اینقدر اعصابم خرابه اینقدر حالم بده که دارم بچمو بدون نهار می‌خوابونم خودمم از دیشب هرچی خوردم همون بوده حتی آب نخوردم خونه خودم چقدر راحتم آرامش دارم بلندمیشم صبحونه میخوریم میان وعده میدمش نهار درست میکنم بعد بلند میشم کل خونه رو تمیز میکنم نهار میخوریم دوتایی شیرشو میدم عصر میبرمش بیرون پارک یا ساحل یا بازار یک ساعتی بازی می‌کنه بعد میایم عصرونه میخوریم میریم خونه پدر شوهر تا ساعت ۱۱ اومدیم لباس هاشو عوض میکنم شیر میدمش می‌خوابه دو ساعتی با خودم خلوت میکنم بعد می‌خوابم ولی اینجا که بیام حالم خراب خرابه ۷ روزه اینجام شب ها تا صبح اشک میریزم نمیدونم مادرم چرا چشمم نداره‌ بهش میتوپم‌ ولی عین خیالش نیست از زجر دادن من حالش خوب میشه تو خونه فقط با خواهرم خوبه که اون هم عین خودش دورو‌ و کثافته بخدا خسته شدم از بیکسی اینقدر فشار روم بود که کوبیدم رو پای آریانا چقدر اشک بریزم بخاطر نداشتن. خانواده یه شهر رو خانواده ام حساب می‌برن ولی نمیدونن من تو شهر غریب هیچ‌ پشتوانه ای ندارم توراخدا‌ بهم بگید چقدر این تبعیض ها رو نا دیده بگیرم چطوری فراموش کنم چطوری حالمو خوب کنم که بچم نابود نکنم دلم پر از غصه هست تو این دنیا به این بزرگی فقط خانواده همسرم رو دارم اونا با ناراحتی‌م ناراحتن با خوشحالیم خوشحال دارم با اشک تایپ میکنم

پوشک شیرخشک واکسن قطره آهن مولتی زینک

تصویر
۱۶ پاسخ

وقتی می بینی اونجا بهت بد میگذره زودتر برو خونه خودت
برای آدما به اندازه ای باش که براشون مهمی
به جز شوهرت و بچت کسی به دردت نمیخوره

زودتر برگرد خونت
خداروشکر خانواده همسرت خوبن
دیگ هم نرو خونه مامانت زنگ بزنین بهم فقط
خیلی سخته خدایی ادم همه پناهش خانوادشه اونا با ادم اینکارو بکنن خیلی سمه

عزیزم چرا وقتی اذیتت میکنن میری خب؟

چقد تا خونه خودت فاصله اس
منی که دوس ندارن برگردم خونه خودم 10 روزه اینجام قراره تا آخرماه باشم دخترمم میگه مامان بمونیم همینجا

عین منی عزیزم منم مثل توام 🥲🥲

وقتی حالت اونجا خوش نیست چرا موندی دختر؟؟وقتی برگشتی هم سنگین تا کن باهاشون مثه خودشون رفتار کن

بهت گفتیم که کمتر بمون

بابات چیزی نمیگه بیاد ببینه رفتی یا مامانت حرفی نمیزنه الان بری

اشکالی نداره دیگه گریه نکن . عصرم که میری خونه خودت .
اگر میخواست عین آدم رفتار کنه که میکرد .
هعییییی هر مادری مادر نیست به قرآن. بعضیا قدیسه میسازن از یه لقب . ولی اینطور نیست .
کاش ظهر به یه بهانه ای میرفتی بیرون با دخترت ناهار میخوردید .

باید ی روز دو روز می موندی برمیگشتی زود برو خونه خودت چرا موندی خودت بچه عذاب میدی دختر

عزیزم من تاپیک قبلیت هم که خوندم گفته بودی خونه خانوادت حالت خوبه دوس نداری برگردی خونه خودت الان برعکس رو میگی... درکت میکنم دنبال این هستی حالت خوب باشه ولی زندگی همینه، به نظرم به جای خوردن قرص کلونازپام یا قرص های آرامبخش بهتره بری پیش تراپیست و باش مشورت کنی

منم همینه فقط با این فرق ک خونه مادرشوهرم ندارم ک برم تنها تنها هیچکس فقط خودم و همسرم باور کن دارم جون میدم تو غربت یکی نیس حتی ۵ دیقه با دخترم بازی کنه قشنگ کلافه شدنشو حس میکنم

همون دیر به دیر برو سرشون بزن آرامش تو و بچت از همه چیز مهم تره بعضی ادمایی که رو مُخَن و باید ازشون دور باشی

آدم میره خونه مادرش دلش باز شه بدتر میشه

بنظرم بلند شو برو خونت بیکاری هم بی احترامی به خودت میشه هم بچت وقتی چندین ساله ذاتشون همینجوری بوده با همین اخلاق بزرگ شدن زندگی کردن بنظرم تو برو چون نمیتونی چیزی و عوض کنی بقول مادر شوهرم همیشه میگه حتی تو قرانم اومده جایی مورد آزار اذیت قرار گرفتی بی احترامی کردن هجرت کن همیشه میگه بنظرم برو بسه دیگه موندن حداقل برا آرامش خودتون

چرا نمیری خونت پس چرااونجایی اخه مگع مجبوری

سوال های مرتبط

مامان محیا مامان محیا ۳ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان گندم🌾 مامان گندم🌾 ۳ سالگی
مامانا برنامه روزانه‌تون از صبح تا شب چجوریه؟
برای بچه هاتون چقدر وقت میذارید؟
از وقتی پاییز شده خیلی وقت کم میارم
صبح ۸تا۹ دخترم بیدار میشه
جاشو عوض میکنم لباساشو عوض میکنم بعد میاییم صبحونه حاضر میکنم اول مال دخترمو میدم بعد خودم میخورم
بعد تا من ظرف های صبحانه رو بشورم دخترم اسباب بازی هاشو میاره ریخت و پاش میکنه
هر چند دقیقه هم میاد پیش من قاقا میخواد یا اب میخواد
بعد لباسشویی رو میزنم کار میکنه
بعد اشپزخونه رو مرتب میکنم روی میزغذاخوری و کابینت اینا دستمال میکشم
بعد به دخترم میان وعده میدم بعد میرم سراغ نهار پختن واسه دخترم و خودمون
بعد لباسارو پهن میکنم میرم با دخترم اسباب بازی های ریخته شده رو جمع میکنیم
بعد میام نمازمو میخونم نهار دخترم رو میدم ساعت ۲
بعد خودم نهار میخورم
بعد هم میخوابونمش خودمم یا دراز میکشم یا اه کاری داشته باشم انجام میدم
بعد ۵ اینا بیدار میشه میان وعده میدم من نمازمو‌میخونم میتم باهاش نقاشی میکشم یا خاله بازی و لگو و اینااا
بعد هم باهم وسایلارو جمع میکنیم
بعد هم ۸شامش رو میدم ۹-۱۰ هم میخوابونمش
تابستون کلاسای مادرکودک میبردم از پاییز بخاطر سرماخوردگی ویروس انفولانزا اینا ثبت نامش نکردم
تایم غذا و خوابش منظمه
انقدر عذاب وجدان دارم همش فک میکنم واسش کم وقت میذارم🥲
مامان پارسا مامان پارسا ۲ سالگی
خانما به راهنمایی تون نیاز دارم. من مدت هاست که احساس میکنم رابطه بین و من و همسرم به فنا رفته. هر دو آدم های متعهدی هستیم. هیچ دعوایی هم با هم نداریم. البته از نظر من صحبت آنچنانی هم با هم نداریم. همسرم هم آدم خوبیه. اما من به شدت احساس کمبود توجه میکنم و به شدت احساس تنهایی. حتی دیگه توان صحبت کردن هم ندارم چون می‌دونم هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. و مدام در حال نشخوار فکری هستم....
خونه یه پدر مادرم تو شهرمون کسی نیست با تمام امکانات. نزدیک مهد پسرم هم هست. قبلا هم برای پدرو مادرم پیش زمینه ساختم از رابطه خوبمون با همسرم و اینکه از دوری مهد پسرم که هر روز باید بریم خسته شدم، خوب میشه بریم خونه اونا. ( اینو از این جهت گفتم که نمی‌خوام کسی از رفتنم از خونه چیزی بفهمه....)
با خودم فکر کردم که مثلا یه هفته ای از هم فاصله بگیریم و من و پسرم بریم اونجا. احساس میکنم برای هر دومون شاید استراحت باشه. هر چند اگر بگم احتمالا همسرم عصبانی میشه. ولی واقعا به یک فاصله نیاز دارم و انگار اصلا حوصله همسرم رو ندارم. مشاوره و کتاب و اینا هم همش رو تنهایی امتحان کردم.... اما الان احساس میکنم به فاصله نیاز دارم.....
نظرتون چیه. به نظرتون چه مزایا و معایبی داره....
مامان گل پسرم مامان گل پسرم ۲ سالگی
من برای مراسم های پسرم سعی کردم ۱۰۰ ام بزارم همیشه براش بقیه هم که دیدن گفتن عالی و....همه کارهاش هم خودم کردم همیشه از بادکنک ارایی و وسایل های نمدی اش و چیدمان و.......ولی شاید باورنکنید واقعا حالم بده همه اش احساس میکنم هیچ کاری نکردم برای یا مثلا باهاش خمیر بازی میکنم نقاشی میکنم یا با اسباب بازی هاش بازی میکنیم کارتون میبینیم دیوار خونه ام سرامیک ماژیک میدم نقاشی کنه بعد دستمال میکشم یا وقتی نمد درست میکنم بهش ی قیچی کند میدم میگمدباهم کاردستی درست کنیم یا مثلا غذا درست کردنی باهاش انجام میدم و....ولی همه اش ی حالت استرس دارم انگار باید ی کاری کنم که نکردم همه اش حالم بده به خدا شرایط مالی اوکی هم ندارم همه مراسم ها با وسایل که تو خونه داشتم انجام دادم ی سری از وسایل ها برای مجردی ام هست که کارهای هنری انجام میدادم ولی باز سعی میکنم حتی شده دیر تر ولی براش انجام بدم ولی نمیدونم چرا حالم بده همه اش عکس میزارم ببینید بقیه عکس هم پایین میزارم
#تولد#یکسالگی#دوسالگی#پوشک#ختنه#شیردهی#شیرخشک#زایمان#طبیعی#سزارین#تب#واکسن
مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
ساعت یک و نیم شبه...
من بیدار، بچه مریض...
خیلی مریض...
امروز خیلی خیلی روز سختی بود بعد از چند روز مریضی صبح وقتی بیدار شدم دیدم بهترم افتادم به جون خونه ای که انگار تو این دو سه روز توش ده تا بمب زده بودن...
تا عصر تمیز کردن خونه طول کشید و دقیقا از عصر نیکی حالش بد شد، عطسه و آبریزش بینی شدید و بی حالی و بهااااانه... با کمری که داشت از وسط دو تیکه میشد و پاهایی که نای ایستادن نداشت، تن عرق کرده و موهای ژولیده نیکی رو بغل میکردم و راه میبردم، غروب شوهرم اومد، از همون روزی که من مریض شدم کمرش گرفته و حتی راه رفتن براش مشکل شده، فقط باید دراز بکشه، وقتی رسید من با اون حال نزار تازه سرویس دهی بعدیم شروع شد، باید با روی خوش همه ی کارهاش رو انجام میدادم تا بهش حس بد ندم، مریض بود و اینکه نمیتونست بلند بشه دست خودش نبود...
تا شب به همین منوال گذشت و بهانه گیری نیکی بیشتر و بیشتر شد، حالش بدتر و بدتر
زودتر از همیشه بردمش تو تختش و کنارش دراز کشیدم و خوابوندمش، هنوز یک ساعت از خوابش نگذشته بود که با حال خیلی بد بیدار شد، نمیتونست آب دهنشو قورت بده، نمیتونست حتی از شدت درد گلو درست نفس بکشه. کلافه بلند شد و گفت بغل...
با همه ی خستگیم بغلش کردم بعد گفت تاب گذاشتمش روی تابش، الان که دارم تایپ میکنم از شدت درد گلوش چهرشو در هم میکنه و ناله میکنه... و قلب من براش پاره پاره میشه...
به این فکر میکنم که انسان وقتی مجبور باشه چقدر عجیب قوی میشه...
از خودم تعجب میکنم... دختر ته تغاری و بی خیال خونه الان ده ساله که توی غریبی و تنهایی داره با زندگی میجنگه و دم‌نمیزنه. لبخند میزنه و همه چیز رو خوب جلوه میده... من چه قدرت عجیبی داشتم و خودم نمیدونستم....