درددل🥺❤️‍🩹
سلام‌ مامانی های عزیز؛ خسته نباشید.
دلیار یه هفته بود مدام بی‌قرار بود و من مهمونی ای وعده داشتم که حتماً باید میرفتم؛ منی که همیشه آرایش کرده و چیتان پیتان حتی تا سر کوچه میرفتم تنها تونستم یه دوش بگیرم و برم درواقع با یه صورت بی‌روح 🫥 دیگه همه شروع کردن که وای بچت هنوز چهاردست وپا نمیره!! بچت رو جایی نمیبری‌اینجوری داره بی قراری میکنه؟! مگه ۴ تا شکم زاییدی که به این حال افتادی؟!! این چه قیافه ایه؟ شوهرتو از دست میدی ها؟!! این همه پی‌بچت نباش میذاره میره تو زود پیر میشی‌شوهرت جوون میمونه ها!!! غذا اصلاً چیزی بهش میدی؟ میوه میدی؟ ( دم رفتن سوپش سوخت و نتونستم غذایی براش ببرم ) ما همه بچه داری‌کردیم‌فک‌کر‌دی فقط‌تو زاییدی!! برو یه رژ‌بمال صورتت ترسناکه !!! دیگه جمع کن خودتو ۸ ماهه زاییدی!! دومی رو چرا نمیاری!؟ خیانت میکنی در حق دخترت …کاش میشد اطرافیان و خصوصاً هم جنسای خودمون شرایط یه مامان اولی رو بیشتر درک میکردن 😓 بخدا من هیچ کمکی ندارم از روز اول تا به الآن دست تنها بودم حتی کسی به غیر از خودم نبوده پوشک دخترم رو عوض کنه دیگه ببین چقد تنهام؛ دخترم روزها به هیچ وجه نمیخوابه از ۵ صبح تا ۸ شب بی وقفه بیداره من حتی شاید نرسم یه مسواک کنم دیگه کار خونه و نظافت و آشپزی و نظم منزل‌به کنار! کمکی هم که داشتم از زمانی که خونمو عوض کردم دبه کرد و گفت یه تومن کمتر نمیگیرم بیام و خوب از طمعش بدم اومد و عذرشو خواستم و هنوز کسی رو پیدا نکردم!!
هنوز نتونستم درد این که سینه هام خشک بود و حسرت مک زدن دلیار رو که به دلم مونده فراموش کنم، اضافه وزنم تمام اعتمادبه نفسم رو‌گرفته! فقط با تمام وجود دارم تلاش میکنم با سگ سیاه افسردگی مبارزه کنم و برای دخترم در حدتوانم چیزی کم نذارم …

تصویر
۱۴ پاسخ

سلام اینا همش چرت پرت نمیدونم‌چرا همه‌ی زینا با وجود اینکه این روز هارو طی کردن ولی وقتی ی زن رو ک تازه زایمان کرده میبینن باز سرزنش میکنن من تو شهر غریب با دو تا بچه همین شرایط دارم بخدا وقت شونه کردن موهامم ندارم بعضی وقتا سر بچه اولم حالم بد میشد همش میگفتن بچت لاغره ولی الان سر دومی محکم کوبنده میگم یعنی شماها از من مادر دلسوز ترید؟شوهرمم اگه میخواد تو این روزای سخت منو تنها بزاره ک دارم بچه اونو بزرگ میکنم همون بهتر ک بره

عزیزم این حرفاتو هممون درک میکنم چون خودمونم ازش چشیدم حالا یکی بیشتر یکی کمتر
فقط قوی باش
عزیزم تو الان کاملا موقعیت زندگیت تغییر کرده پس کاملا حق داری که وقت نکنی خیلی به خودت اهمیت بدی
بابت هیچ چیز خودت سرزنش نکن
همه مامانا همینن 😑میگذره این روزا هم

سعی کن از آدمای اینجوری دور بمونی و از همسرت بخواه کمکت کنه اینجوری بهتر میشه وضعیت 🙂 منم بچه اولم همینجوری بودم بیرون نمیرفتم بچم تا ۳ سالگی حرف نزد گفتن چون بیرون نبردیش و نبردی خونه کسی مریضش کردی و دیوونه اش کردی و …. من موندم و هزار تا عذاب وجدان و سرزنش کردن دکترم به بچم تشخیص اتیسم داد و گفت هیچ ربطی به تو نداره یه نوع بیماریه همون موقع فهمیدم باردارم و دردام هزار برابر شد ولی الان ک همسرم کنارمه و کمکم میکنه خیلی بهتر شده پسرمم شروع کرده به حرف زدن 💖

نه دیگه زنا تا زخم هایی که خودشون خوردن رو به تو نزنن ول نمیکنن
منکه یه گوشم دره یکی دروازه
هرکی هرچی میگه میگم عه باشه
منکه خونم شهر شام هست بعد پنج ماه دیروز اصلاح رفتم تازه
ارایشم اصلا نمیکنم
البته فامیل ما درباره خود ادم نظر نمیدن ولی هعی میگن بچه رو فلان کن بهمان نکن

عزیزم درکت میکنم منم دست تنهاتاشب بقدری وابسته منه ک بغل کسی باشه فقط میخادبیادبغلمو دنبال من نگاه میکنه تا۵ماهگی درگیر کولیک بودم و کلی حرف شنیدم از۵ماهگی گزاشتم تورورک یکم ب کارام میرسیدم الانم هرکی میرسه چرازودگزاشتی تورورک و چرا چهاردست و پانمیره چرا ب خودت نمیرسی شبابادخترم میخوابه تادیروقت تمیزمیکنم لباس میشورم کارامواتجام میدم تابیام بخوابم باید دخترموشیربدم ازاون طرفم از ساع ۶صبح هروزبیداره و بی خوابی و دست تنهایی دیگ عادت کردم هیجام نمیرم هرکی هرچی میگه یکم جوش میزنم بعدم فراموش میکنم نه اذیتی ک من شدمو دیدن ربطیم بهشون نداره دیگ

عزیزم اصلاااا اهمیت نده بهشون تو برای دخترت بهترین مادری هستی که میتونه داشته باشه
اگر مادر بدی بودی میزاشای بچه ات گریه کنه خودت رو اماده کنی ولی نکردی همین یک نشونست که چقدررر مادر خوبی هستی

منم مثل تو 🥲🥲

عزیزم همینکه دلیارجان مادرقوی مثل شما دار خیلی ارزشمنده. منم مجبوری عید رفتم خونه فامیلای شوهر همشون چنان تیکه های میپروندند ک نگو نپرس شوهرم جمع مردونه بود وگرنع جوابشون میدادم خلاصع گفتن شکستع شدی پیرشدی بایه بچه ماهم زایدیم فلان بیسار من فقط گفتم زایمانم سخت بود بخیهام عفونت کردبعدمهمونا تو سالن بودند ارین اونهمه ادم دیدبودترسیدبودگریع بیقراری ررفتم اتاقخابشون ازاول تااخر باورت میشع گریم درامدبوداما گفتم محکم خودمو نشون بدم ابروی خودم نره شوهرم ک هیچ خیلی غصع خوردم منم اسلامشهرتنهام خانوادم تهرانن. منم روزا تنهام حالابازجای شکرش باقیه همسرم یکمی کمک میکنه مامان دلیار همدردیم تایه جاهایی غصه نخور قشنگم این روزای پرچالش و شیرین هم تموم میشع بچهامونم بزرگ میشع فقط زمان حلال مشکلاتع

بنظرم همچین جمع های سمی یا کسی درکت نمیکنه نرو من الان خیلی جاها واقعا نمیرم بخاطر آسنا میدونم اذیت میشم
بعدشم هممون اینجوری هستیم خود من حتی وقت نمیکنم برم حموم ولشون کن فهمشون همینقدره

عزیزم از این حرفا هست
برای هممون
بیخیالی سپری کن
مردم زیادی فضول و کنجکاو هستن
تو فقط تموم بکرت ب بچت و شوهرت باشه
برا همه ما این حرفا هست
از این حرفای مفت که مزه مزه نمیکنن و بیان میکنن

سلام گلم بهترین کارو می کنی
رژیم بگیر حالت بهتر میشه

چقدر منی
و
منی که درگیر کولیک شدید تا ۱۲۶ روزگی
و رفلاکس شدید از ۱۵ روزگی تا الانم
و منی که جز دکتر دخترم ۹ ماهه هیچ جاااااا نرفتم.

چقدر من انگار منو ميگفتي

چقدر منی
بدتر اینکه مامانم یه ریز میگه شوهرت جوونه حواست باشه به خودت برس
خواهرم میگه چقدر پیر شدی
منم فقط باید لبخند بزنم بگم چشم
خوب چیکار کنم فقط عصر که همسرم میاد میتونم دو ساعت بزارم کنارش شام و ناهار فردا رو درست کنم همین
اونم که اکثرا همسرم می خوابه باید خودم حواسم باشه
شب که میشه فقط می خوام بمیرم

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
پانزدهمین روزیه که بیمارستانم...
۱۰ روزش رو توی اتاق ایزوله گذشت؛ جایی که بیشتر از هر چیزی، با درد و فکرهام تنها بودم.

دیروز دوباره عمل شدم. کاتتر دیالیزم جابه‌جا شده بود و دیگه کار نمی‌کرد. مجبور شدن از نو برام داخل کشاله ران کاتتر بذارن. دردش رو نمی‌تونم با کلمه‌ها توصیف کنم... فقط همینقدر بگم که حتی تکون دادن پام هم برام شده یه کابوس. این کاتتر موقتیه، چون خطر عفونتش زیاده. قراره چند روز دیگه کاتتر دائمی برام بذارن؛ کاتتری که دو ماه طول می‌کشه تا قابل استفاده بشه و تازه بعد از اون، این یکی رو از بدنم خارج می‌کنن.

فردا هم باید یه عمل دیگه انجام بدم؛ برای کیستی که روی دستم دراومده. شاید عملش ساده باشه، ولی وقتی این همه درد رو پشت سر هم تحمل می‌کنی، دیگه هیچ عملی برات «ساده» نیست...

امروز پانزده روزه که حتی یه جرعه آب هم نتونستم بخورم، پانزده روزه مزه غذا رو فراموش کردم. بعضی وقتا میرم فقط عکس غذاها رو نگاه می‌کنم... نه برای اینکه سیر بشم، فقط برای اینکه یادم نره مزه زندگی یه روزی چه شکلی بود. 😁

این روزها بیشتر از درد عمل‌ها، از خسته شدن روحم می‌ترسم. هر روز با خودم میگم شاید فردا بهتر باشه... و باز فردا با یه درد تازه از راه می‌رسه. فقط امیدوارم یه روزی این همه رنج تموم بشه و دوباره بتونم بدون درد، بدون دستگاه، بدون بیمارستان، فقط «زندگی» کنم.
مامان مغز بادوم💚 مامان مغز بادوم💚 ۱۰ ماهگی
خانما من یه مشکلی دارم که فکر کنم مشکل خیلیا باشه ولی فقط تروخدا بگید چکار کنم دلم اروم بشه لااقل😭
پسر من تا ۵ ماهگی فقط شیر خودمو خورد، از ۵ ماهگی شیرخشک رو به اصرار شوهرم که میگفت برای راحتی خودت بده شروع کردم، با این که شیرم خوب و کافی بود، از وقتی دادیم پسرم هردو رو میخورد، شیرخشک رو تو بعضی شرایط میدادیم، به مرور وقتایی که شیرم کم بود یا بچم بی قرار بود شوهرم سریع میپرید درست میکرد که فقط ساکت بشه، به مرور هی بیشتر دادیم، ولی بازم هردو میخورد، از وقتی غذا بهش میدم و شیر کمتر میخوره دیگه اصلا سینمو نمیخواد، شیشه شده جایگزین سینه.، دیگه سه وعده غذا میخوره و وقت شیر هم کلشو میچرخونه و گریه میکنه تا شیشه بدم😭😭😭 من ارزوم بود بچم وابسته سینم و شیر خودم باشه😭 خیلی این وضع حالمو بد میکنه😭
سینم شیر داره، ولی دیگه داره روز به روز کمتر میشه😭
شوهرم میگه کاری کن شیرت خیلی زیاد باشه که تا میک میزنه مثل شیشه سریع بخوره، اخه چکار کنم؟
میشه هرچقد گریه کرد شیشه ندم تا مجبور بشه بخوره ؟
بنظرتون امیدی هست که برگرده به سینه؟
بچم هنوز ۸ ماهشه😭😭😭😭😭
باید دوسال شیرمو بخوره😭😭😭😭😭
شوهرم اصلا درک نمیکنه حالمو، تقصیر اون بود که اینجوری شد😭😭😭
بدبختیم اینه که چجوری جواب بقیه رو بدم؟ اخه من شیر داشتم😭😭😭
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان سید علی💚 مامان سید علی💚 ۱۳ ماهگی
مامان نخودی مامان نخودی ۱ سالگی
تجربه شیشه دادن تو ۶ ماهگی

دکتر به پسرم بخاطر وزن کمش شیرخشک داد با اینکه کمکی رو شروع کرده بودم ولی وزنش کم بود نه غذا میخورد نه شیر خودمو دکتر بخاطر حساسیت براش آپتامیل اچ آ نوشت و من در تلاش که شاید قطره ای از اون شیر رو بخوره بعد از سه روز تلاش دیگه بهش ندادم و گفتم بزار معمولی رو امتحان کنم شب اول با دلقک بازی ۳۰ تا بزور خورد و من خوشحال بودم کلا میخواستم یک وعده بدم فرداشب که تلاش کردم باز نگرفت و گریه و شلوغ کاری دو شب دیگه ام تلاش کردم و باز نگرفت هر بار شیشه رو میدید به نحوی فرار میکرد با لیوان میدادم همه رو میریخت بیرون با قاشق دهنش رو میبست باز شیر خشک رو عوض کردم و نان گرفتم براش اینبار اصلا بزور ندادم بهش یه شیشه داشت ک سرش ارتودنسی بود و کوچولو از مارک بی بی لند شیر درست کردم و شیشه رو دادم دستش بازی کنه روز اول فقط بازی کرد روز دوم ده سی‌ سی خورد روز سوم ۳۰ سی سی تا یک هفته اینجوری بهش شیر دادم بعد یک هفته شیشه رو عوض کردم و بی بی لند طرح اونت دادم بهش
ادامه در کامنت....