۹ پاسخ

بچه ها از ما یاد میگیرن موقع عصبانیت چطور رفتار کنن
ما الگوی اوناییم
تو این شرایط که طرف مقابل از بچه ی ما بزرگتره باید ورود کنیم
صرفا زدن رو خاتمه بدیم
و توضیح بدیم دست برای زدن نیست ما همدیگه رو نمی‌زنیم
و بچمون رو بغل کنیم و بهش اعتماد بدیم که ما پیششیم و از اون محیط دورش کنیم
وقتی اینجوری درگیری و تنش درست کنیم خود بچمون هم استرس میگیره و خب یاد میگیره که برای هر موضوعی می‌تونه با همه دعوا کنه

منم یه روز رفتم پارک دخترم موهای یه دخترو کشید دختره جوری نبود که دردش بیاد منم زود دخترم چند قدم ازش دور کردم دخترم هنوز حتی حرف زدن یاد نگرفته اون خانمه کلی داد زد سر دخترم منم گفتم ببخشید خانم بچس دوباره کلی به من حرف زد هیچی نگفتم.هممون بچه هامونو دوست داریم ولی واقعا منم مقصر نبودم دخترمم واقعا خیلی کوچیک چیزی حالیش نیست یکم صبر داشته باشیم خوبه

اولا که اصلا بهش فکرنکن دوم اینکه تودلت ببخشش تا حس و انرژی بالایی بگیری سوم پاکسازی کن خودتو مدیتیشن کن تاحالت خوب شه
شمامقصرنبودی اصلا عزیزم

بیشفور بی حیا بوده منم امشب تو پارک اینقد حس بد گرفتم که خدا بدونه

حالا من دخترمو پیاده میکنم از تاب ک نبر بعدی خیلی منتظرش نباشه این دفه منم بی مزه ام.ن اونجوری ن هم اینجوری

چقدر هوچی بوده حاضر نبوده قبول کنع و معذرت خواهی کنه

من جای تو بودم مادر و اون پسرشو جر میدادم تو که کاری نکردی😂😂

وای منم بخاطرهمین چیزازیادپارک نمیبرم بچموبچه اولیم که پنج سالش بودرفتیم پارک الان پسرمده سالشه یه پسربزرگترازخودش زدش رفتم دعواش کردم مادرش نه تنهابچشودعوانکردحتی گفت خوب کاری کرده که زده منم گفتم غلط کرده وزنه روگذاشتم باخداچون واقعابچموداشت خفه میکردبچش ونگامیکردهیچی نمیگفت تازه طلب کارم شدهبودکه بچمودعوانکن

کاش زده بودی تو دهنش کاااااش

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
من همیشه لباسامو انلاین میخرم راضی هم هستم امروز میخاستم برا پسرم برم لباس خونگی بخرم گفتم بذار اینبار برم بیرون ببینم چی هست یکمم هوا بخوریم رفتم تو مغازه یه دختر از پسر خودم کوچیکتر بود شاید یکسال و پنج ماه اینا بود پسرم عاشق بچه هاس رفت پیشش گفت نینی خوشکله. و میخاست دستش بگیره رفت جلو دختره پسرمو چنگ زد پسرم ترسید اومد عقب اخه یه دختر عموهم دارم از شاهان کوچیکتره خیلی شاهان میزنه شاهان دیگه ترسید ازش اومد کنار من اما هی دلش میخاست بره پیشش و هی میگفت نینی خوشکله بعد اینم مامانش و خاله اش و مادربزرگش ک یه ۲۰۰ کیلو وزن داشت اومدن یدونه شلوار فقط برا این بخرن دسته جمعی😂این مادربزرگ گامبو ب پسر من گفت بیا پیش نینی حالا با لبخند پسر منم بمن نگاه کرد گفتم برو مامان باش بازی کن اخه پسرم عاشق اینه با بچه ها بازی کنه همین رفت سمتش مادربزرگ بیشعورش ب دختره گفت دلسا بزنش منو ببینی اینقدر عصبی شدم گفتم خانم از سن و سالت خجالت نمیکشی از هیکلت بکش یعنی چی ک بهش میگی بزنش واقعا نمیدونم مریض بود روانی خر
مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
سلام خانوما میگم هرکی هرچی میدونه راجب این مشکل من بهم بگه ناراحت نمیشم
من تازگیا یعنی یکسالی میشه که خیلیا رو شبیه هم میبینم مثلا دوتا بازیگر متفاوت رو فک‌میکنم یه نفر بعد بقیه بهم میخندن میگن اینا اصلا شبیه هم نیستن چه برسه یه نفر باشن بعد توضیح میدن با تمسخر که این فلانیه این فلانیع
بعد دیروز تو یه مهمونی بودم به یکی گفتم اینا خواهر دوقلو هستن انگاری شیبو از وسط نصف کنی گفت اصلا اینا باهم فامیل نیستن چه برسه خواهر دوقلو کلی هم خندید بهم
بعد امروز رفته بودیم پارک با خواهرم بچمو برده بودم از این پارک های سرپوشیده یه دفعه من گفتم یا خدا آبجی این دختره که اون طرف بود داشت بازی میکرد الان قبل ما نشسته تو استخر توپ گفت آبجی یعنی نیک ساعته تو متوجه نشدی اینا دو تا خواهر دوقلو هستن گفتم آبجی اینا خیلی شبیه بهم هستن از کجا بدونم گفت خواهر خودتو مسخره کردی اینا زمین تا آسمون فرق دارن
من چه دکتری باید برم چرا اینجوری شدم خودمم میترسم ولی رو نمیکنم
مامان علیرضاومحمدرضا مامان علیرضاومحمدرضا ۲ سالگی
امشب رفتیم پارک جامون رو یه طوری انداختیم که روبروی سرسره باشیم و پسرم رو ببینیم اولش که شام خوردیم شلوغ بود یا من میرفتم سر میزدم یا شوهرم بعد خلوت شد فقط پسرم بود تو سرسره به بچه اومد یه عروسکم دستش بود پسره من کلا خیلی بچه ها رو دوس داره رفت سمتش برای بازی بچه هه ماشالله هاپاره بلند داد زد که نمیدم مال خودمه برو اونور میخاست قورت بده پسرمو من خیلی آتیش میگیرم کسی سر پسرم داد بزنه چون هنوز صحبت نمیکنه ونمیتونه منظورش رو بگه دیدم داره اشک میریزه میاد سمت ما بدو بدو رفتم سمت اون بچه رو سرسره داد زد که عروسکمو نمیدم بهش مال خودمو منم بهش گفتم خوب به جهنم که نمیدی بار آخرت باشه داد میزنی ها یهو مامان باباش از اونور اومدن که چکار به بچه ما داری گفتم ماشالله این بچس داره مارو قورت میده من پسرم رو آوردم اونام بچشونو بردن شوهرمم از جاش تکون نخورد بگذریم که چه دعوایی باهاش کردم چرا هر کی به پسرم چیزی میگی گریه میکنه میاد پیش من یعنی از این بچه های بی دست و پا قرار بشه که نمیتونه جلو کسی وایسه و خودش جواب بده
مامان روشـا☺️ مامان روشـا☺️ ۲ سالگی
من همیشه کار دارم جایی بخوایم بریم دخترمو میبرم پیش مامانم
یه خواهر ۷ساله هم دارم
مامانم جوونه ۳۴سالشه خوب حوصله داره منم میبرم وقتی میخوام جایی برم
دخترمم خیلی خانواده منو دوست داره حتی به خودم رویا میگه به مامانم مامان به خواهرم ابجی اینجوری دوسشون داره
امروز با شوهرم رفتیم بازار بزرگ‌کار شوهرمم اونجاست منم رفتم تم تولد دخترمو خریدم اومدیم رفتیم دکتر بعد رفتیم دنبال دخترم
رو لپ دخترم زخمه ، مامانم گفت دندون ابجیت خورده اما شوهرم باور نکرد چون دندونای خواهرم لق شده
از وقتی اومدیم دخترم افسرده هست خیلی ناراحته اهنگ میاریم میرقصیم میره رو مبل سروش میکنه لای بالشت ها یا برعکس خودشو میندازه زمین اصلا سابقه نداشته دخترم خیلی شاد و پر انرژی هست اصلا تا حالا آنقدر ناراحت نبوده
همشم اول میگفت ابجی با دفتر بو کرده
گوشی مو آورد تا زنگ بزنم دعواش کنم
شوهرم خیلی حساسه روی دخترم میترسم ابجیم ترسونده باشه دخترمو
اخه چند روزه اسم ممدقلی رو یاد گرفته
شوهرم دیوونه شده میگه زنگ بزن از مادرت بپرس چیشده چرا بچه اینجوریه
حس میکنم خواهرم حسودی داره باهاش دخترمو تنها باشه اذیت میکنه
این جای دندونه بنظرتون ؟


انومالی .شیردهی بارداری زایمان فرزندپروری