سلام خانوما پارسال این موقع شکمم اولین ترک هاشو برداشته بود و من حسابی سنگین شده بودم و پر از استرس و انتظار
اون روزا همش استرس داشتم ک‌سز میشم یا طبیعی یا نکنه آخر شب یا زمانی ک شوهرم نیس دردم بگیره یا نکنه بچم وقتی ب دنیا بیاد کمد و تخت نداشته باشه ولی اصلا هیچکدوم از اینا نشد و اصلا اهمیت نداشت و الان میفهمم بچه زمانی ک بدنیا بیاد فقط مادر میخاد ن تخت و کمد
کلی وسیله و لباس براش خریده بودم دریغ از استفاده کردنشون
اون روزا دکتر بهم گفت استراحت مطلقی و بچت خیلی پایینه و من آنقدر ترسیدم ک حد ندارع همش خودما سرزنش میکردم کاش ب حرف بقیه گوش میکردم و همش استراحت میکردم تا اینک همش تمیز کاری کنم و کسی هم نبود بیاد پیشم ولی حکمت خدا را ببین ک‌من تا چهل هفته را پر کردم و رفتم بیمارستان و فهمیدم تا زمانی ک خدا نخواد هیچ نمیشه درسته مادر خوبی نیستم و نبودم ولی تو تصوراتم همیشه خیلی بهتر از اینا را داشتم ولی قسمت نبود البته اگر شوهرم ب جای اینک هوامو داشته باشه تو یک ماهگی بچم بهم خیانت نمی‌کرد حداقل میتونستم ک‌ مادر لایق تری باشم و وجودم پر از کینه و افسردگی نشه و الان ک اینا را می‌نویسم وجودم پراز بغض و پشیمانیع ک دوست دارم برگردم عقب و از تک تک اونروزا لذت ببرم حتی اگر سخت باشه ولی سعی کنم امیدوارم یروز ب من حق بدی و درکم کنی بیست و پنج روز دیگ تولدشه و من دارم تلاشم و میکنم ک بتونم از نوزادیش لذت ببرم و امروز رفتیم بیرون. و لباس تولدش و خریدم و با آتلیه هماهنگ کردیم فقط بدون خیلی خیلی دوست دارم و اگه تو نبودی من ادامه نمی‌دادم

تصویر
۲ پاسخ

اخی عزیزم خیلی سختی کشیدی خدا بهت صبر و ارامش بده

امید چه اسم قشنگی
خدا حفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان دایار مامان دایار ۱ سالگی
می نویسم از حسی ک الان دارم تا ب یادگار بمونه
پسر کوچولوی من شد یک ساله 🥺چقدر زود گذشت همه چی چقدر تو یک یکسال سختی کشیدم چقدر دلم ب حال خودم میسوزه وقتی فک میکنم
مادر امروز تو این ساعت من داشتم درد می‌کشیدم ۱۲/۴۰ خیلی دردم شدید بود چشم انتظار دیدنت بودم بغل کردنت منتظر بودم ببینم پسر من چ شکلیه روز بعد ساعت ،ساعت ۱۲ یعنی /۱۴۰۴/۲/۴ رفتیم برای سزارین خیلی ترسیده بودم بی حسم کردن داشتم همه چی رو حس میکردم وقتی شکم دست جا کردنت در آوردن بیرون قشنگ داشتم حس میکردم اما ندیدمت 😔 کلن یک ثانیه چهرت دیدم بردنت تا یک روز ندیدمت بردن بستریت کردن😭
ببخش ک کنارت نبودم بزرگ سی برات تعریف میکنم چقدر قوی بودی چطور از پس همه چی بر آمدی
مادر شدن خیلی پر چالش بود برای من اما تو این سال خودم تنهایی تنهایی بدون هیچ کمک بزرگ کردم کیف میکردم وقتی برات غذا درس میکردم باهات بازی می‌کردم موهات شونه میکردم ... تو این یکسال همه ی وقتمو همه کارم همه چیزم تو شدی امیدوارم مادر خوبی برات بوده باشم سعی میکنم همیشه بهترین مادر دنیا برات باشم
چ خوب شدی ک دنیا آوردمت شدی پسر من شدی یار مادر
الهی مادر قربونت بشم امروز گفتی ماما
تولدت مبارک جونممممم🐣🥰😘
مامان نی نی مامان نی نی ۱۴ ماهگی
فردا تولد‌دخترمه و من‌تواین‌یکسال همیشه ازروزتولدش متنفربودم .همش میگفتم کاش اون روز نرسه ک خاطراتش برام مرورنشه .
چون‌همه‌ذوقی ک‌داشتم کور شد خوشیام نابود شد
روزایی ک نیازداشتم همه توشادی من و بزرگ‌کردن دختری ک ۱۸۰۰دنیا اومده بود همراهم باشن
با مرگ عزیزترین ادم زندگی شوهرم (برادرش)همراه شد.
و من برای ثانیه ب ثانیه روز تولد دخترم غمگینم.و حتی ازدیشب اشکم بندنمیاد.کاش سال دیگه اینطوری نباشه.
و ازدیشب قلبم دردمیکنه و همش بغض دارم
از روز سختی ک داشتم از روپرغم و اندوهی ک داشتم یادم یماد
و درکنارش دخترم ک بزرگ شد و‌من همش استرس داشتم ازدهرنظری .
ک وزنش کمه فلانی میگ بچش لاغره فلانی میگ فلانه
حرفای تخمی اطرافیان هم ب کنار.
و نهایت دختری ک یکساله شد و من خیلی ناراحتم ک کاش بهترمیکذشت ک از نوزادی تا الانش از روزای نوزادیش استفاده‌یمکردم.و لذت میبردم.



بازم شکر شکرشکر ک اون‌روزا گذشت و‌دخترم صحیح و‌سلامت بغلمه .
و میدونم اینا همه سرنوشت بوده و باید بگم
عشق مامانی تولدت مبارک😭😭😭😭😭😭😭تو دخترقوی خودمی ازوزن کم و ب اون‌کوچولویی جنگیدی و بزرگ شدی قد کشیدی و الان توخونه بدوبدو‌یمکنی .و صورت کوچولوتو بهم میچسونی کل غم دنیا روفراموش میکنم .تاابد عاشقتم مامانی😭😭😭



شیرخشک
پوشک
گهواره
تغذیه
وزن