سلام خانوما من دخترم تولد تاحالا نگرفتم براش کسی و دعوت کنم حتی پدر مادرامون رو



دوست داشتم امسال بگیرم همه رو دعوت کنم چند ماه قبلم برنامه مو گفتم


و مثلا باجاری و خواهرم دربارش حرف میزدیم شوهرم ی روز عصبانی شد ک‌ چخبره همش میگی تولد تولد ی کار میخوای بکنی صد بار دربارش حرف میزنی
منم گفتم من حرف میزنم توام بیا بگو من این بودجه رو دارم حالا چ ده نفر چ پنجاه نفر و من با بودجه تو دعوت میکنم
من همش حرف میزنم تو چیزی نمیگی
بعد گفت من نه پول دارم نه پول میدم نه برام مهمه
منم لج کردم گفتم کاری نمیکنم هرکاری میکنی خودت بکن
(دخترمم ذوق تولدشو داره)
الان پسفردا تولدشه ب دخترم گفتم ب بابا بگو برات تولد میگیره
اونم برگشت گفت مامان میگیره گفتم من کار ندارم تو گفتی کار نکن
دیگه برگشت یکم فحش داد و گفت میخوای منو عصبانی کنی
من نه بلدم نه کاری میکنم

خیلی ناراحت شدم از دستش
اینکه من یکسره تکرار میکردم رفته بود رو مخش اون روز برخورد کرد
از ی طرف دلم میخواد کاری نکنم تا ضایع بشه و ناراحتی دخترمو ببینه آلان کاری کنم میگه این همه من غر زدم و لج کردم الکی بوده همش
از ی طرف میگم اهمیت ندم برم تدارک ببینم
نمیدونم کدومش درسته

۷ پاسخ

به نظر من اگر از دستت برمیاد حتما بگیر، به خاطر دخترت نذار به دلش بمونه گناه داره، به شوهرت کار نداشته باش اتفاقا وقتی ببینه تنهایی از پسش بر اومدی و خودت میتونی مستقل کارتو انجام بدی بیشتر نشون دادی که حرفش برات اهمیتی نداشته و خودت از پسش براومدی، ولی جدا از شوهرت به نظرم اگر دخترت ذوقشو داره حتما شده یه مهمونی کوچیک هم بگیر

برو خونه مامانت یه تولد برا دخترت بگیرن شوهرتم دعوت نکن اصلا...

خب چرا یکسره تکرار میکردی مردا واقعا حوصله این چیزا رو ندارن رفتی رو مخش اونم عصبی شده بنظرم مهمون زیاد دعوت نکن خودمونی جمعش کن بره بچه یه کیک و کادو ببینه خوشحال میشه جمع کردن ۵۰ نفر مهم نیس

یه کیک بگیر و یه پلومرغ بزار همه رو دعوت کن
میوه هم دو مدل نهایتا

دقیق شوهر من برعکسه از یه ماه قبل تولدش برنامه رو میریزه...این ماه یه مشکلی پیش اومد کنسلش کردیم فقط یه تولد کوچلو گرفتیم براش

وا عین بچه های دوساله این

لج نکن نه با شوهرت نه با دخترت تولدو بگیر اندازه بودجتون مهمون دعوت کن چندنفری که شوهرتو ودخترت بااونا بهشون خوش میگذره دعوت بگیر

سوال های مرتبط

مامان آرشا و آیهان مامان آرشا و آیهان ۴ سالگی
خانما بزرگترین ترستون راجب بچه تون چیه؟من یکیش ترس از گم شدنش ک باعث شده بیرون رفتن لحظه ای ازش چشم برندارم و به هیچکی اجازه ندم تا کوچه با بچم بره دومیش تجاوز ک تجربه اش رو تو کودکی داشتم البته روانی بود تاجسمی ی نفرشون زنداییم بود ک فک کنم از۴،۵سالگی شروع کرد نه تنها من بلکه خواهر و تمام دخترای فامیل هم اذیت میکرد زیاد یادم نمیاد ولی ی چیزایی مثل مالش سینه ک ازمامیخواست یا حرفایی ک میزد و اینا یادمه مامانمم میدونست و باهاش حرف نمیزد ولی تو مهمونیا میدیدیمش و حتی کنجکاومون میکرد بدن بقیه دخترا روهم ببینیم و حتی خودارضایی بعد ها ک بزرگ شدیم کاریمون نداشت تااینکه تو۱۱سالگی توسط ناپدری اذیت میشدیم و همیشه وحشت داشتیم از تنهابودن حالا باعث شده من اعتماد نکنم وقتی ارشا میره جایی حتی تو اتاق پیش خواهرم میرم دنبالش وقتی ی جا وایمیسته همش دنبالش میترسم یکی اذیتش کنه یا حتی شلوارش رو دربیاره این ترس باعث شده حتی از بچه هابترسم و نگران مدرسه رفتنشم میدونم همه نگرانیم ولی من بیش از اندازه ترس دارم همه ادما دورم رو از دور دید میزنم ک ببینم کاری باارشا دارن یا نه و‌مرتب ازش میپرسم فلانی چیزی نگفت اذیتت نکرد