۷ پاسخ

خدااااا😍 قربونش برم بوری چیماااا💋

شبا چه ساعتی میخابونی عزیزم
قصه چجوری میگی مثلا کنارش میخابی در تاریکی یا ..

قربون موهای فرتتتت

دقیقا پسر منم هر شب میگه مامان یکی بود یکی نبود بگو.. قصه دایناسور رو بگو.. امشب گفتم این سری تو قصه بگو... مو به مو تعریف کرد برام🥹

هزارالله و اکبر...
هزار ماشاالله...

انشاالله منم بزودی تاپیک بزارم پناه خانم قشنگ حرف میزنه

این کوچولو چرا اینقد موهاش شبیه موهای دختر منه.اتفاقا دختر منم عاشق این قصه است و امروز ظهر واس من و آبجیم تعریف کرد

ای جانم هزار ماشالله
خدا سلامت نگهش داره برات

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضل💙👑 مامان ابوالفضل💙👑 ۲ سالگی
امروز وقتی قصه‌ی «خانه‌ی مهربانی» رو برای ابوالفضل تعریف می‌کردم، چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم این بود که خودم این‌همه تحت تأثیرش قرار بگیرم...

ابوالفضل با اون ذوق و دقتش نشست و تا آخر قصه رو گوش داد، ازش لذت برد و واکنشش رو دیدم. همون لحظه یه عالمه خاطره از بچگی خودم اومد توی ذهنم...

یادم افتاد چقدر از چیزهایی که شاید یه بچه بهشون احتیاج داره، برای من نبود. چقدر بعضی وقت‌ها کسی نبود که وقت بذاره، باهام حرف بزنه، چیزی یادم بده، برام قصه بگه یا فقط حواسش به من باشه...
نه اینکه حتماً همه‌چیز تقصیر کسی باشه، ولی واقعیت اینه که خیلی از چیزها برای من فراهم نبود و من هم مثل خیلی از بچه‌ها، بزرگ شدم و از کنار خیلی از خواسته‌هام گذشتم.

همین فکرها یه دفعه دلم رو گرفت... نشستم و گریه کردم.
برای بچگی خودم، برای چیزهایی که تجربه نکردم، برای فرصت‌هایی که نداشتم و حتی برای اون بچه‌ای که شاید فقط دلش می‌خواست یکی کمی بیشتر حواسش بهش باشه.

ولی وسط همین ناراحتی، به ابوالفضل نگاه کردم و با خودم گفتم شاید قشنگ‌ترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که چیزهایی رو که خودم کمتر داشتم، با عشق به بچه‌م هدیه بدم.
نه برای اینکه گذشته‌م رو جبران کنم...
فقط برای اینکه ابوالفضل کودکی‌ای پر از توجه، بازی، قصه، خنده و خاطره‌های قشنگ داشته باشه.

شاید این قصه برای ابوالفضل فقط یه قصه بود...
ولی برای من، یه عالمه خاطره و احساس بود که سال‌ها گوشه‌ی دلم مونده بود. ❤️
مامان امیر علی مامان امیر علی ۳ سالگی