۱۴ ماهه که قشنگ‌ترین دلیلِ زندگیم شدی دختر نازم 🎀❤️

۱۴ ماهه که با خنده‌هات دنیا برام قشنگ‌تره با کارای شیرینت دلم ضعف می‌ره و با هر قدم کوچولوت انگار دوباره عاشقت می‌شم… 🥹🤍 البته که مامان شدن فقط شیرینی و خنده نبود
شب‌بیداریا خستگیا نگرانیا و اشک‌هایی که گاهی یواشکی ریختم هم بخشی از این عشق بودن…
عشقی که با وجود تمام سختی‌هاش حاضر نیستم حتی یه لحظش رو با هیچ‌چیزی عوض کنم 🫂❤️

تمنای من تو همون آرزویی هستی که به قشنگ‌ترین شکل ممکن برآورده شد همون تیکه از قلبم که بیرون از وجودم نفس میکشه…
تو جوابِ قشنگ‌ترین دعای منی ماه من💝🌙

اگه هزار بار دیگه هم به دنیا بیام، باز دلم می‌خواد مامانِ تو باشم؛ حتی با تمام خستگی‌هاش، حتی با تمام سختی‌هاش

۱۴ ماهه که مامانتم، اما انگار یه عمره عاشقتم…
نمی‌دونم آینده برات چی کنار گذاشته، اما یه چیز رو با تمام وجودم قول می‌دم هرچقدر دنیا سخت گرفت آغوش من برای تو بازه هرچقدر بزرگ بشی برای من همون دختر کوچولویی می‌مونی که با اومدنش قلب مامانشو برای همیشه با خودش برد… 🥹🎀
بزرگ شو، بخند، بدرخش، که من تا آخر دنیا پناهِ خنده‌هات و امن‌ترین آغوشِ روزهای سختتم 🫶🏻

۱۴ ماهگیت مبارک، قلب مامان… 🎂🎀❤️

تصویر
۲ پاسخ

مگه 14ماهگی رو هم جشن میگیرن من فکر کردم مدت ماهگرد تا یه ساله

چه وایب خوبی داره این عکس تولد کوچولوتون مبارک باشه ✨🩷😍

سوال های مرتبط

مامان سلماجان☺️🩷 مامان سلماجان☺️🩷 ۱۵ ماهگی
بالاخره دکمه‌ی مامان راه افتااااد 😭❤️👣

امشب، بیست‌وهشتم مهر ۱۴۰۵، یهویی بلند شد و چندین قدم مستقل برداشت، بدون اینکه بیفته! 🥹❤️

باورم نمیشه کوچولوی منم راه افتاد! انگار همین دیروز بود که تازه اومده بود بغلم، حالا داره با قدم‌های کوچولوش دنیا رو کشف می‌کنه. 🥲❤️

بماند که بچه سوممه و طبیعتاً تجربه‌ی بزرگ کردن بچه رو دارم، ولی مگه میشه مادر باشی و دل‌نگرونی نداشته باشی؟! 😂🥹
خودم با اینکه دو تا بچه بزرگ کرده بودم، باز گاهی با خودم می‌گفتم پس سلما کی می‌خواد راه بیفته؟ چرا هنوز قدم برنمی‌داره؟

سلما از ده‌ماهگی خوب می‌ایستاد، کنار وسایل راه می‌رفت و خودش رو نگه می‌داشت، ولی قدم مستقل برنمی‌داشت. تا اینکه امشب یهو بلند شد و چندین قدم پشت سر هم رفت! 😍❤️

گفتم اینجا بنویسم برای مامانایی که کوچولوشون هنوز تو این سن راه نیفتاده و دل‌نگرونن؛ عزیزای دلم، بچه‌ها با هم فرق دارن و زمان راه افتادنشون هم متفاوته. ❤️
اینکه بچه‌ی یکی زودتر راه می‌افته، دلیل نمیشه کوچولوی ما مشکلی داشته باشه. البته اگه نگرانی خاصی دارید، حتماً با پزشک کودکتون مشورت کنید. 🌱

و اما تو، عشق کوچولوی مامان... 😭❤️
قربون اون پاهای تپل و کوچولوت برم که امشب باهاشون دلم رو بردی! قربون اون قدم‌های لرزون و شیرینت برم که برای من قشنگ‌ترین اتفاق دنیا بودن. الهی مامان فدات بشه، نفسم، نبض خونه‌م، دکمه‌ی کوچولوی من! ❤️👣

راه برو مامان، بدو، بخند و دنیا رو کشف کن؛ فقط بدون هر قدمی که برمی‌داری، یه دل اینجا هست که با قدم‌های تو هزار بار ذوق می‌کنه! 😭💋❤️
فرزند پروری شیرخشک رفلاکس غذای کمکی راه رفتن
مامان bachka مامان bachka ۱ سالگی
انگار همین دیروز بود که نورِ کوچکی به دنیایِ من تابیدی و همه چیز را روشن کردی. ✨
دخترکم، لیلیِ من، تو نه تنها بزرگ می‌شوی،
که جهانِ مرا هم با هر نفسِ کوچک و هر نگاهِ کنجکاوت، وسعت می‌بخشی.

در پیچ و تابِ موهایت،
قصه‌هایِ ناگفته‌ای هست و در برقِ چشمانت، تمامِ امیدِ من.
💫 وقتی اسمِ «مامان زیبا» (مامان بزرگت)
را با آن صدایِ شیرین صدا می‌زنی، یا با انگشت‌هایِ کوچکت به ۲ و ۳ اشاره می‌کنی، حس می‌کنم تمامِ هستی
در دستانِ ظریفِ تو خلاصه شده است. 🤲

از بازی‌هایِ کودکانه تا کشفِ طعم‌هایِ جدید، هر روزت برایِ من یک جشنِ ناب است. ♥️

اما میانِ این همه زیبایی
گاهی دلم برایِ دنیایی که در پیشِ رو داری می‌لرزد
دنیایی که امیدوارم جز مهر و شادی، چیزی برایت نداشته باشد. 🫀😔


به تو نگاه می‌کنم؛ به این معجزه‌یِ کوچکِ دوست‌داشتنی، و می‌دانم که تو، خودِ عشق هستی و دلیلی برایِ قوی بودن. تو آمدی
تا حتی در دلِ سخت‌ترین شب‌ها، ستاره‌یِ راهنمایِ من باشی🍓🩷

بزرگ شو دخترم، با تمامِ شکوه و زیبایی‌ات.

من تا همیشه، تماشاگرِ و عاشقِ پروازِ تو خواهم بود
دوستت دارم، عشقِ ابدیِ من. 🧿»


ثبت شود ب تاریخ ۱۳ خرداد ۱۴۰۵💓




شیر خشک فرزندپروری مادروکودک‌پوشک
مامان آیهان🌸 مامان آیهان🌸 ۲ سالگی
برای تو می‌نویسم پسرم به وقت ۹/۲/۱۴۰۴ عشق دلم چقدر تولد تو به معنای واقعی کلمه زیباست تولد تو دقیقا با شروع فصل زیبای بهار است بهار فروردین دوم فروردین نفس من آیهان من یادم نمیره روز تولدت وقتی اومدی تو بغلم چقدر کوچولو بودی عشق مامانی .آیهان میدونی چقدر مامان دوستت داره پسرم اولین سال تولدت هست یکسالگی تو با شروع سال نو خیلی خوبه آغاز اولین سال تولد تو همون تولد من هم هست تولد من برای بهترین بودن برای تو برای مامان خوب بودن برای تو همون مامانی که همیشه میگفتم میشم همونی که دوست داشتم برات باشم آیهان خیلی دوستت دارم ازت ممنونم که به دنیا اومدی ازت ممنونم که پسرم شدی چقدر خوشبختم با وجود تو قند عسل من گل بهارم پنبه نرم لطیف من نبات من شکلات من عشق من😅💚برای دلم دلی نوشتم ....بماند به یادگار🍃🌸🌳🌳🌈☁️☁️🌠🌞🌞🌞💫☁️🦄🐑🦢🦜🦜🐞🐝🍒🍓🍉🍑🍊🥭🍌🌽🍦🍦🍥🍰🍭🍭🧁🎂🎂🎂💒🎂🎂🎂🎈🎈🎈🎊🎉🕯️🕯️🪆🧸🧼🧼💎👑📘🕟🧿🧿🧿✅
مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۴ ماهگی
از همون روزی که فهمیدم قراره مادر بشم، زندگی تصمیم گرفت منو بدون هیچ مقدمه‌ای بندازه وسط سخت‌ترین امتحان عمرم!
نه مادری بود که دستمو بگیره و بگه این طبیعیه، نترس دخترم…
نه خواهری که نصفه‌شب بهش زنگ بزنم و بپرسم: «تو هم این‌جوری بودی؟
من بودم و یه عالمه سؤال، یه دنیا استرس و گوگل که احتمالاً تو این مدت از دستم به ستوه اومده!
ماه‌های بارداری گذشت؛ با ترس‌های ریز و درشت،
تا روز زایمان؛ روزی که فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت ماجراست!
غافل از اینکه اون فقط مقدمه بود و زندگی داشت نسخه اصلی رو برام رو می‌کرد!علی اومد و من هم‌زمان با مادر شدن، وارد دانشگاهی شدم که نه استاد داشت، نه جزوه، نه تعطیلات بین‌ترم!
رشته‌اش هم «مادری با گرایش شب‌بیداری و نگرانی مزمن» بود! 😂🤦🏻‍♀️
هر تبش، امتحان من بود؛هر گریه‌اش، معمایی که باید حل می‌کردم؛
هر غذای نخوردنش، پروژه‌ای تحقیقاتی که با هزار دستور و ترکیب جدید شروع می‌شد و گاهی با یک دهنِ بسته و یک مادرِ شکست‌خورده به پایان می‌رسید!
سیزده ماه از مادر شدن من گذشته و من هنوز گاهی نمی‌دونم دارم درست پیش می‌رم یا نه.راستش گاهی دلم می‌خواست مادرم بود…
یا خواهری داشتم که فقط نگاهم کنه و بگه: «بیا این بچه رو بده من، تو یه نفس بکش!ولی زندگی برای من این قسمت رو ننوشته بود…
من موندم و علی؛و مسیری که مجبور شدم خیلی چیزهاش رو تنهایی یاد بگیرم.من توی این سیزده ماه فقط علی رو بزرگ نکردم؛ خودم رو هم از نو ساختم.با دست‌هایی که گاهی می‌لرزن، چشمایی که از بی‌خوابی خسته‌ان و قلبی که با تمام نابلدی‌هاش، عاشقانه بلدِ مادر بودنه.
مامان هانا مامان هانا ۱۶ ماهگی
می‌گویم دلم یک بچه‌ی دیگر می‌خواهد،
و واقعاً هم می‌خواهم...
اما چیزی که بیشتر از هر چیزی دلم می‌خواهد،
این است که با تو یک بار دیگر از اول شروع کنم...
دلم می‌خواهد دوباره اولین لحظه‌ای را
که تو را در آغوش گرفتم تجربه کنم:
بدنت را روی سینه‌ام بگذارم و گرمای تنت را حس کنم.
دلم می‌خواهد قبل از اینکه کلاه کوچکت را
روی سرت بگذارند،
برای اولین بار موهایت را ببینم...
دلم می‌خواهد دوباره تو را
در همان لباسی ببینم که برایت انتخاب کرده بودم؟
همان لباسی که آن روزها آن‌قدر می‌ترسیدم تنت کنم.
دلم می‌خواهد بدنت را در آغوش بگیرم و خیالم راحت باشد؛
محکم بغلت کنم و فقط مادرت باشم...
دلم می‌خواهد ساعت‌ها
فقط عاشق تو شدن را تجربه کنم،
نه اینکه تمام روزهایم صرف این شود
که فقط پس از شرایط سخت برباییم...
دلم می‌خواهد تک‌تک جزئیات صورتت را تماشا کنم،
نه اینکه مدام فکر کنم
چطور باید مراقبت باشم تا سالم بمانی...
دلم می‌خواهد یک بار دیگر فرصت داشته باشم
از همان لحظه‌ی اول عاشقت شوم؛
با تمام وجودم،
با تمام قلبم...
دلم می‌خواهد بغلت کنم،
بدون خستگی،
بدون شک و ترس،
بدون آن همه اشک و نگرانی.
فقط در سکوت شب، آرام در گوشت بگویم:
من مامانتم...
اینجام، کنارت هستم
دلم می‌خواهد به روزهای اول آمدنت برگردم
اما می‌دانم دیگر هیچوقت نمیتوانم به آن روزها برگردم
پس اگر روزی فرزند دیگری داشته باشم
تمام آن عشق و آرامشی را که در آن روزها نتوانستم به تو بدهم به او خواهم داد....
چون اگرچه نمیتوانم گذشته را دوباره زندگی کنم
اما میتوانم از آن یاد بگیرم
و شاید تمام چیزی که یک مادر میخواهد
این باشد که ای کاش برای فرزند اولش
آنقدر که امروز می‌داند آن روزها می‌دانست...
مامان داینو مامان داینو ۱۴ ماهگی
در حال دل‌شکسته‌ترین حالت ممکنم 💔

یه چیز رو با تمام وجودم فهمیدم هرچقدر هم عروس خوبی باشیم هرچقدر هم از خودمون بگذریم و سعی کنیم دل همه رو به دست بیاریم بازم وقتی پای پسر خودشون وسط باشه نمی‌تونن قبول کنن که شاید اون اشتباه کرده باشه بازم ترجیح می‌دن از پسر خودشون طرفداری کنن تا اینکه حتی یه بار هم شده درد و دل‌شکستگی ما رو ببینن و درکمون کنن

تاپیک قبلی هم مشکلم رو گفتم جلوی من طوری رفتار می‌کنن که انگار طرف منن و منو درک می‌کنن اما همین چند دقیقه پیش یواشکی داشتن صحبت می‌کردن و باز هم طرف پسر خودشون رو می‌گرفتن و منو مقصر جلوه می‌دادن

دردش اینجاست که حتی با دیدن گلوی کبودم باز هم حق رو به پسر خودشون می‌دن انگار نه انگار که من هم یه انسانم و درد دارم انگار نه انگار که من هم احساس دارم و از این اتفاق آسیب دیدم

آدم از غریبه‌ها انتظاری نداره اما وقتی از نزدیک‌ترین آدم‌هاش انتظار درک و انصاف داره و بازم تنها می‌مونه دلش بیشتر می‌شکنه

انگار هرچقدر هم خوب باشی هرچقدر هم سکوت کنی و از خودت بگذری باز هم برای بعضی‌ها هیچ‌وقت به اندازه پسر خودشون حق نداری 💔
شاید براتون سوال باشه چیشده تایپیک قبلی گفتم دعوا با برادر شوهر
بچه ها یه اشتباه بی ادبی که کردم اعصابم خورد بود از دهنم در رفت پیش پدر شوهرم گفتم اگه بخاطر شما نبود پدرش رو میاوردم😔حالا چه طور این گند رو جمع کنم
مامان bachka مامان bachka ۱ سالگی
مامان مهربونم…
می‌دونم این روزا خیلی خسته می‌شی، می‌بینم که گاهی اخم می‌کنی و صدات یه ذره بلند می‌شه. مامان، من هنوز خیلی کوچولوئم، هنوز کلمه‌ها توی دهنم نمی‌چرخن که بهت بگم چی می‌خوام، اما تو قلبم غوغاست!
نمی‌دونم توی تنم و توی مغز کوچولوم چی می‌گذره، فقط می‌دونم یه نیرویی هست که مدام هل‌م می‌ده… هل‌م می‌ده که دنیا رو کشف کنم، که همه چیز رو لمس کنم، که ببینم اون وسیله‌ها چطوری کار می‌کنن. من فقط کنجکاوم، همین!
وقتی دستم می‌خوره به چیزی و می‌شکنه، قلب من بیشتر از اون وسیله می‌شکنه. من نمی‌خوام چیزی رو خراب کنم، قول می‌دم! اصلاً نمی‌دونم چرا همه‌چیز یهو از دستم می‌افته یا می‌شکنه… خودم هم از صدای شکستنش می‌ترسم.
بعد که تو عصبانی می‌شی، دنیا برام تاریک می‌شه. دلم می‌خواد زار زار گریه کنم، بغض می‌کنم و حس می‌کنم دیگه دوستم نداری… مامان، تو دنیای منی، وقتی ازم عصبانی می‌شی، انگار پشتم خالی می‌شه.
کاش می‌تونستی ببینی که من با همه این کنجکاوی‌های «خرابکارانه»ام، فقط دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم چطوری مثل تو بزرگ بشم. منو ببخش که هنوز نمی‌دونم چطور باید مراقب باشم.
مامانی… می‌شه وقتی کار بدی می‌کنم، جای اخم کردن، دستم رو بگیری و بهم یاد بدی؟ من خیلی به آغوشت نیاز دارم، حتی وقتی که شیطونی می‌کنم… بیشتر از هر وقت دیگه‌ای، اون لحظه به مهربونیت نیاز دارم.»







پوشک شیر خشک فرزند پروری