قسمت دوازدهم
رها

چند روزی که گذشت مدام سرگیجه داشتم و معده درد های شدید و حالت تهوع های بی سابقه که پزشکم گفت برای جا به جایی مایع میانی گوشم هست .
نزدیک موعد پریودم شد و حالا دو سال و ۶ ماه از عقد و اغاز اقدام من میگذشت که به ایام فاطمیه وارد شده بودیم .
یکی از بستگان روضه و سمنو پزون دعوت کرد و صبح اون روز بود که با لکه صورتی روی شورتم از خواب پریدم و به همسرم گفتم برای من پد بهداشتی بخر من پریود شدم !
تمام سینه هام درد میکرد ولی اعصابم بی نهایت خورد و بهم ریخته بود دقیقا مثل دوران پی ام اس …
تا شب نوارم رو مرتب چک میکردم ولی خبری از لک یا پریودی نبود .. برای همین مجدد نماز خواندنم رو از سر گرفتم و روز ۳۰ ام از نذر ها بودم بعد اماده شدیم و با همسرم رفتیم مراسم سمنو پزون .
وارد روضه شدم و مادرشوهرم یواشکی به من یه پارچه ای داد و گفت:
این برای یه خانوم سیدی هست خیلی حاجت میده ببند به شکمت و اقدام کن
دلم شکست …. دلم خیلییییی شکست و حس میکردم صداشو میشنیدم.
آروم چادرم رو روی صورتم کشیدم و شروع کردم با نوای روضه خوان به گریه کردن .
به حضرت فاطمه گفتم:
نذار از در خونت دست خالی برم که اگه دستم خالی باشه و برم در خونه حضرت ام البنین، نمیگه اگه قرار بود حاجتت رو بگیری حضرت فاطمه حاجتت رو میداد؟ اون نداده منم نمیدم !؟
اون شب با حال بدی از روضه خارج شدم انگار تمام زحمات دو ماهه ام از بین رفته بود با اون جمله مادرشوهرم.

تصویر
۲ پاسخ

من از کی بیدار موندم بقیشو بخونم چقد سختی کشیدی چقد حرف شنیدی عزیزم خدا نینیتو حفظ کنه بعد نوشتن داستانت دیگه کلا اونروزا رو از قلب و ذهنت پاک کن خودتو اذیت نکن فدات شم

نمیدونم چرا با این قسمتت اونجایی ک از فاطمه زهرا کمک خاسی اشکم در اومد
انشالله فاطمه زهرا حاجت دله همرو بده 💚💚

سوال های مرتبط

مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت دهم
رها

اما جمله ای شنیدم که تمام خستگی دو سال تلاش به عشق مادر شدن رو در بدنم شعله ور کرد :
- خانوم کِی رحمت رو در آوردی؟
و من با حالتی خشک شده از شوک و استرس گفتم:
- یعنی چی؟ من روز دوم پریودیمه اومدم سونو چه در آوردنی!؟
و اونجا بود که فهمیدم باید قید همه چیز رو بزنم …
من مسیرم اشتباه بود . خیلی اشتباه …
من از اول به جای اینکه درب خانه خدا برم درب تمام مطب های شهرم رفته بودم و خدا اونجا به من گفت:
تا من نخوام برگی از هیچ درختی نمیفته …
پرونده ی آی وی افم رو پاره کردم و انداختم توی جوب آب جلوی کلینیک و با گریه به همسرم زنگ زدم که :
- من بچه دار نمیشم تو اکر بچه میخوای جدا بشیم و زن بگیر
و خدا میداند و بس که من آن شب، دیگر رنگ روز را ندیدم …! همه جا تاریک و سرد شده بود برای من ..
همسرم به من امید داد که میشه صبر کن زمان زیادی نگذشته و بیا یه کم استراحت کنیم وقفه بندازیم من به دلم هست که طبیعی باردار میشی .
من تمام روحم خسته بود شروع کردم به ورزش کردن توی خونه، دیگه اقدام نکردم هر زمان که دلمون میخواست برای دل خودمون رابطه میگرفتیم دیگه تمام داروهامو دور ریختم و حتی ویتامینی هم نمیخوردم .
برای خال خودم شروع کردم به نقاشی کردن وسایلم رو از کمد در آوردم و تابلوی جدیدی شروع کردم به کشیدن، به پرنده‌ی عروسم و گلدان هام با عشق رسیدگی میکردم و گیتارم رو با هنگ درام تعویض کردم و شروع کردن به اموزش ساز هنگ درام ..
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت چهارم
رها

شب که خوابید رفتم سراغ موبایلش و فهمیدم از مدارک پزشکیم بدون اطلاع من عکس گرفته و یکی از برگه ها مربوط به قبل از عمل کیستم بود که دکتر نوشته بود احتمال از بین رفتن تخمدان و اون هم بی هیچ سوالی علت باردار نشدنم رو نداشتن تخمدان میدونست.
انگار که من احمق بودم که این همه دارو مصرف کنم و اقدام کنم در حالی که تخمدانی وجود نداشت! اصلا کیست ها کجا ساخته میشدن اگر تخمدان نداشتم؟
بگذریم از دلم که در نیاورد خودم خودمو آروم کردم و به مسیرم ادامه دادم ..
وقتی قرص ها تموم شدن سونو دادم که فهمیدم که نه تنها کیست ها خوب نشدن بلکه اینبار یه پک ۳ تایی کیست اندومتربوز ساخته بودم که باعث چسبندگی شده بود و …
انگار تمام ترس هایی که پشت سر گذاشته بودم اومدن جلوی چشمام !
و حالا پروسه‌ی سنگینی پیش رو داشتم، قطعا مجدد باید عمل میکردم، درد میکشیدم، اولین باری ک باید راه میرفتم و …
وقتی اومدم خونه دیر وقت بود و به همسرم چیزی نگفتم اینقدر حالم بد بود که مستقیم رفتم توی اتاق و شروع کردم به نماز شب خوندن و چله برداشتم.
گقتم شاید معجزه شد و با کیست باردار شدم.
اینقدر گریه کردم سر نماز که همسرم بدون اینکه بدونه تو دل من چه ترسی به جونم افتاده با من نشست به گریه .
اون شب رو یادم نمیره .. مثل روزی بود که تو مطب دکتر به من گفتن ممکنه تخمدانت رو برداریم و بارداریت پر ریسک بشه . من از عمق وجودم گریه میکردم از عمیق ترین مکان قلب شکستم …
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت هشتم
رها
وقتی همسرم برگشت با هم پیش پزشک رفتیم که ازمایش بارداری بنویسه و اون با خنده کفت به خاطر همون امپول من پربود نشدم ، اون خندید ولی نفهمید خنده‌ی اون چقدر برای منی که تمام امیدم تو همون چند روز تاخیر بود ، تلخ گذشت ..
با گریه از کلینیک بیرون اومدم و روزهای خیلی زیادی رو با افسردگی دست و پنجه نرم میکردم ، به سفارش دوستای گهواره ام شروع کردم اشپزی کردن و عکساشو تاپیک کردن دستور غذا گذاشتن، داستان نوشتن، که بعد گهواره منو توبیخ کرد به خاطر داستانم و بعد … بلخره امپول اخری رو زدم و دکتر همزمان امپول های تخمک سازی رو تحویز کرد . نمیدونم چطوری همزمان هم امپول سرکوب تخمک زدم و هم تحریک تخمک سازی اما سه هفته بعد که پانکچر شدم و عمل تخمک کشی انجام دادم ۹ تا تخمک داشتم که فقط ۵ تای اونا با کیفیت بودن . من به همون ها هم راضی بودم و امیدوار …
بعد از پانکچر برای استراحت تخمدانهام مجدد قرص ال دی دادن و ماه بعد که سونو شدم برای بررسی امادگی انتقال، کفتن دیواره رحمت ضخامته زیادی داره باید قرص ال دی بخوری !
قرص خوردم و ماه بعد رفتم و گفتن باید هیستروسکوپی بشی ، برای بچه حاضر بودم یه دست و یه پا بدم اما مادر بشم …
حالا رو تخت منتظر بیهوشی بودم تا هیستروسکوپی بشم و تمام تنم از ترس میلرزید!
مامان دوتا دسته گل🌺 مامان دوتا دسته گل🌺 ۱۳ ماهگی
این چند شب متاسفانه هیئت نتونستم برم بخاطر شرایط کاری همسرم چون شبا هم باید میرفتن سر کار تا دم دمای صبح ،منم که با این شکم و دختر دوساله ام نمیتونستم تنها برم چون مدام باید حواسم ب دخترم میبود که ماشاالله یجا بند نمیشه و از هیئت بیرون میره..
خلاصه دیشب قسمت شد همسرم خونه باشه و خدا رو شکر رفتم هیئت
توی گلزار شهدا ..و بعد از روضه و مداحی تعزیه حضرت رقیه برگزار شد وقتی که سر مبارک آقا امام حسین علیه السلام رو دیدن و.. چقد سخت بود واقعا این لحظه ها
قربون حضرت رقیه برم تصورش میکردم اون لحظه رو خیلی دردناک بود گاهی ب دخترم نگاه میکردم و اون زمان رو توصیف میکردم نابود میشدم و میفهمیدم چه لحظه های سختی حضرت رقیه جان داشتن..😭🖤
دیگه دخترم بیرون رفت همسرمم دنبالشون منم داخل بودم و ب تعزیه خیره بودم...
به یاد همه مامانای گهواره بودم برا تک تکتون دعا کردم برا همه بچه های مریض وبستری رو تخت بیمارستان و همه مامانای باردار وهمه اونایی ک بچه ندارن و بچه میخان..ان شاالله خدا قبول کنه ازم.
کاش توفیق داشته باشم شبای دیگه هم برم💚
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 1️⃣5️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه وقتی فهمیدم طول سرویکسم خوبه دیگه رعایت نکردم و خونه که به شدت به هم ریخته بود رو تمیز کردم نزدیک به ۵ ساعت مدام سرپا بودم و از اون ور هم خیلی نشستم چون همسرم کار داشت در خونه یه هفته هر شب تا صبح کار میکرد و منم مدام تو این مدت فقط مینشستم پیشش بالای ۳،۴ ساعت و خلاصه همین فشارا تو یکی دو هفته باعث شد ۲۰ هفته دقیقا دو هفته بعد انومالی من درد شدید پریودی بگیرم که هی میگرفت و ول میکرد دو روز تقریبا درد داشتم اما گفتم احتمالا بچه داره جا باز میکنه از این حرفا چون اخریم بار سرویکسم خوب بود و مشکلی نداشتم برای همین شک نکردم
بعد دو روز یکم دردم اروم شد اما شوهرم یهو اصرار کرد که بریم دکتر و من هی میگفتم بخدا خوبم الان درد ندارم گفت باشه ضرر نداره بذار بریم ساعت ۹ و ۱۰ شب بود و تصمیم گرفتم برم زایشگاه
رفتم و بهشون گفتم که ۲۰ هفتم دو روزه درد پریودی دارم مدارک پزشکی مث سونوگرافی و ازمایشام رو چک کرد فشارم رو گرفت و بهم گفت میخوای معاینه کنم گفتم موردی نداره گفت نه اروم چک میکنم خب منم نمیدونستم خوبه یا بد ولی خب بعد فهمیدم نباید میذاشتم چون هفتم پایین بود ولی خب اروم معاینه کرد اصلا متوجه درد نشدم و گفت خوبه ولی سونو و ازمایش ادرار که ببینم عفونت داری یا نه هم برات مینویسم از شانسم سونو گرافی رو به روی بیمارستان باز بود و همون لحظه رفتم سونو رو انجام دادم....
مامان 💙گوگولی💙 مامان 💙گوگولی💙 روزهای ابتدایی تولد
مارت سوم تجربه زایمان من
اخر سر دکتر اومد رو سرم و با توجه به نوار قلب و میزان انقباضات بسیار شدید و باز نشدن دهانه رحم بیشتر از دوسانت با وجود استفاده از ۳ بار قرص زیر زبانی به ماما گفتن منو اماده کنن برای سزارین و لحظه اخر یک چیزی مثل قرص داخل واژن من گزاشتن که باعث شد من کیسه ابم پاره بشه و تمام تخت رو ب گند کشیدم خلاصه اماده شدم برای سزارین و رفتم اتاق عمل و بعد ترزیق بی حسی از کمر ب پایین دکترم سزارین کرد و پسرم دنیا اومد و در طول عمل بخاطر خونریزی هایی که از شب قبل داشتم و درد زیادی ک کشیده بودم از قبل خیلی بی حال سم و ضعف شدید کردم و بعد از ب دنیا اومدن پسرم گلاب به روتون دوبار بالا آوردم و لرز شدید گرفتم در حدی که تا یک ساعت بهد ک وارد بخش شدیم با بچه من هنوز دندون هام به هم مبخورد و لرز داشتم تمام بدنم سرد بود اما خداروشکر بچه سالم بود و باهم وارد بخش شدیم ابن هم شد تجربه زایمان که هم طبیعی بود برای من و هم سزارین خیلی اذیت شدم خیلی خیلی اما خب من بدنم متاسفانه هیچ واکنشی به قرص زیر زبانی نشون نداد و بخاطر معاینه های بد ماما ها به خونریزی افتادم و کاش از اول ماما شیفت قبل
مامان محمد پارسا مامان محمد پارسا ۱۶ ماهگی
سلام مامانا من دیروز صبح اومدم برای چکاب چون قند داشتم بستریم کردن ساعت ده تا ساعت دو وضعیت مو چک کردن نرمال بود بعد از ساعت دو تا هشت شب صد دفعه معاینه داخلی کردن که دهانه رحم کاملا بسته بود بعد از اون شد یک سانت معاینه ها ادامه داشت و دردی که ثانیه به ثانیه بیشتر میشد ساعت دوازده یا یک بود که شدم سه سانت تا امروز ساعت هشت استپ روی سه سانت بود درد های شدید آمپول فشاری که فقط دردام سه برابر کرده بود وباز نشدم آنقدر ناله کردم بردنم سزارین تو بیست دقیقه همچی تموم شد راحت شدم انگار رو ابرا بودم کمرمو به پایین حس نمی‌کردم بچم رو گذاشتن رو سینم بوسیدمش دکتر گفت وزنش سه کیلو و هشتصد و پنجاه بود آوردم بخش با کمک شوهرم گذاشتنم روی تخت بی حس بودم بچمو دادن آبجیم بزاره زیر سینه (راستی بچم هم نه و پنج دقیقه به دنیا اومد) ساعت دوازده بود که کم کم پاهامو حس کردم و درد بخیه ها و از روی ابرا اومدم پایین و فهمیدم چه خبره و زندگی جدید مادرانه با پارسای گلم آغاز شد🌹💋
مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۱۱ ماهگی
سزارین سوم
پارت پنجم
پرستار بهم خواب آور تزریق کرد تا یه مقدار بخوابم تا کار بخیه ها رو انجام بدند و من رو به ریکاوری منتقل کنند نفهمیدم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم داخل ریکاوری کنار سه تا دیگه خانمی که سزارین کرده بودند قرار داشتم و سمت دیگم هم چهار تا کوچولو روی تخت قرار داشتند که ریحانه دقیقا کنار تختش من بود . پرستار ریکاوری دوباره صورت ریحانه رو گذاشت روی پوست من و بهد گذاشتش روی سینم که شیر بخوره البته اون لحظه شیری توی سینمایی نبود ولی اینکار برای به جریان افتادن شیر خیلی موثره . من هنوز گیج خواب بودم ولی پرستار داشت آموزش اولین شیر دهی رو می‌داد که البته متوجه میشدم چی میگه . بعد از اون من رو به سمت بخش بستری بردند وقتی از ریکاوری خارج شدیم همسرم اولین کسی بود که پشت در اتاق عمل دیدمش و با خوشحالی اومد بالای سرم گفت دخترمونو دیدی؟ چقد نازه
دلم میخواست جوابشو بدم ولی هنوز گلوم از اتاق عمل خشک بود و نمیتونستم درست صحبت کنم . وارد بخش شدیم . همسرم اتاق وی آی پی گرفته بود که هم من و مامانم راحت باشیم هم اینکه خودش و دختر و پسر بزرگم هر زمان دلشو خواست کنار ما باشند .
حدود نیم ساعتی گذشت که آروم آروم دردای من شروع شد که البته با شیاف و داروهایی که داخل سرم می‌زدند درد کاملا کنترل شده بود البته اینم بگم که من پمپ درد نگرفتم چون با مشورتی که دکترم کردم گفت خیلی تفاوتی با اثر شیاف نمیکنه و شاید باعث بشه حتی شیرت دیرتر راه بیوفته.
ول خب بزرگترین و بهترین مسکن در اون لحظه برام دیدن صورت ماه ریحانه بود که تمام دردام رو فراموش میکردم همچنین دیدن همسرم و دختر و پسر عزیزم که دور تخت ریحانه حلقه زده بودند و مدام در موردش صحبت میکردند:مامان چقد این نازه ،چقد گوگولیه😂
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۲ ماهگی
منم به هشتک #صبح_تا_شب پیوستم تا از یه عادت خوبی که روزانه انجام میدم بگم براتون 🤰✨️

از اونجایی که نوشیدن آب 🍶 همیشه برام معضل بود، وقتی دکترم 👩‍⚕️ گفت در دوران بارداری باید ۸ الی ۱۰ لیوان و حتی بیشتر آب بخوری، از اون روز به بعد تصمیم گرفتم یه برگه یادداشت 📝 به در یخچال بزنم و برای هر روز به تعداد لیوان های آبی که میخورم روی اون برگه ضربدر بزنم.
رکوردم رو یه روز با ۱۳ لیوان🎖زدم و کمترین میزان هم در این چند ماه ۶ لیوان بوده.
بجز شیر و چایی و باقی نوشیدنی ها.

اوایل تا ساعت ۱۰ شب هم آب میخوردم تا تعداد روزانه رو تکمیل کنم. ولی طی مطالعه 📚 و تجربه ی شب بیداری ها 🚾 متوجه شدم بهتره تا قبل ساعت ۸ شب میزان آب مورد نیاز رو بخورم.

از طرفی قبلا روی توالت های بیرون از خونه حساس بودم 🚷 ولی دیدم ناچارم و نمیتونم تو این شرایط کم آب بخورم یا خودمو نگه دارم تا به خونه برسم پس تصمیم گرفتم حساسیتم رو کم کنم و به شکلی که بنظرم بهداشتی تر هست و باهاش راحتم حتما از سرویس های بیرون هم در صورت نیاز استفاده کنم.

حالا امیدوارم این عادت خوب بعد از بارداری هم با من بمونه 😍🙏
#بارداری #زایمان #طبیعی #سزارین #رشد
مامان ♥️حسین♥️ مامان ♥️حسین♥️ ۹ ماهگی
تجربه زایمان :
من سونو سی و دو هفتگی رفتم آب درو بچه ام ۱۹ سانت بود ولی با گذشت دو هفته که دکترم برای چکاپ گفته بود بیا رفتم گف که آب دورش شده ۸ سانت .
همون شبی به من نامه بستری دادن و بستری شدم ولی یه هفته آیی منو نگهداشتن بخش مراقبت های زنان دکترم میخوای که من ۳۶ هفتگی ختم بخورم ولی به دلیل ترحشات و کم شدن حرکت جنین دکترم بهم ختم داد روز ۱۲ آبان من از ساعت ۱۲ صب دارو های مخصوص دادن تا ۱۲ شب دیدن انقباض منو نمیگیره و این شد که از ساعت ۱۲ شب آمپول فشار زدن بهم دردهای سنگین و وحشتناک 🫠🫠🫠 خلاصه کلی درد کشیدم و تا از خود بیمارستان ماما همراه گرفتم و اون خیلی کمک کرد بهم اگه اون نبود من تا چهار روز دیگه زایمان نمی‌کردم از ساعت ۱۲ ظهر دیروز تا سه بعدازظهر درد های وحشتناک زایمان ینی هر انقباض ده دقیقه میشد 😂 مردم فقططط
از ساعت سه بعدازظهر ماما همراه من رفته بود صحبت کرده بود آمپول بی دردی بهم زدن از ساعت سه بعدازظهر تا پنج بعدازظهر بی درد شدم ولی دوباره دردهای شدید آمد و دقیق تا شش بعد اظهر گل پسری و گذاشتن رو شکمم❤️🥰😘
مامان شاهکار مامان شاهکار ۷ ماهگی
مامان شهرزادوشاهان🧿 مامان شهرزادوشاهان🧿 ۵ ماهگی
سلام خانما
امیدوارم حال خودتونو تودلیتون خوب باشه
دقیقا یک ماهه دیگه چنین روزی ۴ اسفند تاریخ سزارینمه و اون روز گل پسرمو بغل میکنم
سختیهای زیادی کشیدم مخصوصا از ماه هفتم تا الان
دردهای زیادی داشتم و دارم اصلا نمیتونم راه برم داغون شدم ولی میارزه به دیدن روی ماه پسرم.
این فرشته ای که تودلمه از دعای دخترمه.
یه شب با بغض بهم گفت مامان هیچکی با من بازی نمیکنه تو که همیشه کارای خونه وقتتو میگیره بابا هم که هر وقت از سر کار میاد خسته ست پس من با کی بازی کنم؟گریه کرد و گفت خدایا چی میشد به من یه خواهر یا برادر میدادی تا با اون بازی کنم.
خیلی حالم بد شد دلم براش سوخت با اون دستای کوچیکش با خدا رازونیاز میکرد...
غافل از اینکه خدا زودتر فرشته شو تو وجودم گذاشته
دهه اول محرم بود متوجه شدم باردارم و تا همین الان باورم نمیشه دوباره دارم مادر میشم.
خدا به تموم چشم انتظارا به حق به این روز عزیزم روزی فرزند صالح بده.آمین
۴ بهمن۱۴۰۴ ۳۴هفته و ۲ روز
مامان دلا🦢 مامان دلا🦢 ۷ ماهگی
سلام مامانا
احتمال اینکه تاپیکم به هفته های پلیین بره کمه ولی خب میزارم حتی به درد یه نفر هم بخوره کافیه
من از روزی که فهمیدم باردارم خریدای سیسمونی رو شروع کردم و از انتی تقریبا بزرگ هارو توی ۲۵ هفته خرید سیسمونیم تقریبا کامل شده بود اون موقع همه تو گهواره بهم میگفتن که خیلی عجله کردی و زوده و اینا
حالا شما از اون موقع هم نخرید بعد از انومالی شروع کنید خرید رو...
من الان فکر میکنم واقعا حوصلشو ندارم اون دقتی که اون موقع داشتم رو به خرج بدم(کلا از ماه۸ به اینور) با اینکه هنوز خیلی احساس سنگینی ندارم و روزی یکی و دو ساعت پیاده روی دارم...
و همینطور هرکار مونده ای ادمو به استرس میندازه هفته های اخر...
و قیمت ها.... با این تورم شما هرچقدر زودتر بگیرید سود کردید...
من حساب میکردم اگه از اول نمیگرفتم مثلا ابان ماه میرفتم همه رو میگرفتم باید ۵۰تومن بیشتر میدادم....
و اینکه از اول بگیرید کوچولو کوچولو میگیرید زیاد به چشمتون نمیاد تا همش یه جا باشه...
سعی کنید از ماه چهارم خرید رو شروع کنید تا ماه هفت تموم شه..
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 2️⃣از تجربه های بارداریم
خلاصه رفت و امد برام سخت بود چون هر ازمایشی تایم خودشو داشت مثلا ازمایش تخمدان و پرولاکتین ازمایش اسپرم همسرم و از اون ور چون فقط روزای زوج بود و کار رو سخت تر کرده بود و منم محصل بودم نمیتونستم همش تو راه رفت و آمد و برو و بیا باشم خلاصه بیخیال شدم چون تو ازمایشام مشکلی نبود و همین برای من کفایت میکرد گذشت و وارد ۱۸ سالگی شدم اردیبهشت ماه
و امتحانای اخر سال هم شروع شده بود و منم سال اخرم بود و برام مهم بود و استرس گرفتم من همونجور خودم پریودی هام نا منظم بود و این استرس باعث شد پریود بشم اما برای اولین بار ۱۰ روز ادامه داشت و کل ده روز شدید بود و دقیقا وسط امتحانام بودم
امتحانام گذشت و و تموم شد منتظر بودم پریود شدم حالا یک ماه و خورده ای از پریودیم گذشته بود نه به ماه قبلش که ول کنم نبود نه به این ماه که نمیومد بعد از یک سال تصمیم گرفتم باز برم پیش دکترم ببینم چرا اینجوری‌ شدم الان دیگه ذهنم هم ازاد تر شده بود چون مدرسه تموم شده بود چون دیگه سه سال از ازدواجم گذشته بود و کم کم دیگه اطرافیان به شوخی میگفتن پس کی میخوای حامله شی برای ما که مهم نبود اما سوال بود چرا با وجود اینکه مشکلی نبود باز من هم پریودیم نامنظمه هم باردار نمیشم و کم کم داشتم نگران میشدم خلاصه رفتم پیش دکترم و ....