۱۲ پاسخ

چه زیبا

میشه بهم درخواست بدی عزیزم

جاان مبارکه تولدش

خدا حفظش کنه برات عزیزم
انشاالله همیشه سلامت و تندرست باشید سایتون مستدام

خداحفظش کنه براتون گل پسر عاقبش بخیر
تولدش مبارک آرادجان قند نباته🥳

چقدر قشنگ نوشتی 👌🥲😍

خدا حفظش کنه عزیزم 💖😘

لحظه لحظه ی نوشته هاتو کشیدم
هر لحظشو درک کردم 😞😞😞

خداحفظش کنه عزیزم برات

عزیزممم😍

خدا برات نگه دار گلم 😇

انشالله عروسیشو ببینی
خدا برات حفظش کنه😍🥰

خدا حفظش کنه ❤️

سوال های مرتبط

مامان نیهان🩷 مامان نیهان🩷 ۲ سالگی
🍃🌸 به نام خدایی که نیهان رو بهمون هدیه داد…

امروز که تقویم رسید به هشت مرداد، یک سال از اون روز بزرگی که تو اومدی توی آغوشمون گذشته. هنوزم انگار صدای اولین گریه‌ات توی گوشمه… اون لحظه‌ی ناب، اون نفس گرم، اون قلب کوچیک اما پر از زندگی که توی بغل من می‌تپید، انگار دنیا از نو متولد شد.🪽

یادمه روزای اول، چقدر کوچیک بودی… اون‌قدر که وقتی بغلت می‌کردم، حس می‌کردم دارم همه دنیامو بغل می‌کنم. تک‌تک شب‌بیداری‌هام، گریه‌ها، لبخندهای بی‌صدا، و اون خنده‌ی اولی که دلمو از جا کند، همه‌شون توی قلبم ثبت شدن.

نیهانم… تو بزرگ شدی. حالا دیگه بهت می‌گم “دخترم” و تو با یه لبخند شیطون یا یه صدای شیرین جواب می‌دی. ۴ تا دندون کوچیکت درآمده، راه رفتن رو یاد گرفتی، مامان و بابا گفتنت شیرین‌ترین موسیقی دنیاست.

یه سال گذشت از اولین لحظه‌ای که دستتو گرفتم… یه سال پر از تجربه، عشق، ترس، اشک و خنده. انگار همین دیروز بود که اولین بار اسم‌تو صدا زدم و حالا دارم تولد یک‌سالگیتو جشن می‌گیرم.

تو فقط یه دختر کوچولو نیستی، تو امیدی، نوری، آرامشی که با اومدنت زندگی‌مونو معنا دادی. با هر نگاهت، با هر حرکتت، انگار خدا لبخندشو توی خونه‌مون گذاشته.

امروز، تولد توئه… اما انگار دوباره تولد منم هست. چون با تو، منم دوباره متولد شدم… یه مادر شدم، یه عاشق واقعی، یه آدمی که یاد گرفت بی‌قید و شرط دوست داشتن یعنی چی.

🎂🎈 بهشت پنهان من، تولد یک‌سالگیت مبارک.
امیدوارم دنیا همیشه به اندازه قلبت مهربون باشه، و زندگی برات پر از رنگین‌کمان، لبخند و رؤیاهای قشنگ بشه.
با عشقِ بی‌نهایت…
مامان و بابا 🌈🦄
مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
دختر قشنگم آذر ماهی جانم
۹/۹/۹(۱+۴+۰+۴)به دنیا اومدی از اون به بعد دنیای من جوری قشنگ شد که زندگیم به قبل و بعد از تو تقسیم شد
یکسال پر از خستگی اما عشق، نخوابیدنا اما نفس، بدو بدو های بی وقفه اما ، جان ، تو برام هم عشقی هم نفسی هم جانمی
لحظه ای نمیخوام برگردم به زندگی قبل از وجود نازنینت
امروز عمیقا حس غریبی داشتم هم شاد بودم هم پر از بغض ، یاد روزی که زایمان کردم افتادم یاد لحظه ای که به جای خودت فیلمتو نشونم دادن یاد لحظه ای که بعد از ساعتها گذاشتنت تو بغلم فقط چند دقیقه شیر خوردی و بازم بردنت 🥹🥹
تو مثل یه تیکه از گوشت و خونم از وجودم جدا شدی و تا ساعتها من تو آی س یو مثل مرغ پرکنده التماس میکردم که منو ببرن بخش تا بغلت کنم ، خیلی روز سختی بود ،شبی که تا صبح تو بیمارستان گریه کردی و من و عزیز جون نخوابیدیم ،با همه این بغض ها ،شادی این لحظه که یه دل سیر نگاهت کردم و شکر کردم که تو هدیه خدا برای منی، وقتی اومدی خونمون ديگه همه چیز تغییر کرد ، در کنارمون زندگی رو آغاز کردی و بزرگ شدی ،و حالا قدم زنان تلاش میکنی که راه بیفتی و دنیامون رو زیباتر کنی
ناز دلم تولدت مبارکمون باشه
بماند به یادگار از آغاز دوسالگی و پایان یکسالگی
[[[تزئینات رو من و بابایی و خاله جونی درست کردیم ،همه ذوق و تلاشمون برای دیدن ذوق و خنده های تو بود 😍😍]]]
مامان امید من🫀 مامان امید من🫀 ۱۵ ماهگی
ساعت سه نصف شب تنها و روی تخت بیمارستان با احساس ترکیدن چیزی تو شکمم و خیس شدن یکباره پاهام از خواب پریدم،
توی تاریکی و روشنی با وحشت به خونی که از زیر پاهام جاری شده بود زل زدم
با ترس و گریه داد کشیدم و بعد از آن همه چیز به سرعت اتفاق افتاد؛
دکتر اومد بالای سرم و گفت که خدا بهت رحم کرده که خون ریزی بیرونی بوده و داخلی نبوده وگرنه نه خودت بودی نه بچه ات.
تو به دنیا اومدی مامان، خیلی زودتر از اون چیزی که باید؛یه موجود کوچولو ۱۷۰۰گرمی که کلی سرم و سوزن به دست و پاهات وصل بود و توی دستگاه داشتی برای زنده موندن تقلا می کردی
چقدر سخت بود مامان، چقدر گریه کردم برات مامان
برای خودم، برای تو...
روزهای سختی که هرگز و هرگز فراموش نمی کنم
و. حالا هر دفعه که بهت نگاه می کنم هزاران بار خداروشکر می کنم🥹
دیدن هر روز چشمای قشنگت بهم انگیزه و امید میده
تو الان ۵تا دندون داری مامان، چهار دست و پا میری، ماما، بابا، دد، قان قان میگی😄
و فکر می کنم از نارس بودن درومدی🙂
تولدت مبارک دردونه مامان، نور قلبم، روشنی چشمانم♥
مامان امیرعلی وزهرا مامان امیرعلی وزهرا ۲ سالگی
پارسال همین شب ساکمو بستم تا دو نصف شب کارکردم اون لباسو بزار یخچالو دسمال بکش همه جارو مرتب کردم سه ازخونه حرکت کردیم به سمت بیمارستان میلاد
رفتیم پذیرش کارهای بستری رو انجام دادیم منو بردن طبقه بالا یه اتاق دادن گفتن منتظر باش ساعت شش میان سوند وصل کنن بعد بری عمل وایی چه حسی بود ازاون حس های غرور وناب مادرشدن پسرم من ثانیه هارو میشمردم برای دیدنت برای بغل کردنت بالاخره بردن اتاق عمل با شش هفتا آمپول بزور تونستن بی حسم کنن وایی چقدر اون آمپول ها دردناک بودن هنوزم که هنوزه اثر اون آمپول هاروحس میکنم بالاخره شکمم روبریدن وتو داشتی جیغ میزدی
آوردن نشونم دادنت چقدر کوچولو بودی دوباره داشتن شکمم رو میدوختن عملم وحشتناک سخت بود چون چسبندگی هم داشتم وبا خون ریزی جزئی
پسرعزیزترازجانم من تمام دردهارو بخاطر تو تحمل کردم چون بخاطر عشقی که بهت داشتم ودارم والان تو یک سالت شده من مدام دنبال تو میدوعم
عزیزترازجانم باتمام وجودم دوستت دارم تولدت مبارک انشالاه هزارساله بشی❤❤❤
مامان سید سبحان🧢💙 مامان سید سبحان🧢💙 ۱ سالگی
به تاریخِ 7 بهمن ماهِ سالِ 1403،ساعتِ 9:20 دقیقه....
در یک آن تمام معادلات زندگی بهم خورد،میدونی چی میگم؟!
اون لحظه که صدای گریه هات شنیدم انگار قلبم از تپیدن دست کشید و از نو شروع به تپیدن کرد،اما این بار فقط به عشق تو.
انگار همین دیروز بود که فقط یه پسر کوچولو ریزه میزه بودی و فقط بلد بودی شیر بخوری و بخوابی...
و حالاا!!!!
داری دنیا رو با اون دست و پاهای کوچولوت فتح میکنی،چهار دست و پا میری،دندون داری،شیطونی میکنی و مهم تر از همه اینا:
منو «مامان» صدا میکنی🥹

قشنگی این داستان یکساله من و تو میدونی کجاست پسرکم؟!
اونجا که من قبل از تو هم زندگی میکردم ولی فقط نفس میکشیدم.
تو اومدی و بهم یاد دادی زندگی یعنی ذوق کردن.
ذوق کتم از غلت زدنت،از اولین غذا خوردنت،از چهار دست و پا رفتنت و.....

تمام شب بیداری ها،خستگی ها،تمام لحظه های نگرانی... همه و همه به اندازه یک لبخند محکم تو هیچی نیستند چون تو بهترین اتفاق زندگی من بودی،هستی و خواهی بود چرا که من تو را با عشق به این زندگی فراخواندم.

تولدت مبارک عزیزِ جانم🩵

مامان تا ابد عاشق،همراه و پشتیبان توست💙
مامان 💞ارغوان 😇 مامان 💞ارغوان 😇 ۱۲ ماهگی
مامان...
من هر روز، هر لحظه، تو رو کنار خودم، امیرحسین و ارغوان تصور می‌کنم... تصور می‌کنم هستی، می‌دوی، می‌خندی و بازی می‌کنی.
به تو هم مثل بقیه رسیدگی می‌کنم... ویتامین‌هات رو می‌دم، برات غذا می‌پزم، می‌دونم چه طعمی رو بیشتر دوست داری و هر عصر با ذوق، همون رو برات آماده می‌کنم.
هر بار که پوشک ارغوان رو عوض می‌کنم، با خودم می‌گم اگه تو هم بودی، بابایی هر دفعه باید با دو تا پوشک می‌اومد... و ما به همین شلوغی‌های قشنگ می‌خندیدیم.
هر وقت سرلاک می‌خرم، فکر می‌کنم تو کدوم مزه رو بیشتر دوست داشتی...
برای تولد دو سالگیت، توی ذهنم همه چیز آماده بود... می‌خواستم تم تولدت «مینیون» باشه. تو و داداشت می‌شدید استوارت و کوین... ارغوان هم باب... سه تا شیطونِ دوست‌داشتنیِ مامان...
اما... چقدر بی‌رحمانه از بغلم پر کشیدی و رفتی.
حتی سهمت از این دنیا، یک قوطی شیرخشک هم نشد... فقط... چند پیمانه...
دلم برایت بی‌نهایت تنگ ، مامان. خیلی روزها بعد از رفتنت، سخت می‌گذرن..
با این حال، ته دلم باور دارم که تو من رو می‌بینی... حواست به من، به بابا، به امیرحسین و به ارغوان هست.
و امیدوارم روزی، هر وقت زمانش رسید، دوباره همدیگه رو ببینیم... تا اون روز... جای تو همیشه در آغوشم خالی می‌مونه، و اون گوشه‌ی قلبم که فقط برای توست... تا همیشه میسوزه. 🤍
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۶ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....