امروز وقتی قصه‌ی «خانه‌ی مهربانی» رو برای ابوالفضل تعریف می‌کردم، چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم این بود که خودم این‌همه تحت تأثیرش قرار بگیرم...

ابوالفضل با اون ذوق و دقتش نشست و تا آخر قصه رو گوش داد، ازش لذت برد و واکنشش رو دیدم. همون لحظه یه عالمه خاطره از بچگی خودم اومد توی ذهنم...

یادم افتاد چقدر از چیزهایی که شاید یه بچه بهشون احتیاج داره، برای من نبود. چقدر بعضی وقت‌ها کسی نبود که وقت بذاره، باهام حرف بزنه، چیزی یادم بده، برام قصه بگه یا فقط حواسش به من باشه...
نه اینکه حتماً همه‌چیز تقصیر کسی باشه، ولی واقعیت اینه که خیلی از چیزها برای من فراهم نبود و من هم مثل خیلی از بچه‌ها، بزرگ شدم و از کنار خیلی از خواسته‌هام گذشتم.

همین فکرها یه دفعه دلم رو گرفت... نشستم و گریه کردم.
برای بچگی خودم، برای چیزهایی که تجربه نکردم، برای فرصت‌هایی که نداشتم و حتی برای اون بچه‌ای که شاید فقط دلش می‌خواست یکی کمی بیشتر حواسش بهش باشه.

ولی وسط همین ناراحتی، به ابوالفضل نگاه کردم و با خودم گفتم شاید قشنگ‌ترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که چیزهایی رو که خودم کمتر داشتم، با عشق به بچه‌م هدیه بدم.
نه برای اینکه گذشته‌م رو جبران کنم...
فقط برای اینکه ابوالفضل کودکی‌ای پر از توجه، بازی، قصه، خنده و خاطره‌های قشنگ داشته باشه.

شاید این قصه برای ابوالفضل فقط یه قصه بود...
ولی برای من، یه عالمه خاطره و احساس بود که سال‌ها گوشه‌ی دلم مونده بود. ❤️

تصویر
۳ پاسخ

آفرین بهت🌹

منم همین حس تورو دارم و قشنگ درکت میکنم🥲🤍

میدونی عزیزم زمون ما تعداد خواهر برادرامون زیاد بود پدر و مادر وقت و توجه کافی بهمون نداشتن از لحاظ عاطفی درکمون نمیکردن .باور کن حرف دل منو زدی ما بچه ها با هم بازی میکردیم بزرگ می‌شدیم ولی پدر مادری نبود وقت بذاره واسمون باهامون بازی کنه قصه بگه. خوش بحال ابوالفضل واس خاطر مامانش، این جور هنری رو کمتر مادری داره ❤️ به شخصه از خوندن قصه هات لذت میبرم مرسی که هستی 😘

سوال های مرتبط

مامان کایلین مامان کایلین ۲ سالگی
دیروز دو سه نفر از کایلین خیلی تعریف کردن
یکیشون یکی از همکارام بود که درباره اصول زبان آموزی و دو زبانه کردن کایلین ازم پرسید و خیلی خوشش اومده بود از اینکه اینقد با لهجه درست لغات رو میگه
یکی هم اپراتور شهر بازی و یه مامان دیگه که برای همدلی و ناز بودنش ذوق کردن( چون به یه بگه چهار ساله که از روشن نشدن دستگاه گریه افتاده بود دلدار داد که باید صبر کنه و بعد با هم سوار شن و حتی بهش تعارف زد رنگی که دوست داره رو اون سوار شه)
برگشتنی تو راه در حالی که تقریبا داشت چرت میزد تو بغلم نگاهش کردم و فکر کردم چرا اینا رو من نمیدیدم یا حواسم نبود ، فکر می‌کنم انقد که به غذا نخوردن و جیغ زدن و اینهاش یادمه این قشنگیایی که بقیه میبینن رو یادم نیس یا بی توجهم نسبت بهشون،
به خودم گفتم این بچه نباید برای من عادی بشه هیچ بچه ای نباید عادی بشه برامون لحظه‌های قشنگ بزرگ شدنشون
اون چیزایی که منحصر به فردشون می‌کنه
باید با این چیزا به خاطر بیاریمشون وقتی که ازمون دور میشن و از آشیونه می‌رن 🥺ی
مامان مهراب مامان مهراب ۲ سالگی
سلام مهراب کوچولوی ناز منم دو سال و ۶ ماه رو رد کرد چقدر ذوق دارم برای این روزا که تک تک لحظه ها رو کنار مهراب تجربه میکنم از راه رفتن تا دندون دراواردن تا حرف زدن و کلمات بانمکی که میگه با اسباب بازی هاش بازی میکنه و میگه بیا این بازی رو با هم بکنیم چقدر ذوق داره این روزا چقدر نمکدون هستن و پر از حال خوب .نمیخوام جیغ هاش رو بگم چون بچه هست در کنار قشنگی ها سختی های خودشم داره .اینکه مهراب کوچولو علاقه شدید پیدا کرده به بازی های فکری و خونه بازی درست کردن خیلی خوشحالم بابت این لحظه های زیبا
خوشحالم که قبول نکردم برم سره کار درسته دلم برای کارم برای بیمارستان برای کمک کردن به بقیه تنگ شده اینکه دستم تو جیبم بود ولی اینکه این لحظات رو میبینم عشق و حال خودش رو داره .به خودم افتخار میکنم که از همه چیزم زدم برای گل پسرم

این روزا با مهراب دوتایی خیلی چیزها با هم درست میکنیم .اینسری معجون صبحونه برای مهراب درست کردم
نون درست کردم و وسطش کاکائو گذاشتم و انواع بستنی و هرچیزی بتونم سعی میکنم از بیرون نخرم و خودم درست کنم .

فردا هم میخوام برم خونه بازی کیا میان؟اسمش هپی لند تو دهه فجر
مامان روشان🎼🦄 مامان روشان🎼🦄 ۲ سالگی
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۲ سالگی
مکالمات ما ظهرا شبا :
مامان :بیا بخوابیم وقت خوابه ساعت ۲ شد
محمدحسین :نه مامان نخوابیم دوسندارم
مامان :بیا برات قصه قلی رو بگم که دوسنداشت بخوابه (قصه من دراوردی میگم بهش )که بیاد رو پام فقط بخوابه اینجوری گولش میزنم
میاد میخوابه
براش میگم یکی بود یکی نبود یه پسره بود که اسمش قلی بود.....(اگر داستا میخوایید کامنت کنید 😅😅🫡)
میگمو تموم میشه
دوباره محمد حسین:من وقت خوابو دوسندارم 😫
من :اتفاقااااااااااااا مامان عاشق وقت خوابههههه😅😅😅😅😅😅😅
خلاصه با این پتوهاش رو پام جدل تا کم کم کوتاه میادو میخوابه 😅
#پسر من سه تا پتو داره
یه سبز که مال خودشه
یه قهوه ای که از خودش خونه مادر شوهرم بود اوردش
و یه پتو مسافرتی ام توماشین گذاشته بودم که اونم برداشت اورد اضافه کرد به بقیه ۵ تا هم متکا دور تشکش داره 🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄شماهم همینه اوضاعتون ؟؟؟؟؟خدایی قبلا بچه ها اینطور نبودن نوه داشتیم اینجور نمیکردن ولی پسر من خیلی داستان داره فکر کنم ژنتیک خیلی باعثش میشه 😑😑😑😑