۵ پاسخ

الان حسودیت شده که بابای هست😂😂😂😂😂

عزیزم پسرمنم خیلی باباشو میبینه عشق میکنه میپره بغلش میخوادبره بیرون گریه میکنه بعدیادش میره چون هنوز کوچیکه ولی طبیعیه بابا گفتنم راحتتره. پسرمن تازه توده ماهه بابا رو میگه یکماهه. خودم یادش دادم. میگن پسراتا دو سالگی بابایی هستن بعد مامانی میشن من ازخدامه کلا بالایی بشه ادم عروسی جشنی میره خیلی بده پسربچسبه. به مادرش یا دوس دارم بمونه پیشش من برم بیرون بادوستام ولی نمیمونه. فقط چون باباش میبرنش بیزون و میادباهاس بازی میکنه دوس داره بره بغل باباش

🤣🤣🤣🤣ای جانم کلا اینجوریه شما همش دم دستشی اگه شما هم یکم دور بشی درست میشه مهدی چیزی یا هر چند وقت یکبار بزار پیش بابا برو بیرون
ولی من میدونم که کلا پدرا رو یجور دیگه دوست دارن بچه ها

چون باباشو کمتر میبینه بیشتر دلتنگشه ولی درکل همه ی پسر ها مامانی هستن بزرگتر بشه میبینی چقدر به خودت وابسته اس و علاقه نشون میده

چون باباشو کمتر میبینه بیشتر ب باباش وابسته است دلش براش تنگ میشه عزیزم همه ما همینیم

سوال های مرتبط

مامان آسِنا🩷 مامان آسِنا🩷 ۲ ماهگی
من ده روز تاخیر داشتم ولی اصلا به بارداری فکر نمیکردم باهمسرم رفتم دکتر که چرا پریود نمیشم گفتم شاید کیست دارم دکتر به بارداری شک کرد چون کلا پریودم منظم بود و گفت باید بری ازمایش بتا بدی اگه مثبت سد که هیج مبارکه اگه نشد میای ببینیم دلیلش چیه
جالب اینجاست چند روزی بود تکرر ادرار داشتم سینه هام به قدری درد میکرد که میخاستم گریه کنم زیر شکمم افتضاح درد داشت
و اخرین علائمم تو راه دکتر بودیم تو ماشین جوری حالت تهوع گرفتم نمیتونستم با همسرم حرف بزنم همونجا همسرم گفت تو حامله ای گفتم برو بابا چه حامله ای اولین تشخیصم از طرف همسرم بود😂
خلاصه رفتم ازمایش دادم همچنان میگفتم حامله نیستم همسرم زنگ زد به مامانا گفت شاید خانمم حامله باشه دعا کنین دعواش کردم که اگه حامله نباشم ناراحت میشن اینا 🤦🏻‍♀️جواب اومد مثبت بود خیلیییی شوکه شدم همونجا زدم زیر گریه تا خونه گریه میکردم
باخودم گفتم الان همه میگن چن ساله شاید بچه دار نمیشن که انقد خوشحال شدن در حالی که کلا یه سال بود عروسی کرده بودیم
حس متفاوتی بود ولی هنوزم باور نکردم نمیدونم شاید بخاطر اینه که بارداری اولمه
دلم خاست تعریف کنم و تو صفحم بمونه 🫠
مامان فندق♥️ مامان فندق♥️ هفته سی‌وهفتم بارداری
رفتم سونو شلوغ بود آب خوردم نشستم همسرم پایین بود ماشین پارک کرد اومد بالا با دیدن اون همه خانم باردار خجالت کشید رفت بیرون واستاد آخه همه آقایون جلو در بودن این به عادت کشور خارج سریع اومد داخل اما دید همه خانوما تازه متوجه شد چرا آقایون بیرون بودن منم خودم تازه متوجه شدم دروغ چرا
من همیشه ساعت دو ویتامین د می‌خوردم با خودم گفتم ناهار که نخوردم ولش کن بذار ویتامین د رو بخورم
آسپرین هم برداشته بودم که بهش بگم من اینو میخورم بخاطر غلظت خونم
بچه هااا بی آنکه هواسم باشه از استرس سونو من باز آسپرین خوردم
یکی که صبح خوردم یکی هم ظهر بجای ویتامین دی اما هنوز نمی‌فهمم که دارم اشتباه می‌خوردم
خلاصه خوردم رفتم سونو
من میگفتم احتمالا چهار هفته باشم بخیال خودم رفته بودم فقط ساک و کیسه زرده ببینم
بعد کمی سونو گفت همراه داری من گفتم سریع نه ترسیدم چیزی باشه به همسرم نگن بهتره به خودم بگن
دیدم یهو یه چیزی گفت دوپ دوپ دوپ دوپ
آنقدر استرس داشتم تجربه ای هم نداشتم که این صدای قلبش
که دکتر گفت مبارکه اینم صدای قلبش بچه ها با شنیدن اون دوپ دوپ ها قلبم از جا کنده شد اشکام ریخت گریه کردم گریه کردم دکتر گفت چی شدی گفتم بعد سالها خدا به من بچه داده بی دارو 😭😭😭😭😭😭