۱۱ پاسخ

گریپ مکچستر بده

چه ربطی داره.بچه بوی مادر حس میکنه.کلا مادر و حس میکنه.ربطی به دیدن مادر نداره.ولشون کن.بعدشم ان شاالله ک دیگه شکم درد نشه.واقعا بچه گریه میکنه ادم میخواد دلش کباب میشه😓

برات مهم نباشه عزیزم
دیگران به اظهار نظر عادت کردن

یه جیزی خوردی بچه نفخ کرده
قشنگ دقت کن چی خوردی
هندوانه چیزی

..شرارو ولش کن مهم نباشه برات ولی برای دل درد روغن سیاه دونه بمال دل و کمر و پاهاش دورنافش با دوانگشت آروم و از بالا شکمش به پایین بعد پاهاشم دوچرخه ای بزن ،اینا باعث میشن نفخ بچه دربیاد ...صداهایی سفید مثل صدای سشوار از گوگل دانلود کن براش بذار ...اینا که گفتم خوبش میکنه بعد چند دقیقه

شنیدم گرما و حموم برای درد کولیکی خوبه

حموم بردیش

بگو بخوای نخوای بچه باید مادر بشناسه همیشه کنارشه نکنه توقع دارین شمارو بهتر بشناسه تا من

براش آیه الکرسی بخونی آروم میشه. چن تا بخون
دستتو بذار رو دلش هفت بار سوره حمد بخون. دردش ساکت میشه
زیاد بیرون ببرش. منم سعی میکنم بچم ببرم عزاداری و خرید و خونه آشناها. سخته اما شدنیه

خدا به بعضیا خیر نده ایشالا با این زبون نیش دارشون.
ناراحت نشو عزیزم.
منم وضعیتم همینه.
همش میکوبن تو سرم که بچه رو بد بار میاری.
فقط خودت رو میشناسه.
دلم میخاد بزنم تو دهنشون.
مشکل من و شما اینه که کوچه خانوادگی داریم

اهمیت نده
منم کارمند بودم همیشه درحال گشت و گذار بودم ولی سه ماهه صبح تا شب تو خونم

سوال های مرتبط

مامان قند تو قندون🤤 مامان قند تو قندون🤤 ۱۱ ماهگی
مامان ویهان👶🏻🩵 مامان ویهان👶🏻🩵 ۱۱ ماهگی
دیشب بچم حدود چهار ساعت اینا خاب بود بعد مامانمم اینجا بود مادرشوهرمم اومد بچم بیدار شد همش نغ میزد دستونک دادم تا شیر براش درست کنم ولی مینداخت بیرون گریه میکنم قبلا پسرم 60تا میخورد ولی الان 90تا میخوره داشتم به بچم شیر میدادم که مادرشوهرم برگش گف که این بچه سینش صدا میده نباید شکمش رو سیر کنی تو به بچه زیاد شیر میدی و اینا بعد رو کرد طرف مامانمم که اره این بچه رو همش پوشک میکنه زیاد به بچه شیر میده واسه همین سینه بچه صدا میده منم عصبی شدم گفتم من بچه رو بردم دکتر. دکتر گف چیزی نیس جپن رشد بچت زیاده بخاطر اونه بعد تو میای میگی که اره بخاطر شیره گف خو من چن تا بچه بزرگ کردم میدونم گفتم تو بزرگ کردی بچه هاتو تمام شد رف حالا من میخام بچمو بزرگ کردم هر وقت بخام مای بیبی میکنم هر جقدر شیر بخاد بهش میدم بعد بم گف اصلا درست صحبت کردن با بزرگترت رو بلد نیسی منم گفتم بزرگترم نباید تو هرکاری دخالت کنه بعد برگشت گف باشه من گو... .......... خوردم اینقدر بده بهش که باد کنه😑😑😑😑😑بعد من دیشب میخاستم جریان رو به شوهرم بگم که اینا ده تا دیگه نزارن روش بهش بگن دیگ شوهرم اومد تا شام خورد خابید ولی قبل اینکه بخاد بخابه بهش گفتم میخام باهات حرف بزنم اونم فهمید درمورد مادرشع گف باز چیشد ک من گفتم بعد شام میگم بعد یه ساعت پیش شوهرم زنگ زد که میخاد بام صحبت کنه ولی چون من گیج خاب بودم گف بعد زنگ میزنه کلا ذهنم بهم ریخته میگم نکنه چپه براش تعریف کردن
مامان فَرحـღان👼🏼💙 مامان فَرحـღان👼🏼💙 ۵ ماهگی
اوایل ک تازه زایمان کرده بودم تا ۱۰روز خیلی حالم بد بود و بخیه خیلی خورده بودم نمیتونستم خم و راست بشم ولرزش بدن داشتم
تا ۱۰روز شوهرم باهام میدومد تو سرویس و نوارمو عوض میکرد و کمکم بود و اون حجم خونریزی و دید تازه خیلیاش تو بیمارستان رفته بود و دیگه کم شده بود و اونجا فهمید پریود یعنی چی چون حجمش اندازه همون بود و الان ک پریود شدم و بهش نگفته بودم از پشت شلوارم فهمید همش میاد دورم همش بوسم میکنه همش بغلم میکنه هعی میگ بمیرم الهی فرحان ازم میگیره میگ تو بخواب و نذاشت کارا خونرو بکنم میدونی چیه وثتی بفهمن و درک بکنن اصلا تخلاقشون نسبت ب اون چیز تغییر میکنه قبل این ماجرا همیشه میگفت پریود شدی دیگه چرا انقدر بیحالی چرا گریه میکنی یهو چرا همش میخوابی و.....
اینو فهمیدم ک خداروشکر میکنم ک نرفتم تهران زایمان کنم چون قرار بود برم تهران اتاق خصوصی همسرم پیشم باشه تا موقع زایمان و... الان فهمیدم مردا جنبه اشو ندارن و روحیه اشون داغون میشه الان شوهر من بخاطر یه پریود ساده روحیه اش داغون شده همش استرسی از وقتی فهمیده و ......
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۲ ماهگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم