قسمت پانزدهم
رها

اصلا روی دوتا پاهام بند نبودم، حتی فکر نمیکردم دارم خواب می‌بینم، خیال میکردم دیوانه شدم و توهم زدم. یبار دیگه نگاه کردم دو تا خط بود دوباره نگاه کردم دو تا خط بود سه بار چارباره و هر بار که نگاه میکردم واقعا دو تا خط بود …
اگر به نجس و پاکی کف دستشویی اعتقادی نداشتم مطمئنم اینقدر پاهام شل شده بودن که همونجا میشستم روی زمین. به سختی خودمو بیرون کشیدم و با گریه به مادرم زنگ زدم. توی همون هفته دوبار با گریه به مادرم زنگ زده بودم که شوهرم ماشین نداره شما بیاین بریم دکتر از معده درد دارم میمیرم!
وقتی صدای گریه منو شنید اونم۹ صبح با ترس و وحشت گفت:
- رها چی شده؟ معدته؟ طوری شدی؟
و بابامو صدا زد ک از خونه نرو بیرون رها حالش بده بریم ببریمش بیمارستان !
و من از این طرف تلفن بال بال میزدم که به خدا خوبم، به خداااا خوب ترین حالِ جهان رو دارم … اما انگار نه فقط من که هرکسی که سختی های منو دیده بود نمیتونست باور کنه من واقعا «حامله شدم!»
یدفعه داد زدم :
- ماماااان دو دقیقه گوووش بده ببین من چی میگم بعد از اینقدر وحشت کن!
از طرفی کلی شرمنده بودم که داد میزدم و از طرفی انگار چاره ای نبود . یبار دیگه شمرده شمرده گفتم:
- مامان حامله ام .. حالم خوبه بی بی چکم مثبته حامله ام می‌شنوی؟ حامله ام؟
و صدای بووووق ممتد پشت خط و فهمیدم مامانم تلفن رو قطع کرده.

تصویر
۵ پاسخ

عزیزم بقیش رو بزار

خب بقیه اش

انشالله به سلامت دنیا بیاد

ای جووونم انشالله بسلامتی دنیابیاد دوردونت😍🤲🏻

چرا مامانت تلفن رو قطع کرد؟

سوال های مرتبط

مامان بچه مامان بچه ۲ ماهگی
مامان فندوق مامان فندوق ۱۲ ماهگی
سلام خانوما امید وارم حال تون خوب باشه میخواستم از سختیای این دوره طولانی بهتون بگم تا شمام هیچ وقت ناامید نشین من ۲۱سالمه مامان محمد نیکان هستم از ۱۴سالگی تا الان که محمد نیکان قشنگم برام موند خیلی تلاش کردم خیلی سختی کشیدم ۵سال حامله شدم باز سقد شد همه ناامید شده بودن اما من گفتم نه آخر یکی برام میمونه ۵تارو رفتم سونوگرافی به امید اینکه صدای قلب شو بزاره دکتر گفت متأسفانه قلب نداره اما بعد ۵تا محمد قشنگمو باردار شدم با هزار استرس رفتم سونوگرافی دیدم گفت اینم قلبش خداروشکر تشکیل شده بود اما باز تموم نشد چند بار خونریزی اوفتادم شب تا صبح تو بیمارستانا بودم مادرم گریه میکرد من میگم مامان گریه نکن بچه ام چیزیش نمیشه امیدوار بودم ولی دکتر بیمارستان گفت این سقد شده بیا دارو بدیم بقیه شم دفع بشه من گفتم نه بچه ام سالمه چون خونریزیم درحدی بود که تا صبح انگار یه پارچ خون از بدنم خارج شد همه منو دیدن میگفتن این سقد شده مگه بچه ۸هفته چقده که انقد خون ازت آمده ولی خلاصه من گفتم نه بچه ام سالمه امدم خونه صبح رفتم سونوگرافی دیدم صدای قلب محمدنیکان قشنگمو گذاشت گفت بچه ات سالمه هماتوم داشتی دفع شده و کلی سختی دیگه کشیدم اما همش تموم شد و چند هفته دیگه محمدنیکان قشنگمو بغل میگیرم شمام ناامید نشین همه چی به موقع اش درست میشه انشالله
مامان آدریان مامان آدریان ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
دیگه شروع کردم به خواهش کردن که من پیشرفت نمیکنم زنگ بزنین به دکترم برم سزارین ماما ام هرس ی دکتر زنگ میزد می‌گفت که حالش خوبه سه سانت عالیه تا ساعت شد ۱۲ شب و من عملا تو هر انقباض گریه میکردم و خودمو میزدم در صورتی که از ۳۰ هفته ملی ورزش و پیاده روی داشتم و تنفسارو تمرین کرده بودم حتی سرم فشارو قطع نمیکردم می‌دیدن پیشرفت ندارم و فقط درد بهم میده
ساعت شد ۲ شب خس میکردم دیگه به صبح نمی‌رسم و آخر خط رسیدم و سه سانت حتی سه و نیم سانت نمیشد ماما ام اصرار که یکم دیگه تحمل کن چهار سانت میشی اپیدورال میگیری ولی همسرم دیگه اصلا رضایت نداد بچه هشت ساعت بود تو خشکی بود خودم داشتم از حال میرفتم و رو به بیهوشی بودم که راضی شدن به دکترم زنک بزنن دکترم بنده خدا نیم ساعت خودشو رسوند بیمارستان گفت بریم سزارین خلاصه ساعت ۲.۵ شب من با گریه رفتم اتاق عمل تا سزارین بشم یعنی لذتی که اون لحظه آمپول اسپاینال بهم داد و با دنیا عوض نمیکنم ساعت ۳ شب پسرم بدنیا اومد و ۳.۵ منتقل شدم بخش
همش با خودم میگفتم کاش از اول انقدر اصرار به زایمان طبیعی نمی‌کردم و رفته بودم سزارین ماش میدونستم ممکنه بعضیا شدت دردشون اصلا قابل تحمل نباشه و پیشرفت نکنن و حتی به زایمان بی‌درد نرسن
الان به عنوان کسی که جفت در ارو تحمل کرده میتونم بگم سزارین فوق العاده بود برام و انقدر راحت پاشدم راه رفتم خیلی راضی ام از اینکه رفتم اتاق عمل با اینکه درد زایمان طبیعی رو کشیدم
اگه بخوام بازم زایمان کنم حتما سزارین میکنم
مامانِ قطره‌بارانم☔️ مامانِ قطره‌بارانم☔️ قصد بارداری
قسمت نوردهم
رها

من که پاک فراموش کرده بودم یدفعه فکری به سرم زد و مثل فنر از جام پریدم :
- همینه خودشههههه !
چشمامو گرد کرده بودم از هیجان و دوباره نشستم روی نیمکت پارک دستمو گذاشتم پشت مامانم و با هیجااان گفتم:
- شما باید بهش زنگ بزنی که طبیعی تر بشه. بهش بگو قرارمون امشب ساعت۸ توی حرم هست یادتون نره .من با رها میایم شما خودت بیا .
مادرم تماس گرفت و قرار رو جور کرد و همسرم هم موافقت کرد و قرار شد شب ساعت۸ بریم حرم و من از فکر اینکه میخوام سوپرایزش کنم یه لحظه هم نیشم بسته نمیشد .
با هم رفتیم آزمایشگاه که جواب رو بگیریم، یاد روزی افتادم که من ازدواج نکرده بودم و حتی هنوز کیست نساخته بودم و عملی در کار نبود یکی از دوستام بهم زنگ زد میای بریم ازمایشگاه؟من فکر میکنم باردارم و نمیخوام با شوهرم برم که بفهمه! و با چه ذوقی تا جوابش اماده بشه باهم رفته بودیم توی همون پارک و قدم زده بودیم و بعد که جواب ازمایش رو گرفتیم و مثبت بود و خوشحالی و ذوق دوستم رو دیدم با خودم گفته بودم: « یعنی منم همچین روزی رو تجربه میکنم!؟»
وقتی جلوی باجه پاسخ دهی رسیدم اسمم رو گفتم و جواب ازمایش جلوی دستش بود تا گرفتم عدد بتا رو نگاه کردم : ۲۹۱
برای کسی که روز موعد آزمایش داده بود خوب بود! با خوشحالی به مامانم رو کردم دیدم با لبخند بی جون و چشمای نگرانی داره نگاهم میکنه هنوز باور نداشت با صدای خوشحالی گفتم:
- قربونت برم مامان جووون شدی باور کن دیگه مثبتههههه
ولی انگااار نه انگار بنظرم فکر میکرد من اسکیزوفرنی شدم و برای همین خودش از اقای مسئول پرسید:
- دخترم میگه این مثبته ، شما ببینین چیه جوابش
اون اقا هم خندید گفت : « بله حاج خانوم مثبته مبارک باشه بریم پیش دکتر امضا کنه براتون.»
مامان کارن جانم👼🫐 مامان کارن جانم👼🫐 روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از زایمان طبیعی...🥲🤰
پارت دو
طوری که هر کار میکردم با تنفس ردش کنم تبدیل به جیغ میشد
خیلی نزدیک بهم بودن
تا ساعت سه که یه آب زیادی ازم اومد فکر. کردم کیسه آب اما سوند اومده بیرون...
معاینه کرد و بله و دید پنج سانت شدم و گفت خیلی خوبه
تا ساعت چهار اینا انقباض داشتم معاینه شدم گفت اومدی روی سه باز ...
و من واقعا دیگه جون نمونده برام
قرص زیر زبونی باز هم دادند و ساعت پنج تا نه من درد های شدید داشتم جوری که صدام تا طبقه پایین هم رفته بود
یه کمر درد وحشتناک ...
هر چقدر هم میگفتم بیاین فشار میاد بهم می‌گفت پنج سانتی آنقدر زور نزن
اومد معاینه کرد گفت اوه شدی هشت
دیگه دو تا فشار دیگه بهم اومد فول شدم
گفت سه بار زور بزنی میاد
یه بار
دو بار
سه بار
نیومد که نیومد هعی می‌رفت عقب دکتر دو دستی اومده بود رو شکمم ها میداد سرش نمیومد بیرون
برش هم تا پایین زدند اما انگار نه انگار
آخر سر هم با دستگاه کشیدن بیرون و گذاشتن رو سینم
و من محو پسری بودم که از وجود خودم با اون همه درد اومده بیرون🥲🫀
همون لحظه انگار من نبودم که آنقدر جیغ میزدم انگار دکمه آف درد خورده بود
مامانِ قطره‌بارانم☔️ مامانِ قطره‌بارانم☔️ قصد بارداری
قسمت بیست و سوم
رها

سرشو که برگردوند اومد جعبه رو برداره نگاهش به جمله ازمایشگاه بقیت الله افتاد و با چشمای گرد شده از تعجب و هاج و واج و مبهوت و هر کلمه ای که بتونه شوک شدنش رو نشون بده به من زل زد ، میخواست حرف بزنه، فکر میکنم میخواست بپرسه این چیه؟ اما حتی لباش از هم بار نمیشدن یه نکاه به برگه میکرد و یه نگاه به من که با به لبخند بزرگ داشتم نگاهش میکردم، برکه رو برداشت و به جعبه حتی نگاه نکرد اروم و به سختی لب هاشو تکون داد:
- ازمایش؟ ازمایشه چیه؟ مگه کسی ازمایش رو هدیه می…
بعد انگار که تازه به حرف اومده باشه با یه صدای جون دار تری در حالی که چشماش میخندیدن به من نگاه کرد گفت:
- آره؟ یعنی چی؟
بعد خنده اومد روی لب هاش .. کاغذ رو باز کرد و گفت:
- من بلد نیستم این چیه یعنی چییی؟؟
با یه دستم دستشو گرفتم و با اون یکی دستم اشکامو پاک کردم و گفتم:
- شلام باباشون من اوووومدم تو دل مامانی که زندگیتونو بهم بریزم.
یدفعه زد زیر گریه و پشتشو کرد به من رو به قبله شد و سجده شکر به جا آورد و از تکون خوردن و لرزش شونه هاش فهمیدم داره گریه میکنه.
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۵ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۴
اولش فکر کردم اومد کیسه آب رو پاره کرد تا نیم ساعت دردم شدید شد و ماما اومد آمپول فشار رو قطع کرد و منم دردم آروم شد گفت برو یکم قدم بزن و برگرد منم رفتم بیرون یه دوری زدم و دوباره برگشتم مدام گوشی دستم بود از روش سوره انشقاق رو میخوندم وقتم رو تلف نمیکردم و صرف قرآن خوندن میکردم جوری که حسابش از دستم در رفت چندین بار سوره رو خوندم از یه طرفم از بس زنگ به شوهرم میزدم که پشت در زایشگاه بود گوشی رو سوزوندم اونم هی زنگ میزد و می‌پرسید دردت گرفته منم تعریف میکردم گفتم تشنمه برام آب معدنی گرفت کل آب خوردم از بس عطش داشتم.همینجوری ساعتا میگذشت ولی من توجهی به گذر زمان نداشتم و همش به چیزای خوب فکر میکردم .از اون لحظه دردام خیییلی شدید شده بود با اینکه کیسه آبم هنوز پاره نبود زنگ زدم به شوهرم گفتم کمکم کن دکتر رو گیر بیار هر چقد بخواد بهش پول میدیم منو سزارین کنه شوهرمم دکترو از تو بخش جراحی پیدا کرد و بهش گفته بود دکتر قبول نکرده بود جوابش گفته بود لگن به این خوبی حیفه بعدشم این همه پول بدی که چی بشه وقتی که همسرم اینو بهم گفت دنیا رو سرم خراب شد و ناامید شدم و انگار وسط یه باتلاق گیر کرده بودم بلافاصله دکتر رسید گفتم توروخدا دکترررر کمکم کن دارم میمیرم دکترم می‌خندید میگفت مامان شدن دیگه همینه فکر کردی سزارین بشی درد نداری؟؟آروم باش منم دیگه چیزی نگفتم

فرزند پروری زایمان طبیعی تجربه