوم بره توی حاشیه.

برای مهراد، بعد از به دنیا اومدن هیراد، آگاهانه تایم‌های دونفره ساختیم. فکر می‌کنم حالا وقتشه برای هیراد هم همین کار رو بکنیم.

از این به بعد می‌خوام تایم‌های دونفره‌ی مخصوص هیراد هم داشته باشیم؛ وقت‌هایی که فقط برای خودش باشه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس تب واکسن