۱۰ پاسخ

اول کارت رو سر و سامون بده بعد به فکر بچه بعدی باشه
بچه دوم بیاد دیگه نمیتونی به کارت برسی
و به نظر من یه مقدار صبر کن ببینم تکلیف این کشور چی میشه
والا هر روز جنگ جنگ میکنن
و اگه خدای نکرده جنگ بشه با بچه کوچیک خیلی سخته مخصوصا اگه نوزاد باشه

اگر کمکی داری بیار
منم تک‌فرزندم
بدون کمکی نمیشه به دوتا بچه رسیدگی کرد

اگ من بخوام نظر بدم بنظرم ک اول برو کارکن تو کارت اون پیشرفتی ک میحوای رو ب دست بیار بعدش انشاالله بچه دومم بیار
من خودمم میخوام برم سرکار ولی بچم هنوز کوچیکه باید تا ۳یا۴سالگیش صبر کنم
بچه بعدیمو انشاالله ۲۹سالگی میارم

منم تصمیم دارم بیارم
ایشالله بعد از عید

خیلیم عالی
آره تک فرزندی خیلی سخته واقعا در حق بچه ظلم شده بالاخره پدرومادر تا عاقبت ک نیستن

خوبه منم تصمیم دارم بیارم دخترم دوسال و ۴ماهشه

اگر زیر سی سال هستی فرصت داری

واقعا خوشبحالتون ک شوهراتون موافقن منکخ هیجوره شوهرم بچه نمیخاد 😔

من الان یه ساله تو اقدامم تا دکتر بری و آزمایش اینا بدی همون تا عید طول میکشه

منم میخام باردار بشم ب امیدخدا

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضل💙👑 مامان ابوالفضل💙👑 ۲ سالگی
امروز وقتی قصه‌ی «خانه‌ی مهربانی» رو برای ابوالفضل تعریف می‌کردم، چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم این بود که خودم این‌همه تحت تأثیرش قرار بگیرم...

ابوالفضل با اون ذوق و دقتش نشست و تا آخر قصه رو گوش داد، ازش لذت برد و واکنشش رو دیدم. همون لحظه یه عالمه خاطره از بچگی خودم اومد توی ذهنم...

یادم افتاد چقدر از چیزهایی که شاید یه بچه بهشون احتیاج داره، برای من نبود. چقدر بعضی وقت‌ها کسی نبود که وقت بذاره، باهام حرف بزنه، چیزی یادم بده، برام قصه بگه یا فقط حواسش به من باشه...
نه اینکه حتماً همه‌چیز تقصیر کسی باشه، ولی واقعیت اینه که خیلی از چیزها برای من فراهم نبود و من هم مثل خیلی از بچه‌ها، بزرگ شدم و از کنار خیلی از خواسته‌هام گذشتم.

همین فکرها یه دفعه دلم رو گرفت... نشستم و گریه کردم.
برای بچگی خودم، برای چیزهایی که تجربه نکردم، برای فرصت‌هایی که نداشتم و حتی برای اون بچه‌ای که شاید فقط دلش می‌خواست یکی کمی بیشتر حواسش بهش باشه.

ولی وسط همین ناراحتی، به ابوالفضل نگاه کردم و با خودم گفتم شاید قشنگ‌ترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که چیزهایی رو که خودم کمتر داشتم، با عشق به بچه‌م هدیه بدم.
نه برای اینکه گذشته‌م رو جبران کنم...
فقط برای اینکه ابوالفضل کودکی‌ای پر از توجه، بازی، قصه، خنده و خاطره‌های قشنگ داشته باشه.

شاید این قصه برای ابوالفضل فقط یه قصه بود...
ولی برای من، یه عالمه خاطره و احساس بود که سال‌ها گوشه‌ی دلم مونده بود. ❤️
مامان کایلین مامان کایلین ۲ سالگی
دیروز دو سه نفر از کایلین خیلی تعریف کردن
یکیشون یکی از همکارام بود که درباره اصول زبان آموزی و دو زبانه کردن کایلین ازم پرسید و خیلی خوشش اومده بود از اینکه اینقد با لهجه درست لغات رو میگه
یکی هم اپراتور شهر بازی و یه مامان دیگه که برای همدلی و ناز بودنش ذوق کردن( چون به یه بگه چهار ساله که از روشن نشدن دستگاه گریه افتاده بود دلدار داد که باید صبر کنه و بعد با هم سوار شن و حتی بهش تعارف زد رنگی که دوست داره رو اون سوار شه)
برگشتنی تو راه در حالی که تقریبا داشت چرت میزد تو بغلم نگاهش کردم و فکر کردم چرا اینا رو من نمیدیدم یا حواسم نبود ، فکر می‌کنم انقد که به غذا نخوردن و جیغ زدن و اینهاش یادمه این قشنگیایی که بقیه میبینن رو یادم نیس یا بی توجهم نسبت بهشون،
به خودم گفتم این بچه نباید برای من عادی بشه هیچ بچه ای نباید عادی بشه برامون لحظه‌های قشنگ بزرگ شدنشون
اون چیزایی که منحصر به فردشون می‌کنه
باید با این چیزا به خاطر بیاریمشون وقتی که ازمون دور میشن و از آشیونه می‌رن 🥺ی