راجع به تجربه سزارینم:
صب ساعت ۵ کیسه آبم پاره شد و در عرض ۵ دقیقه به خونابه رسید
همسرم شیفت بود ولی مامانم دستش درد نکنه شبایی که همسرم نبود میومد پیشم میموند ، مامانمو بیدار کردم به همسرم زنگ زدم اسنپ گرفتم با مامان خودمو رسوندم بیمارستان همسرمم تا من تو اورژانس بودم و nst میدادم رسید و متاسفانه با اینکه من نامه سزارین داشتم و قرار بود حتی زیرمیزی هم بدم پرستاری که تو اورژانس بود دو تا فینگر کرد داخل واژنم و من خونریزی افتادم هرچقد گفتم من سزارینم گوش نکرد و … بعد از انجام کارا زنگ زد دکترم بیاد منو آماده کردن بردن طبقه بالا خوابوندن روتخت هر نیم ساعت یه بار انقباض رسید به یک دقیقه یکبار درده خیلی شدید که فقط داد میزدم گریه میکردم که بعد از چند بار زنگ زدن به دکترم گوشیو دادن به من دکترم بهم گفت زیرمیزیو زدی ؟؟؟! گفتم نه گفت بزن بیام !، خلاصه ازشون اجازه گرفتم با تلفن همونجا زنگ زدم شوهرم‌یا گریه گفتم من دارم میمیرم توروخدا همین الان بزن براش منو ببرن اتاق عمل که اونجا شوهرم فهمید من این یک‌ساعت که بالا بودم هنوز عمل نبردنم در عرض دو دقیقه که همسرم رفت شماره حساب ازش گرفت و کلی باهاش بحث کرده بود و اونم فقط گفته بود هرچی درد بکشه واسه ریه بچه بهتره !! خلاصه جونم براتون بگه که بعد از ۵ مین که واریز کردم منو با یه حاله خیلی بد بردن اتاق عمل از خدا واسه هیچکس نمیخوام اون دردی که کشیدم ، عمل سزارینم تو ده دقیقه تموم شد خیلی راحت بود برام دکتر تو اتاق عمل کارش عالی بود و حرفه ای اما با دردایی که به خاطر زیرمیزی کشیدم هیچوقت یادم نمیره حاله قبل از عملو ، با اسپاینال بیحس شدم در عرض چند ثانیه سر شدم شروع کرد کارو ( بقیه تو کامنت)

۱۰ پاسخ

چه دکتر بی رحمی😕

با بریدن شکم احساس فشار و تکون حس میکردم اما درد حس نمیکردم یارا رو سریع تا دراوردن گریه کرد و گذاشتن رو سینم باهاش حرف زدم و لذت بخش ترین لحظه تو کل زندگیم بود که هیچوقت او لحظه رو فراموش نمیکنم ، بعدش بهم تو سرمم خواب آور زدن که خوابیدم و ماساژ رحمی رو وقتی خواب و بیحس بودم دادن که من نفهمیدم بیدار که شدم تو ریکاوری بودم بچمو آوردن یه ذره شیر خورد بهم آموزش دادن ولی هنوز پاهام بیحس بود بعدش منو بردن تو بخش اتاق خصوصی داشتم مامانمو همسرم تو اتاق منتظرم بودن و پمپ دردم تو ریکاوری بهم زدن و سرم و مسکن و شیاف و شورت سرجی فیکس‌ پوشک همه رو برام میذاشتن از نظر کادر درمان و رسیدگی خوب بود اما بازم دردی که قبل سزارین کشیدم به نظرم حقم نبود دیروز صبحم مرخص شدم با دخترم اومدم خونه الهی قسمت همه بشه تجربه کنن ، این تجربه سزارین من بود که عین حقیقتو براتون تعریف کردم ❤️

من فک مبکردم اورژانسی بشه کسی دیگه دکتر کشیک عمل میکنه دیگه زیر میزی نمیخواد. چ بازاری راه انداختن از خدا بی خبرا. چند هفته بودی عزیزم؟

چه دکتر لجنی...امیدوارم عزیزاش همین اتفاق براشون بیفته و عذاب بکشه
خدارشکر ک تو و گل دخترت سلامتین❤️❤️😘

کاش اسم این دکتر بگین که کسی نره پیشش واقعا بعضی دکترها شورش در آوردن😔🫠 خداروشکر که الان خوبین🐣💞🎀

مهشید 😍😍تازه دیدم. خداروشکر کوچولوت اومد بغلت❤️انشالله قد کشیدنشو ببینی

مهشییییییییییییییییید چند روزه خسته کوفته اخر شب با چشمایی ک تار میبینه میچرخم دنبالت پیدات نمیکردمممممممممممم....
مهشید جونم مهشید مامانی مبارک باشههههههههههههه🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🤗🤗🤗🤗🤗🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳💝🍼🤗🤗🤗🤗🤗🥳🥳🥳🥳🥳🥳قدم یارای ملوسمون مبارکمون باشههههههههههههههههه🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳وای ک چقدر منتظر بودم تاپیکتو ببینممممممممممممم خیلی خوشحالم ک بالاخره زایمان کردی و تموم شد رفتتتتتتتتتت....
تجربه ی خوبی نداشتی منم تجربه ی افتضاحی از زایمان داشتم ولی خب گذشت دیک...
مهم همون لحظه ای بود ک فرشته های نازمونو گذاشتن رو سینمون ماااااادر مبارکهههههههههههه🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳مهشید میدونی ک لحظه شماری میکنم برای دیدن روی ماه یارا جونم بفرست برامممممممممممممممممممم لطفا🥹🥹🥹🥹🥹💝🍼🥹🥹🥹🥹🥹🥹

آخی عزیزم چقدر درد کشیدی قبلش، تو که نامه سزارین داشتی نباید باهات اینجوری میکردن ، حالا بازم الهی شکر که خودت و یارا خانوم صحیح و سالم هستین🥰😍

درد طبیعی خیلی وحشتناکه

خب درد داشتی همشو کشیدی طبیعی زایمان میکردی

سوال های مرتبط

مامان هیرمان مامان هیرمان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان دخترام 💓 مامان دخترام 💓 ۱ ماهگی
سلام مامانا
بعد یک ماه فرصت کردم تجربه زایمانم بگم
انشالله که همگی نی نی هاتونو به سلامتی بغل کنید

پارت اول #سزارین
من زایمانم بیمارستان تخت جمشید بود
سزارین دومم بود و سزارین اجباری بودم...روزی که نوبتم بود دکترم گفتن که ظهر ساعت ۱ بستری بشم و از ۶ ساعت قبل هم چیزی نخورم ...اول رفتیم قسمت بستری و به من گفتن با همسرم برم بلوک زایمان ؛ سونو و آزمایشات از من خواستن و پرونده تشکیل دادن؛ فرم ها رو من و همسرم امضا کردیم بعد لباس اتاق عمل پوشیدم و با همسرم خداحافظی کردم .
آنژیوکت و نوار قلب وصل کردن و گفتن منتظر باشم تا نوبتم بشه...حدودا ساعت ۲ و ۱۵ دقیقه بود که گفتن دکتر اومده و اولین عمل من بودم که سوند هم سریع برام وصل کردن که یکم اذیت کننده بود اما دردش فقط چند دقیقه بود زایمان اولم سوند تو اتاق عمل بعد بی حسی وصل کرده بودن که اصلا حس نکردم و خیلی بهتر بود پرسنل بلوک زایمان اکثرا خوب و خوش اخلاق بودن به جز چند نفر..‌.بعد بلافاصله منتقل شدم اتاق عمل.......
مامان پرنسس سلنا مامان پرنسس سلنا ۵ سالگی
سلام مامانا تجربه زايمان سزارين شنبه يك اذر
جمعه سي ابان دكترم بهم پيام داد كه ساعت ٤.٥حتما بيمارستان باشم خلاصه يادمه اشب قبلش اصلا خواب به چشمام نيومد وسايل ني ني رو برداشتم رفتيم بيمارستان وقتي رسيدم يادم افتاد مدارك نياوردم يه اسنپ گرفتيم به مادرم كه پيش سامي بود گفتم مدارك بده كه بياره بيمارستان يه ربع بعد مدارك دستمون بود تو ترياژ بيمارستان بودم كه گفتن گروه خوني او منفي ندارن و بايد از بانك خون در خواست او منفي بدن در صورتي كه دو روز قبل به من زنگ زدن بودن همه شرايط من حتي گروه خونيم پرسيده بودن و حتما بايد اقدام ميكردن از مركز براي در خواست خون خلاصه سونود وصل كردن بهم سرم زدن و مني كه از ساعت ٤عصر روز قبل ناشتا بودم تا ساعت ٢.٥با زور دعوا خواهرم همسرم چرا اينطور ميكنين ما از صبح اينجا هستيم من رو بردن بخش اتاق عمل اونجا من رو تخت دراز گشنه چشم انتظار شد ساعت يه ربع به سه رفتم تو بعد دكترم اومد يه فيلم براي خودش گرفت دكتر بي هوشي اومد من نشستم امپول زد من دراز كشيدم به من گفت بايد پات داغ بشه گفتم اره داره ميشه گفت حالا پاتو جفت بيار بالا من اوردم بالا دوباره بعد گفت من اوردم بالا بعدش گفت بيار بالا من تو دوبار سوم ديگه نتونستم بيارم ولي بد ماجرا اينجاس كه سر نشدم و با عذاب شكم منو باز كردن اون عذابي كه من كشيدم خدايا براي دشمنم هم نميخوام من با بي حسي با درد سزارين شدم زجه زدم درد كشيدم جون دادم من تو بيمارستان عرفان نيايش جون دادم مردم تو اتاق عمل وقتي دست ميكردن تو شكمم همه رو حس ميكردم انقدر بد بود جونم تو دهنم بود نميتونم وصف دردي كه تحمل كردم رو بگم فقط اميدم به اون نقطه بود كه دخترم ببينم همين قصه دردناك ترسناك من بود
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۵ ماهگی
سلام دوستای قشنگم
من اومدم از تجربه عمل سزارینم و تجربه بیمارستان بگم بهتون امیدوارم به دردتون بخوره ❤
اول اینکه ۳۸هفته و صفر روز بچم به دنیا اومد با وزن ۲۹۰۰
الکی خودتونو خسته وزن گیری نکنید همش ژنتیک هست من بهترین تغذیه رو داشتم باز با این حال وزنش بیشتر نشد .
😅مامانای عزیز من اصلا شب قبل عمل نخوابیدم تو راه بیمارستان به همسرم میگفتم من تو اتاق عمل میخوابم انقد که بیخواب بودم خانوادمم به مسخره کردن من میگفتن حتما با استرس اتاق عمل میخوابی به همین خیال باش😑رفتیم پذیرش شدیم تو لابی منتظر موندیم و اومدن دنبالمون با همسرم تا جلو در بلوک زایمان بودیم بعدش من رفتم داخل و همسرم پشت در بود کل لباس در اوردن لباس اتاق عمل دادن و یه سری سوالات پرسیدن و سرویس رفتم و رفتم رو یه تخت دراز کشیدن فشارم و گرفتن و از بچه ان اس تی گرفتن و همه چی خوب بود قرار بود من اولین نفر اتاق عمل دکترم باشم و ده دقیقه دیقه برم اتاق عمل اما به دکترم بیمار اورژانسی افتاد و یه ساعت بعد بردنم اتاق عمل،قبل اتاق تو اون یه ساعت😅من خوابیدم تو بخش یه عالم مریض دیگه ام بود که وقتی پاشدم فقط یه نفر بود و پرستار گفت تو توابتو اوردی و چه ریلکس خوابیدی😑😑بعد از خوابی که کردم یواش یواش باید اماده رفتن میشدم و قبل عمل یه قسمت خیلی بدی بود به اسم سوند ،فک نمیکردم انقد درد داشته باشه یه درد خیلی بد و با سوزش شدید کاش میشد این سوندو تو بی حسی زد 😓😓
بعد سوند سوار ویلچر کردن و بردن تو بخش اتاق عملا روی تخت و منتظر اماده شدن اتاق عملم بودم که برم برا عمل و دکترمو دیدم و و یه سری پرستار سوال میپرسیدن
مامان لوبیا 🌸 مامان لوبیا 🌸 ۳ ماهگی
تجربه سزارین:
من سزارینم اختیاری نبود و اجباری بود بخاطر جفت سرراهی. به من گفتن ۴ و نیم صبح بیمارستان باش که خوب شد واقعا همون زمان رفتم که تونستم اتاق خصوصی بگیرم. تا کارهای پذیرش، تحویل اتاق، رضایتنامه ها و آزمایش ها تموم شه، ساعت شد ۷ که دیگه من رو بردن زایشگاه. همون جا برای من انژوکت رو وصل کردن بردنم تو اتاق عمل. من برای تزریق داخل کمر خیلی استرس داشتم که ازشون پرسیدم چقدر درد داره، گفتن از گذاشتن آنژوکت کمتر😆 واقعا هم فقط چند ثانیه ورودش رو متوجه میشی همین. اما متاسفانه دارو به من نساخت. از همون لحظه که کم کم سر شدم، اول یک حالت تهوع خیلی شدید بهم دست داد که بهشون گفتم و سریع بهم دارو زدن. بعد هم یک سر درد خیلی شدید که انگار با پتک داشتن می‌کوبیدن تو سرم که وقتی گفتم و چندتا مسکن بهم زدن، تقریبا بقیه مدت عمل رو خیلی منگ بودم. ولی کل عمل بیشتر از ۱۵ ۲۰ دقیقه طول نکشید با اینکه دکترم گفت جفتت افتاد به خونریزی. جالبه من استرس بستن دست هارو هم داشتم ولی اصلا نفهمیدم بستن یا نه😂 دیگه بعد از اینکه بچه ام رو چسبوندن به صورتم و همسرم رو صدا کردن بیاد بند ناف رو ببره، بخیه زدن و فرستادنم ریکاوری. اونجا متاسفانه حالم بد شد و بالا اوردم 😢 دیگه تا بیارنم پایین و تو اتاق ساعت ۱۰ بود
مامان پناه کوچولو🩷👧🏻 مامان پناه کوچولو🩷👧🏻 ۱ سالگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
رسیدم بیمارستان ازم nst گرفتن گفتن هم انقباضات زیاده هم ضربان قلب بچه بالاس باید همین الان بستری شی سزارین اورژانسی شی منم گفتم پس به دکترم زنگ برنید بیاد
به دکترم زنگ زدن تهران نبود منم گفتم فردا عمل کنید میخوام دکتر خودم باشه بهم گفتن انگار متوجه نیستی ضربان قلب بچه بالاس
خلاصه قبول کردم دکتر بخش منو عمل کنه دکتر خوبی بود خدابی اما از شانس من دکتر خودم نبود تازه به دکترم ۹ تومن هم زیر میزی دده بودم که اینجوری شد
خلاقه کفتن حاضر شو برای امل ساعت ۷ صبح بود گان و این چیزا پوشیدم نوبت سوند زدن شد من شنیده بودم درد داره خیلی میترسیدم بهشون گفتم تو اتاق عمل بعد بی حسی بزنید گفتن همشون مردن خلاصه من راضی شدم سوند برام وصل کنن
پرستاره گفت خودتو شل بگیر نفس عمیق بکش درد نداره منم همین کارو کردم کلا ۱۰ ثانیه طول کشید دردش هم قابل تحمل بود اونجوری که فکر میکردم نبود
من فیلمبردار واسه اتاق عمل و دیزاین اتاق vip داشتم که بخاطر اورژانسی شدن نتونستم انجام بدم خیلی ضد حال خوردم
خلاصه منو بردن اتاق عمل ا
مامان السای مامان السای ۲ ماهگی
#تجربه من از زایمان سزارین# پارت پنج
ولی تازه روز سوم دهانه رحم من شده بود یک سانت ونیم 🤦🏼‍♀️ولی دمشون گرم روز سوم دیگه کامل نداشتن درد بکشم تا ظهر سروم وصل بود و بعد ظهر گفتن استراحت کن که عصر میری عمل بی انرژی نباشی یه کم استراحت کردم و موهامو درست کردم ساعت ۵اومدن منو بردن برای اتاق عمل وقتی بردن تو راهرو مامانمو همسرم و خواهر شوهرم رو دیدم مامانم و همسرم تا راهروی اتاق عمل اومدن پیشم چند دقیقه حرف زدیم از مامانم حلالیت گرفتم و همچنین از همسرم که هر دوشون با بغض گفتن پشت در منتظر من میمونم چون قبلا یه بار عمل با بیحسی کرده بودم همسرم پرسیدم بگم بهشون با بیهوشی عملا کنم یا بیحسی گفتم بیهوشی چون بیحسی خیلی کمر درد داره و تا چند ماه بعدش تو بدنت هست اونم گفت باشه بهشون میگم و منو بردن تو اتاق عمل راستشو بخواین حس عجیبی بود اینکه توی سن ۲۳سالگی اونم وقتی هنوز خودت حس بچه بودن بهت دست میده بخوای مادر بشی و از یه بچه دیگه مراقبت کنی ازم چند تا سوال پرسیدن و دکتر بیهوشی گفت چون وزن بچه کمه اگه بیهوش بشی به احتمال زیاد بچه می‌ره تو دستگاه تا یه هفته و منم که لحظه شماری میکردم برای دیدن بچم گفتم عیبی ندارد با بیحسی عمل کنین
مامان دلانا فندق طلا مامان دلانا فندق طلا ۷ ماهگی
سلام مامان ها من اومدم تجربه سزارین بزارم
اول اینکه من از هفته ۳۰ بارداری حس میکردم خیلی یه چیزی به پایین شکمم قسمت مثانه فشار میاره رفتم سونوگرافی طول سرویکس اومد بود پایین با وجودی که خیلی رعایت کردم
قرار بود چهارشنبه ۱۹ فروردین سزارین بشم اما بخاطر شرایط که ممکن بود برق کم و زیاد بشه ۱۸ فروردین به دکترم گفتم میخوام سزارین بشم ۳۷ هفته ۵ روز بودم
صبح ساعت ۵ نیم با همسرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان آریا اهواز تا پذیرش شدم و فرستادنم طبقه بالا قسمت زنان و زایمان
ازمایش خون ازم گرفتن و لباس اتاق عمل تنم کردن و مدارک
سونوگرافی ها چک کردن حتما مدارک همراهتون باشه
ساعت نزدیک ۱۰ صبح شد صدام زدن رفتم برای اتاق عمل .من حقیقتش تو ۲۵ سال زندگیم اول بار بود که میرفتم اتاق عمل .راستی صدا قلب بچه هم گوش دادن و یه عالمه برگه پر کردم
وقتی داشتم میرفتم اتاق عمل حتی شوهرم حواسش به گوشیش نبوده زنگ زدم جواب نداد بهش پیام دادم دارم میرم اتاق عمل سریع خودش رسوند دم در اتاق عمل و بهم امید داد
رفتم تو اتاق عمل اینقدر پرستارها با محبت بودن که حد نداشت
مامان نی نی مامان نی نی ۵ ماهگی
تجربه سزارین دوم بعد از 11 سال:
37هفته بودم که فشارم بالا رفت و دکترم قرار شد ی هفته با قرص کنترلش کنه و 38هفته نینی رو در بیاره🥺شب قبل عمل ساعتای 10 شام خوردم و ناشتا شدم صبح ساعت 4پاشدم دوش گرفتم و چیتان پیتان کردم ساعت 5راه افتادیم سمت بیمارستان 6.30رسیدیم و رفتیم پذیرش بعدش سمت زایشگاه ،دیگه من رفتم داخل و دیدم لباس دادن بهم و تمام لوازممو گرفتن و دادن همسرم حتی گوشیمو گرفتن حالا منم میگم مگه قراره الان ببرینم من هنوز خدافظی نکردم که گفتن نه قبل اتاق عمل همسرتون میبینی
دیگه تو زایشگاه 3نفر بودیم اومدن سوند بذارن گفتم من دکترم داخل اتاق عمل میذارن واسم، مامایی که اومده بود گفت چ خوش خیال بشین تا تو اتاق عمل بذارن بعد بی حسی
گفتم مگه بعد بی‌حسی نیس گفت نه منم استرس گرفتم شدید
دیگه ساعت 9بود منو صدا زدن و اومدن ببرنم ی شنل دادن و با ویلچر بردن 😂شوهرم دم در بود کلی دلداری داد که نترسی چیزی نیس و با دخترمون صحیح و سالم برمیگردی
رفتیم خلاصه اتاق عمل و دکترم اومد گفتم خانم دکتر سوندمو تو بی‌حسی بذارین گفت پس چرا گفتم تو اتاق عمل بذارن نترس بیحس شدی بعدش واست میذارن
(اصل ماجرا پارت بعدیه 😁)