#تجربه من از زایمان سزارین# پارت پنج
ولی تازه روز سوم دهانه رحم من شده بود یک سانت ونیم 🤦🏼‍♀️ولی دمشون گرم روز سوم دیگه کامل نداشتن درد بکشم تا ظهر سروم وصل بود و بعد ظهر گفتن استراحت کن که عصر میری عمل بی انرژی نباشی یه کم استراحت کردم و موهامو درست کردم ساعت ۵اومدن منو بردن برای اتاق عمل وقتی بردن تو راهرو مامانمو همسرم و خواهر شوهرم رو دیدم مامانم و همسرم تا راهروی اتاق عمل اومدن پیشم چند دقیقه حرف زدیم از مامانم حلالیت گرفتم و همچنین از همسرم که هر دوشون با بغض گفتن پشت در منتظر من میمونم چون قبلا یه بار عمل با بیحسی کرده بودم همسرم پرسیدم بگم بهشون با بیهوشی عملا کنم یا بیحسی گفتم بیهوشی چون بیحسی خیلی کمر درد داره و تا چند ماه بعدش تو بدنت هست اونم گفت باشه بهشون میگم و منو بردن تو اتاق عمل راستشو بخواین حس عجیبی بود اینکه توی سن ۲۳سالگی اونم وقتی هنوز خودت حس بچه بودن بهت دست میده بخوای مادر بشی و از یه بچه دیگه مراقبت کنی ازم چند تا سوال پرسیدن و دکتر بیهوشی گفت چون وزن بچه کمه اگه بیهوش بشی به احتمال زیاد بچه می‌ره تو دستگاه تا یه هفته و منم که لحظه شماری میکردم برای دیدن بچم گفتم عیبی ندارد با بیحسی عمل کنین

۱ پاسخ

خداروشکر. ولی کی گفته بی حسی کمردرد میاره؟ من بی حسی بودم هیچ دردی ندارم. خواهرم و تمام فک و فامیل هم بی حسی بودن اوناهم کمردرد ندارن

سوال های مرتبط

مامان علیسان مامان علیسان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت چهارم
دیگه زنگ زدن شوهرم گفتن خانمت باید اورژانسی سزارین شه گفت بزارید بیام تصمیم بگیرم طبیعی یا سزارین چون شوهرم میدونست به شدت فوبیا دارم و خودمو اماده کرده بودم برای زایمان طبیعی
دکترمم گوشیو گرفت گفت اره بیا امضا بده من میگم مریض داره از دست میره تو میگی تصمیم بگیرممم بیا امضا بده اگر نمیخوای من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم
دیگه شوهرمم گفت باشه من مشکلی ندارم چون خودش میگفت طبیعی من اینجوری گفتم‌
هیچی دیگه ماماها ریختن سرم یکی سوند میزد یکی لباس عمل تنم میکرد یکی ماساژم میداد از اتاق عمل سریع اومدن پایین منو با نهایت سرعت بردن اتاق عمل
یعنی کارم از اونایی که نوبت نشسته بودن برای عمل زودتر شد
رفتم تو اتاق عمل دکترم میگفت نترس من کنارتم حواسم بهت هست چون بهش گفته بودم از قبل از اتاق عمل میترسم
سریع منو بردن امادم کردن
گاز بیهوشی بهم دادن گفتن ۳ تا نفس عمیق بکش بعد از اون دیگه فقط دیدم دکترم داره با بتادین پنبه رو‌شکمم میکشه بعدشم بیهوشی کامل
به هوش اومدم تو اتاق ریکاوری بودم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان دو جوجه🥺 مامان دو جوجه🥺 ۱۶ ماهگی
یکم استرس گرفتم و ته دلم لرزید فکر نمیکردم اولین نفر برای عمل من باشم داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که دکترمو ایستگاه پرستاری دیدم پرونده ها رو نگا میکرد
منو دید یه لبخند مهربونی زد گفت آماده ای بلاخره موعدش رسید گفتم استرس دارم گفت نترس بابا مگه میخوایم چیکارت کنیم برو که زودی میام یکم دیگه دوقلوهاتو بغل میگیری بهش ک فکر کردم یکم انرژی گرفتم و از استرسم کم شد😍😂
با همسرم و خانواده خدافظی کردم و دنبال ماما رفتم اتاق عمل
رفتم داخل کلا استرسم ریخت
چن تا از پرستارای اتاق عمل اومدن باهام حرف میزدن و سوال میپرسیدن واقعا خیلی خونگرم و با اخلاق بودن خداییش حال میکردم 🤭😅
یکم منتظر نشستم تا دکتر بیهوشی و دکتر خودم بیاد
ساعت اصلا نمی‌گذشت فقط میگفتم تا اینجاشو که اومدم بقیه شو هم خدا کمک میکنه
منو بردن رو تخت اتاق عمل و همه چی رو آماده کردن سوند رو تو بیحسی زدن
دکتر خودم و دکتر بیهوشی اومدن بالا سرم
ترس اینو داشتم اگه آمپول بی‌حسی بزنن بیحس نشم بعد شکممو پاره کنن چی😣😄
گفتن خم شو و آمپول رو زدن آمپولش اصلا درد نداره ولی وقتی تزریق می‌کنه انگاری برق بهت وصل میشه و پات یکم تکون میخوره
کم‌کم پام گرم شد و گر گرفتم دکتر بیهوشی گفت هر دوتا پاهاتو ببر بالا سعی کردم پاهامو ببرم بالا ولی اصلا تکون نمی‌خورد خیالم راحت شد
سریع پرده رو جلوم کشیدن و شروع کردن
تا حالا اتاق عمل نرفته بودم همه چی شیک و پیک بود 😂
تصورم از اتاق عمل یه چیز دیگه ای بود فکر میکردم منو اتاق دیگه ای میبرن😆
مامان شاهکار مامان شاهکار ۸ ماهگی
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۶ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان دلسا🎀 مامان دلسا🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه های من از زایمان سزارین
تو سزارین این که زمان زایمان رو میدونی به وقتش خودت میری بیمارستان خیلی خوبه تو طبیعی اینطور نیست
ولی بعد عمل سزارین راه رفتن خیلی خیلی سخته مخصوصا روز اولش

صبح اول وقت روز دوشنبه به تاریخ 1405/6/2رفتم بیمارستان
لباس دادن لباسامو عوض کردم اونجا آزمایش های لازم رو انجام دادم بعد مشاور بیهوشی ازم چن تا سوال پرسید
بعد یکی دو ساعت که وقت عملم بود قبل عمل سوند گذاشتن زیاد درد نداره ولی خیلی احساس دفع ادرار بهت دست میده که اونم موقع بی‌حسی احساس نمیکنی
بعد بردنم اتاق عمل آمپول بی‌حسی از کمرم زدن بی‌حسی برای من خیلی دیر اثر میکرد یکم کرده بودا ولی وقتی عمل رو شروع کردن یه چیزایی احساس میکردم و عذاب داشتم که صدام دراومد فهمیدن و به سرمم مسکن زدن دیگه نفهمیدم چیشد بعد یک و نیم ساعت بود فک کنم که بیهوش بودم به هوش اومدم دیدم کنارم چن تا خانما یی که زایمان کردن با نوزادشون هستن اصلا اینجا اتاق دیگه هست منم گیج میزدم که دیدم پرستار یه نوزاد نشونم داد گفت اینم دخترت بعد گذاشتنش رو سینم شیر دادم
من نتونستم اون لحظه که نوزاد رو از شکم در میارن صدای گریه اش میاد بعد میزارن رو سینه ات رو تجربه کنم
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین دوم بعد از 11 سال:
37هفته بودم که فشارم بالا رفت و دکترم قرار شد ی هفته با قرص کنترلش کنه و 38هفته نینی رو در بیاره🥺شب قبل عمل ساعتای 10 شام خوردم و ناشتا شدم صبح ساعت 4پاشدم دوش گرفتم و چیتان پیتان کردم ساعت 5راه افتادیم سمت بیمارستان 6.30رسیدیم و رفتیم پذیرش بعدش سمت زایشگاه ،دیگه من رفتم داخل و دیدم لباس دادن بهم و تمام لوازممو گرفتن و دادن همسرم حتی گوشیمو گرفتن حالا منم میگم مگه قراره الان ببرینم من هنوز خدافظی نکردم که گفتن نه قبل اتاق عمل همسرتون میبینی
دیگه تو زایشگاه 3نفر بودیم اومدن سوند بذارن گفتم من دکترم داخل اتاق عمل میذارن واسم، مامایی که اومده بود گفت چ خوش خیال بشین تا تو اتاق عمل بذارن بعد بی حسی
گفتم مگه بعد بی‌حسی نیس گفت نه منم استرس گرفتم شدید
دیگه ساعت 9بود منو صدا زدن و اومدن ببرنم ی شنل دادن و با ویلچر بردن 😂شوهرم دم در بود کلی دلداری داد که نترسی چیزی نیس و با دخترمون صحیح و سالم برمیگردی
رفتیم خلاصه اتاق عمل و دکترم اومد گفتم خانم دکتر سوندمو تو بی‌حسی بذارین گفت پس چرا گفتم تو اتاق عمل بذارن نترس بیحس شدی بعدش واست میذارن
(اصل ماجرا پارت بعدیه 😁)