۶ پاسخ

بحث نکن باهاش اصلا نزار بدتر بشه اوضاع آخرش زندگیته اگه بی احترامی بیشتر شد از چشمت میفته و اونوقت میره تو فاز تحمل کردن ک پیر میشی
ی راهی برا آروم کردن بچت پیدا کن ب شوهرتم حق بده با دید این نگاه کن ک خدایی کار بیرون با فشار اقتصادی سخته بچه داری برا مردا دردناکه اونا مهر ما رو ندارن که..صداش و ضبط کن بزار بر بچه یا جهت تکون دادن و تغییر بده وسیله جدید ی راهی پیدا کن

بگو از مهر مادری پر شده لبریز شده
کمبود مهر پدر داشته داره ازت میگیره

مردا زورشون میگیره فک میکنن از عمد بچه بهش میدی 🤐میخواستی بگی من مهر مادری دارم دلیل کار بچه هم نمیفهمم ..چطور بچه اول ب تو نیاز نداشتم

بهش بگو تو یه سنی بچه ها با صدای پدر آرامش میگیرن.منم دخترم چندوقت اینجوری بود شوهرم هی کلاس میزاشت که تو بغل من آروم میشه وفلان.یه جوری میگفت انگار همش اون مراقبشه.منم دوسه بار میدادم دستش که آرومش کنه خودمم استراحت میکردم

بگو تو مهر پدری داری صب تا شب بگیرش و نگهداریش کن کلا یه مدت بیخیال بچه باش

میگفتم اگر مهر مادری نداشتم، از خواب و تفریح و وقتم و عمرم برای بچه ها نمیذاشتم

سوال های مرتبط

مامان آسنا مامان آسنا ۳ سالگی
شوهرم پسرم ک ۱ سال و ۷ ماهشه رو دو دقیقه بغل خانومی داد ک قربون صدقش می‌رفت و خانوم آشنا و هم محلی بود
بعدش ی گربه رو پسرم ناز می‌کنه ک شوهرم میگه من برق رو تو چشای گربه دیدم و بعدش تو راه خونه خابش می‌بره میرسه خونه ک من پسرمو می‌زارم اتاق خواب وقتی ک بیدار میشه انگار ک مواد زده باشی یا جن زده شده باشی خیلی بیقرار و حرکت های غیر عادی انجام میاد تا صب فقد راه رفت تمیتونست بشینه همش گریه میکرد و میترسید دیدم آروم نمیشه بردیمش بیمارستان ک آرام بخشی چیزی بزنن حالش خوب بشه آزمایش ادرار و نوار قلب و آزمایش خون اینا خاستن ک هیچ کدومش رو شوهرم راضی نشد گفت بچه من جسمانی سالمه روحانیش بهم ریخته داشتیم میومدیم خونه ک دو نفر اومدن گفتن بچه شما اگه گربه دیده گربه ای ک چشمش برق بیوفته جادو می‌کنه و بچتون ترسیده اگر میخاید من صب ک شد بگم سرکتاب باز کنند قبول کردم اسم پسرم و خودم رو گفتم اومدیم خونه ظهر بهم زنگ زد گفت سرکتاب گفتم باز کنن که کردن گفتم خب چیشد گفت پسرت نظرخودم رو گفتم اومدیم خونه ظهر بهم زنگ زد گفت سرکتاب گفتم باز کنن که کردن گفتم خب چیشد گفت پسرت نظر شده بود گفتم دعا بنویستن و وقتی نوشتن پسرم حالش خوب شد و نرمال شد هنوز خودم در تعجبم
مامان فندوق مامان فندوق ۴ سالگی
خیلی دلگیرم . دارم سعی میکنم بخاطر بچه تو شکمم گریه نکنم ولی نمیشه . بخاطر این وضعم خیلی روحیم داغون شده😭 خونم ب هم ریختس اینقد کثیفه و ریختو پاش ک ک وقتی راه میرم همه چی زیر پام ریختس. بیشتر ریختو پاششم کار پسر ۳ سالمه یعنی هرچی تو اشپزخونه و اتاق خوابا هستو هر چی تو کشوها هستو هر چی تو کابینته رو خالی کرده بیرون .منم ک استراحت مطلقم نمیتونم جمع کنم 😭 هنر کنم بهش غذا بدم بخوره ک اونم خیلی بد غذاست غذا میدمش توفش میکنه کل فرشم شده برنجو غذا ک ریخته.شوهرم هم ک سرکاره موقه ای هم ک خونست در حدی ک ی غذا درست کنه و بره بخوابه از خستگی.حالا اینا جدا ناراحتی اصلیم سر تربیت این بچست اصلا نباید بهش بگم بالا چشمت ابرو باباش بهش برمیخوره .هر دفه سر سفره کل غذاها ی هممونو قاطی میکنه و پرت میکنه اگه بگمش نکن میزنه زیرگریع اونم ک گریه کنه شوهرم از سر سفره پا میشه قهر میکنه .یعنی هر روز همین بساطو من دارم. امروز دیگه من پاشدم از سر سفره دیگه طاقتم طاق شده .هورمونام ب هم ریخته نمیتونم گریه نکنم