پارت دوم زایمان طبیعی
اقا من اون روز خیلیم پیاده روی کرده بودم نشسته بودم سعدی تو ایلام که شوهرم ماشینو بیاره به مامانم گفتم دلم اینا درد میکنه رفتیم خونه من شامم خیلی کم خوردم رفتم دستشویی دیدم لکه خون رو لباس زیرمه گفتم خب حتما بعد معاینه اینجوری شدم اگه خوب نشد یا بیشترشد میرم بیمارستان اقا من هنوزم زیر دلم و کمرم درد میکرد و دردش برام قابل تحمل بود دیگه اخر شب بود دراز کشیدم کنار شوهرم بخابم ولی کمرمو دلم نمیذاشتن بخابم هی پا میشدم دوست داشتم برم زیر دوش اب گرم ولی ابا قطع بود شوهرمو بیدار کردم گفتم نمیتونم بخوابم کمرمو دلم اینا درد داره مامانمم بیدار شده بود دیگه نه میتونستم دراز بکشم نه بشینم رفتم نگاه کردم دیدم لکه بینیم بیشتر شده گفتم بریم بیمارستان شانس بدم همون روزم من هی بیرون بودم و خونه رو تمیز نکرده بودم سینک پر ظرف خونه کثیف پر وسیله اقا ساعت 2 ونیم نصف شب بود من لباس پوشیدم ساک خودمو بچه رو گذاشتیم تو ماشین و پرونده هامو برداشتیم و رفتیم بیمارستان زاگرس هیچکس نبود پرنده پر نمیزد فقط من منو شوهرمومامانم بودیم رفتم زایشگاه یدونه ماما اونجا بود هم دستگاه ان اس تی وصل کرد و گفت که انقباضات عالین و معاینمم کرد و گفت 2 سانتی و گفت که این لکه خون ازت میاد هم طبیعیه و زنگ زد به دکترم و دکترم بهش گفت که بگو ساعت 8 صبح بیاد بستری بشه برای زایمان تا درداشم بیشتر میشه و دهانه رحمش باز میشه ماماعه رفت از اتاق بیرون و اینو به مامانمو شوهرم گفت اومد تو اتاق پیشم بهش گفتم ولی من الان رفتم تو بیمارستان دستشویی لخته خون رو نوارم بود اشکال نداره؟

تصویر
۱ پاسخ

راضی بودی از زایمانت؟

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱ سالگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱ سالگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
اقا من 39 هفتم شده بود هنوز دردی نداشتم از 36 هفته هم شروع کردم پیاده روی کردن و ورزش کردن و اسکات زدن تو خونه و زیر دوش و اینکه من تو خونه هم خیییلللییی کار میکردم اصلا خیلی زرنگ شده بودم و وسواسی شده بودم و اصلا نمیتونستم کار نکنم دیگه اخرای 38 هفته که بودم یه دردای خیلی ریز و کم داشتم ولی جزیی بودن 38 هفته و 6 روز بودم چهارشنبه شب بخاطر کاهش حرکات رفتم بیمارستان طالقانی ازم ان اس تی گرفتن همه چی خوب بود انقباضم نداشتم و پنج تا حرکت هم کرد و خودم گفتم که معاینم کنه با اینکه میدونستم نمیتونم تحمل کنم و خودمو شل کنم ولی به سختیو دستمو گاز گرفتن تحمل کردم و گفت تقریبا دو فینگر بازی و یه سونو برای اینکه نفسای بچه رو چک کنن برام نوشت و گفت که شنبه پیش دکتر خودت رفتی بگو معاینت کنه شاید تا شنبه بیشتر دهانه رحمت باز بشه اقا من تو طول بارداریم کلا سه بار معاینه شدم و تو این سه بار هم اصلا بعد معاینه ها لکه بینی و درد نداشتم شنبه شد و من سونومو دادم گفت عالیه و وزنشم شده 2700 چون هفته قبل 2200 بود دکترم نگران بود که موقع تولد وزنش انقد پایین نباشه خلاصه سونو رو بردم پیش دکترم و گفت خوبه و گفتم معاینم کنه معاینم کرد همینکه از رو تخت پاشدم زیر دلم و کمرم درد گرفت انگار که پریود بودم یا مثل وقتایی که عفونت میکنی تخمدانات تیرمیکشه اونجوری شدم دکترم برام شیاف گل مغربی نوشت گفت از امشب شبی دو تا بذار بیاین تاپیک بعدی
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۴ ماهگی
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۷ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان یاشار مامان یاشار ۱ سالگی
ی چیزی یگممممم من الان یادم افتاد تجربه زایمانمو ننوشتم😐😂😂
بیایید بنویسم براتون
شنبه ها شوهرم تعطیله شنبه بود یک دی ماه با شوهرم رفتیم بیرون ب مناسبت روز مادر رفتیم خونه مامانجونم خاله و دایی ها جمع بودیم همه شام اونجا بودیم مادرجونم گوشت قرمز پخته بود ب من ابشو داد گفت بخور گرمه دردات شروع میشه
38 هفته و 6 روزبودم و اصلا درد هم نداشتم تازه شیاف گل مغربی گرفته بودم همون شب تاپیک گزاشتم چجوری استفاده کنم ک اسلا ب استفادش نرسیدم😂
ساعت دوازده ظب رفتم تو اتاق لباس بپوشم ک بریم خونه یهو زیر دلم تیر کشید مادرجونم متوجه شد گفت چیظد گفتم هیچی نبود ی ریزه تیر کشید
بعد ک رفتم خونه کمر درد شدید داشتم نسبت ب بقیه دردام شدید تر بود تا ساعت سه بیدار بودیم ساعت سه خابیدم چهار و نیم با حس مدفوع از خواب بیدار شدم انقباضام شروع شده بود پنج دقیقه ای میرفتم دستشویی وقتی دیدم همش میرم دستشویی توالت فرنگیمم برداشتم😑😑گفتم همزمان با دستشویی اسکاتم نیزنم ورزش میکنم اما شما نکنین من بچمم ریز بود شانس اوردم تو دستشویی زایمان نکردم😂😂
بعد تا پنج و نیم تحمل کردم اما دردام داشت شدیدار میشد
پنج و نیم همسرم و بیدار کردم شوکههه شده بود گفت چیکار کنم بچه داره میاد از اینور میدویید اونور گفت برم طبقه پایین بیدارشون کنم گفتم نه حالا زوده بمون(مادرجونم گفته بود درداتو تو خونه بکش منم حرفش تو گوشم مونده بود تا لحظه اخر تو خونه بودم عسل نازنازو دختر شجاع قصه ظده بود اونشب😌😂
ادامه تاپیک بعد
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۵ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٤





صبح رفتم بيمارستان و رفتم تو زايشگاه نشستم برا تشكيل پرونده انقد سرحال بودم عين سزاريني ها رفتم و شرح حال ميدادم ماما داشت پرونده سزارين باز ميكرد برام فكر كرده بود سزاريني ام اون ساعتم رفته بودم گفت قرص تيروييد مصرف كردي گفتم اره گفت عمل داري نبايد اينكارو ميكردي گفتم من طبيعي ام گفت يعني چي از پيش خودت اومدي گفتم نه دكترم گفته گفت واقعا ميگي زنگ ميزنيم ازش ميپرسيما گفتم زنگ بزنين بپرسين اتفاقا و اونا واقعا زنگ زدن بهش خبردادن و ايشونم تاييد كردن بعد بهم لباس دادن و ازون طرف هم همسرمو فرستادن برا كاراي پرونده و اينا لباسمو كه عوض كردم يه روپوش دادن كه جلوش باز بود بزور خودتو بايد ميپوشوندي😂 انژيوكت وصل كردن و ماما منو برد تو يه اتاق و گفت اينجا اناق زايمانته از اول تا اخر زايمان همينجايي و ان اس تي وصل كرد و با سرم بعد رفت امپةل فشارم ريخت تو سرم گفت همينجا باش دسشوييت گرفت بگو بيام سرمو ببندم خودت نه باز كن نه ببند مارو صدا بزن ميايم گرسنه اته صبحانه بيارم برات ؟كه گفتم نه و رفتن منم چنان استرسي گرفته بودم باورم نميشد هفته چهل رو پر كرده بودم اما اون لحظه ميخواستم بگم نميخوام بذارين برم خونه ماما ميومد سر ميزد ميرفت بهش گفتم گوشيمو ميخوام رفت اورد واسم منم با دوستام حرف ميزدم و با همسرم حرف ميزدم
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان
دوباره زنگ زد به دکترم و بهش گفت و ماماعه از اتاق رفت بیرون صداشو شنیدم به مامانمو شوهرم گفت که همین الان باید بستری بشه برای زایمان برید پذیرش کاراشو بکنین وای من استرس گرفتم و فقط شوهرمو صدا میزدم میگفتم منو ببر همون هشت صبح بیار گریه میکردم برو همین الان ماشینو بفروشپول بده سزارینم کنن من میترسم توروخدا نرو دستشو محکم گرفته بودم نمیذاشتم بره اونم هی بوسم میکرد و دل داریم میداد من هی گریه میکردم اقا ماماعه بزور منو اروم کرد و لباس تنم کرد و بهم یه سورومی وصل کرد و منو برد داخل اتاق زایمان روی تخت دراز کشیدم خودمون دوتا تنها بودیم وای من دردایم شروع شد میگفت فقط نفس عمیق بکش منم هی نفس عمیق میکشیدم واقعا هم تاثیر داشت توروخدا شما نفس خیلی عمیق بکشید مثل من جیغ نزنید اصلا فایده نداره فقط نفس عمیق دردتون رو کم میکنه خلاصه دردش شکمتون یه درد بدی میکرفت مثل دل پیچه ولی با نفسای عمیق میرفت بعد دستکاه هم بهم وصل بود بعد من همشازم لخته خون میومد نمیدونم چرا نمیدونم چند سانت شده بودم کیسه ابمم پاره شد
مامان مهیار مامان مهیار ۱ سالگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۹ ماهگی
ساعت ۱ شب بود دلم تاب نیاورد گفت برم‌بچمو ببینم رفتم بالا سرش دیدم‌دستگاهش عوض شده و قفسه سینش به اندازه یه توپ میره بالا و پایین دنیا بسرم خراب شد شروع کردم به گریه و داد و بی داد که دکتر بچم کجاس بیمارستان چون خصوصی بود انکال نداشت زنگ میزدن که دکتر بیاد و بیمارستان خصوصی ان ای سیو خوبی نداشت و من اینا از قبل میدونستم خلاصه منا اروم کردن و از ان ای سیو کردن بیرون پلک نزدم مثل مرغ سر کنده بودم تخت کناریم بچش پیشش بود از تمام وجود بهش حسودیم میشد خیلی زیاد ساعت ۵ صب بود از ان ای سیو زنگ زدن که دکتر دخترت اومده بیا رفتم گفتم بچمو بفرستین بیمارستان دیگه گفت چرا از پولش میترسی گفتم نه اینجا انکال نداره دستگاه نداره بفرستین بره دکترش تشر رفت و گفت اینجا خلوته به بچت میرسیم اونجا شلوغه حتی بالا سر بچت هم نمیزارن بری ولی من مسمم گفتم نه بفرستین بره به شوهرم گفتم من اینکار رو کردم دعوام کرد گفت چرا اینکار رو کردی بزار بچه همینجا بمونه شوهرمو‌ راضی کردم بچه رو فرستادیم بیمارستان دیگه ولی من چون ابریز داشتم و کیسه ابم نشتی داده بود باید دو روز میموندم و انتی بیوتیک میگرفتم نمیدونم کسی حسم رو میفهمه یا نه ولی من ایستاده بودم بچمو با اکسیژن تو یه اتاق شیشه ای اومدن از جلوم بردن نمیدونم اون لحضه چرا از غضه دق نکردم بمیرم نمیدونم خدا چه صبری بهم داد
بقیش تاپیک بدی