قسمت چهارم
رها

شب که خوابید رفتم سراغ موبایلش و فهمیدم از مدارک پزشکیم بدون اطلاع من عکس گرفته و یکی از برگه ها مربوط به قبل از عمل کیستم بود که دکتر نوشته بود احتمال از بین رفتن تخمدان و اون هم بی هیچ سوالی علت باردار نشدنم رو نداشتن تخمدان میدونست.
انگار که من احمق بودم که این همه دارو مصرف کنم و اقدام کنم در حالی که تخمدانی وجود نداشت! اصلا کیست ها کجا ساخته میشدن اگر تخمدان نداشتم؟
بگذریم از دلم که در نیاورد خودم خودمو آروم کردم و به مسیرم ادامه دادم ..
وقتی قرص ها تموم شدن سونو دادم که فهمیدم که نه تنها کیست ها خوب نشدن بلکه اینبار یه پک ۳ تایی کیست اندومتربوز ساخته بودم که باعث چسبندگی شده بود و …
انگار تمام ترس هایی که پشت سر گذاشته بودم اومدن جلوی چشمام !
و حالا پروسه‌ی سنگینی پیش رو داشتم، قطعا مجدد باید عمل میکردم، درد میکشیدم، اولین باری ک باید راه میرفتم و …
وقتی اومدم خونه دیر وقت بود و به همسرم چیزی نگفتم اینقدر حالم بد بود که مستقیم رفتم توی اتاق و شروع کردم به نماز شب خوندن و چله برداشتم.
گقتم شاید معجزه شد و با کیست باردار شدم.
اینقدر گریه کردم سر نماز که همسرم بدون اینکه بدونه تو دل من چه ترسی به جونم افتاده با من نشست به گریه .
اون شب رو یادم نمیره .. مثل روزی بود که تو مطب دکتر به من گفتن ممکنه تخمدانت رو برداریم و بارداریت پر ریسک بشه . من از عمق وجودم گریه میکردم از عمیق ترین مکان قلب شکستم …

تصویر
۵ پاسخ

عزیزم
خدا بهت ببخشه
مایه افتخار و روسپیدی به دو دنیا باشه براتون
عاقبت بخیر باشه
و خوشبختیشو ببینی

ایشالا خدا بهمه بچه بده هر که هم داره حفظش کنه. عزیزم شما تاریخ زایمانت چند مرداد هست ؟

الهی بگردم برا دلت

آخی عزیزم ان شاالله ک خدا دامن تمام زنها رو سبز واقعا سخته بدون بچه ...🥲

عزیزدلم چقدر سختی کشیدی 🥺

سوال های مرتبط

مامان شاهکار مامان شاهکار ۷ ماهگی
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت نهم
رها
بعد از هیستروسکوپی دوماه ال دی خوردم و مجدد سونو شدم و این دوماه هم زمان سوزن درمانی میکردم که مبادا بگن باز هم رحمم اماده نیست و چقدر ادیت میشدم از این سوزن ها … چقدر درد داشتن و همسرم برای اینکه اشک منو نبینه چقدر با اینکه مخالف بود با طب سنتی هزینه میکرد .
گوش های من پر از سوزن بودن دست ها و پاهام پر از سوزن بودن و روزی۱۰ باز باید سوزن ها رو فشار میدادم تا جریان خون در بدنم ببشتر بشه .. و در کنارش رفتم مطب سنتی زالو انداختم روی تخمدان هام و رحمم با اینکه حالم را بد میکرد اما همه چیز را به جان خریده بودم .
دوماه تمام شد و با امید رفتم سونوگرافی ، بگذریم از درد سونوگرافی هایی که در طول این چند ماه میکشیدم، مخصوصا زمانی که امپول های تخمک سازی میزدم و تخمدان های من بزرگ شده بودن و من یک روز در میون توی سونوگرافی بودم و اون ها بدون در نظر گرفتن درد مراجع کننده دستگاه رو محکم وارد میکردن و تکان میدادن و خدا میداند چقدر اه و ناله هایم را به سختی قورت میدادم ، فقط به عشق مادر شدن ..
بگذریم بعد از کلی سوزن زدن و زالو انداختن و هیستروسکوپی و قرص ال دی همه چیز رو به خدا سپردم و رفتم سونوگرافی !
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت دهم
رها

اما جمله ای شنیدم که تمام خستگی دو سال تلاش به عشق مادر شدن رو در بدنم شعله ور کرد :
- خانوم کِی رحمت رو در آوردی؟
و من با حالتی خشک شده از شوک و استرس گفتم:
- یعنی چی؟ من روز دوم پریودیمه اومدم سونو چه در آوردنی!؟
و اونجا بود که فهمیدم باید قید همه چیز رو بزنم …
من مسیرم اشتباه بود . خیلی اشتباه …
من از اول به جای اینکه درب خانه خدا برم درب تمام مطب های شهرم رفته بودم و خدا اونجا به من گفت:
تا من نخوام برگی از هیچ درختی نمیفته …
پرونده ی آی وی افم رو پاره کردم و انداختم توی جوب آب جلوی کلینیک و با گریه به همسرم زنگ زدم که :
- من بچه دار نمیشم تو اکر بچه میخوای جدا بشیم و زن بگیر
و خدا میداند و بس که من آن شب، دیگر رنگ روز را ندیدم …! همه جا تاریک و سرد شده بود برای من ..
همسرم به من امید داد که میشه صبر کن زمان زیادی نگذشته و بیا یه کم استراحت کنیم وقفه بندازیم من به دلم هست که طبیعی باردار میشی .
من تمام روحم خسته بود شروع کردم به ورزش کردن توی خونه، دیگه اقدام نکردم هر زمان که دلمون میخواست برای دل خودمون رابطه میگرفتیم دیگه تمام داروهامو دور ریختم و حتی ویتامینی هم نمیخوردم .
برای خال خودم شروع کردم به نقاشی کردن وسایلم رو از کمد در آوردم و تابلوی جدیدی شروع کردم به کشیدن، به پرنده‌ی عروسم و گلدان هام با عشق رسیدگی میکردم و گیتارم رو با هنگ درام تعویض کردم و شروع کردن به اموزش ساز هنگ درام ..
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت ششم
رها
تو همون دوران با یه متخصص‌رژیم اشنا شدم و شروع کردم به رژیم گیاهی و این موضوع باعث شد من ۶ کیلو وزن کم کنم و مجدد همه حرف بزنن که برای بچه دار شدن لاغر کرده و … ولی سعی کردم برام مهم نباشن یعنی اینطور وانمود میکردم اما ، راستش …. مهم بودن و منو از درون نابود میکردن .
تو یک ماه یکی از کیست هامو از بین ببرم اما همچنان پک آندومتریوزم سر جاش بود و مادامی که اون گوشه ی عکس های سونو خودنمایی میکرد، من پر از استرس بودم و همین باعث میشد نه باردار بشم نه کیستم درمان بشه.
بعد از ۳ ماه ک نتیجه ندیدم خسته شدم و رژیم رو رها کردم و تصمیم گرفتم تحت نظر پزشک اقدام کنم.
پزشک اول امپول های سینال اف داد و مجدد در کنار پک اندومتریوزم یک کیست هورمونی ساختم و مجدد دو ماه قرص ال دی خوردم و دفع که شد باز سینال اف زدم و باز هم نشد … این بار همسرم وقتی دید کاملا روحیمو باختم و تمام دختر عمو و خاله و .. هر کسی ک بعد از من ازدواج کرده بودن یکی یکی خبر بارداریشون به گوشم میرسید منو چقدر افسرده تر میکرد، رضایت داد که آی وی اف کنیم. اما خودم از عمق وجودم ناراحت بودم از این موضوع ولی چاره ای نداشتم.
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 9️⃣ از تجربه های بارداریم
قبل از شروع بگم که پارت ششم رو دوبار گذاشتم اگر باز نبود بهم بگید و اگر کسی دلیلش رو میدونه بگه ممنونم🥰
خلاصه از مطب امدم بیرون و عکس رو نشون همسرم دادم و براش توضیح دادم که دکتر چی گفت و چی شد و کلی هر دو ذوق داشتیم
یه سری مسائل پیش امد و من تا ۱۰ هفته نرسیدم برم سونو قلب خب خیالم هم تا حدودی راحت بود چون شش هفته خودش چک کرده بود و گفته بود همه چیز خوبه
ده هفته رفتم سونو و اونجا کلی اب خوردم تا نوبتم بشه و رفتم و صدای قلبش رو شنید حس خوب و قشنگی داشت یه ریتم منظم و دلنشین و از درون من بود جالب بود برام
از سلامتش مطمئن شدم و رفتم خونه اما دیگه از ۷،۸ هفته تهوعام شروع شده بود و خیلی بد بود اصلا نمیتونستم هیچی بخورم و خیلی اذیت بودم هر دقیقه گلاب به روتون استفراغ و همین باعث شد من نتونم برم دکتر خودم که از اول میرفتم پیشش چون تو ماشین حالم خیلی بد میشد و کوتاه ترین مسافت برام اذیت کننده بود برای همین یه دکتر تو شهر خودم انتخاب کردم و رفتم هیچ اطلاعی نداشتم که خوبه یا بد فک کردم همه دکترا مث هم هستن همه ی مطبا رسیدگیشون به یه شکله اما این مثل دکتر خودم نبود اول که رفتم اصلا مهم نبود حامله هستی یا نه و هیچ استثنایی برا زن حامله وجود نداشت
پبش خودم گفتم اینا مهم نیست دکتر مهمه بذار ببینم خودش چطوریه
نوبتم شد بعد از کلی انتظار و رفتم داخل سلام کردم به زور جواب داد و خیلی خیلی خشک برخورد کرد برعکس دکتر خودم که همیشه خوش برخورد و پر حرف بود اما این نه به زور حتی جواب سوالامو میداد
سونو رو نشونش دادم و سلامتش رو تایید کرد و برام سونو انتی نوشت و من با یه خسته نباشی که بی جواب موند مطبش رو ترک کردم ....
مامان آراد🧸 مامان آراد🧸 ۵ ماهگی
تجربم از زایمان سزارین👇
من دوروز پیش بیمارستان انصاری تهران زایمان کردم،به نظر خودم از من ترسوتر وجود نداره😅از همون اول که رفتم تو تخت که برای اتاق عمل اماده بشم گریه و زاری کردم برای سوند و ماساژ رحمی چون ازاین دوتا به شدددت میترسیدم،ولی خب چیزی بود که باید باهاش روبرو میشدم نه راه پس داشتم نه راه پیش،اول از سوند بگم که واقعااااا هیچی نبود کاش انقدر به خودم سخت نمیگرفتم در عرض چند ثانیه تموم میشه،رفتم تو اتاق عمل هم یه دور اونجا گریه کردم و مثل بچه ها میگفتم من میترررررسم🤦‍♀️ امپول بیحسی از کمر هم مثل یه نیشگون ریز میمونه،در عرض ۱۵ دقیقه هم بچم به دنیا اومد
یه دور فقط تو ریکاوری ماساژ رحمی گرفتم که اونم بیحس بودم،تا ۸ ساعت بعد از عمل نه چیزی میتونید بخورید نه حرکت کنید بعد از اون اجازه میدن با مایعات شروع کنید،بعد میرسیم به مرحله اولین راه رفتن، نمیگم آسونه چون درد داره ولی میشه تحملش کرد به من گفتن۵ قدم برو بعد بیا رو تخت اما هرچی قدم بیشتر بردارید هم خون ریزی بهتری پیدا میکنید که رحم پاکسازی بشه هم برای خودتون راحت تره من حداقل ۳دور اتاق رو راه رفتم اروم اروم،الان که دوروز گذشته درد دارم بخیه ها تیر میکشه که کاملا طبیعیه ،ولی چیزی که واقعا بهش ایمان اوردم به سبک بودن دسته دکتره،واقعاااا میگم بی نظیره
من تو تاپیک قبلم گفته بودم دکترم یکی دیگه بود رفت مسافرت دکترمو عوض کردم
و واقعا بهترین انتخابو داشتم کاش از اول تحت نظرش بودم دکترم لیلا سعیدی مطبش فرمانیه هست دستمزد جدا هم نمیگیره ،من اون کسی که این دکتر رو بهم معرفی کرد یک عمر دعا میکنم ،انشالله همه مامانا زایمان راحتی رو تجربه کنن و کوچولوهاشونو به سلامتی بغل بگیرن🥰
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
تجربه سزارین اولم پارت ۶:
وقتی رسیدیم خونه دیگه من تو خودم مچاله شده بودم و مادرم تعریف میکنه که شوهرم اومد تو خونه و با یه پوزخندی گفته که من تو ماشین از هوش رفتم و پدر شوهرم تو سرش میزنه و میاد تو کوچه و با وجود اندام ریز و قد کوتاهی که داره منو بغل میکنه و میاره تو خونه
زنگ زدن اورژانس اومد خونه و گفتن سریع باید بره بیمارستان و‌ من تو بیمارستان به هوش اومدم،
اون کش هایی که مثلا باید جلوی لخته شدن خون رو میگرفتن به هیچ دردی نخورده بودن و خون تو بدنم لخته شده بود و به ریه م رسیده بود
من اون شب باید میمردم،معجزه ای شد که این بیهوشی تو خواب یا نیمه شب اتفاق نیافتاده بود،همین الان دکترم بهم میگه تو دیگه علائم آمبولی رو میدونی و میخوام باهات روراست باشم که آمبولی کشنده س و اگه اتفاق بیافته منم کنارت باشم نمیتونم برات کاری کنم🥺
بعدها متوجه شدم که یکی از عوارض زایمان همین آمبولی هست و خیلی ها در موردش هیچی نمیدونن😢
خلاصه که بستری م کردن بدون اینکه بگن چه مشکلی پیش اومده،و منه خوش خیال که فکر میکردم یه تب و لرز ساده بوده همش فکر میکردم چند ساعت بعد مرخصم میکنن
مامان بچه مامان بچه ۱ ماهگی
مامان 💙گوگولی💙 مامان 💙گوگولی💙 روزهای ابتدایی تولد
مارت سوم تجربه زایمان من
اخر سر دکتر اومد رو سرم و با توجه به نوار قلب و میزان انقباضات بسیار شدید و باز نشدن دهانه رحم بیشتر از دوسانت با وجود استفاده از ۳ بار قرص زیر زبانی به ماما گفتن منو اماده کنن برای سزارین و لحظه اخر یک چیزی مثل قرص داخل واژن من گزاشتن که باعث شد من کیسه ابم پاره بشه و تمام تخت رو ب گند کشیدم خلاصه اماده شدم برای سزارین و رفتم اتاق عمل و بعد ترزیق بی حسی از کمر ب پایین دکترم سزارین کرد و پسرم دنیا اومد و در طول عمل بخاطر خونریزی هایی که از شب قبل داشتم و درد زیادی ک کشیده بودم از قبل خیلی بی حال سم و ضعف شدید کردم و بعد از ب دنیا اومدن پسرم گلاب به روتون دوبار بالا آوردم و لرز شدید گرفتم در حدی که تا یک ساعت بهد ک وارد بخش شدیم با بچه من هنوز دندون هام به هم مبخورد و لرز داشتم تمام بدنم سرد بود اما خداروشکر بچه سالم بود و باهم وارد بخش شدیم ابن هم شد تجربه زایمان که هم طبیعی بود برای من و هم سزارین خیلی اذیت شدم خیلی خیلی اما خب من بدنم متاسفانه هیچ واکنشی به قرص زیر زبانی نشون نداد و بخاطر معاینه های بد ماما ها به خونریزی افتادم و کاش از اول ماما شیفت قبل
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت دوازدهم
رها

چند روزی که گذشت مدام سرگیجه داشتم و معده درد های شدید و حالت تهوع های بی سابقه که پزشکم گفت برای جا به جایی مایع میانی گوشم هست .
نزدیک موعد پریودم شد و حالا دو سال و ۶ ماه از عقد و اغاز اقدام من میگذشت که به ایام فاطمیه وارد شده بودیم .
یکی از بستگان روضه و سمنو پزون دعوت کرد و صبح اون روز بود که با لکه صورتی روی شورتم از خواب پریدم و به همسرم گفتم برای من پد بهداشتی بخر من پریود شدم !
تمام سینه هام درد میکرد ولی اعصابم بی نهایت خورد و بهم ریخته بود دقیقا مثل دوران پی ام اس …
تا شب نوارم رو مرتب چک میکردم ولی خبری از لک یا پریودی نبود .. برای همین مجدد نماز خواندنم رو از سر گرفتم و روز ۳۰ ام از نذر ها بودم بعد اماده شدیم و با همسرم رفتیم مراسم سمنو پزون .
وارد روضه شدم و مادرشوهرم یواشکی به من یه پارچه ای داد و گفت:
این برای یه خانوم سیدی هست خیلی حاجت میده ببند به شکمت و اقدام کن
دلم شکست …. دلم خیلییییی شکست و حس میکردم صداشو میشنیدم.
آروم چادرم رو روی صورتم کشیدم و شروع کردم با نوای روضه خوان به گریه کردن .
به حضرت فاطمه گفتم:
نذار از در خونت دست خالی برم که اگه دستم خالی باشه و برم در خونه حضرت ام البنین، نمیگه اگه قرار بود حاجتت رو بگیری حضرت فاطمه حاجتت رو میداد؟ اون نداده منم نمیدم !؟
اون شب با حال بدی از روضه خارج شدم انگار تمام زحمات دو ماهه ام از بین رفته بود با اون جمله مادرشوهرم.
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۴ ماهگی
ادامه زایمان ۴ :
ساعت ۱۲ بود که بعد از تلاش های خانواده ام و التماسهای خودم و پیگیری ماما و پرستارها، گفتن خودتو برای سزارین آماده کن.
که باعث شد دردهارو با امید بیشتری تحمل کنم ولی با این حال همچنان ناجور بودن.
نمیدونم چطور باید دردهای اون زمانمو توضیح بدم، فکرکنیم یه زیرشکم درد خیلیییی سنگین و ناجور که همراهش فشار شدید به مقعدت وارد میشه و یه حسی بهت دست میده که بی اختیار فقط زور میزنی و هر لحظه حس میکنی الانه که جونت با زور زدن بیرون بیاد!
ساعت ۱۲ ، شکمم رو شیو کردند، بهم سوند زدن و از شوهرم رضایت گرفتن.
و ساعت ۱۲.۳۰ بود که بالاخره ویلچر اوردن و منو به سمت اتاق عمل بردن که من توی مسیر اتاق عمل هم ۳تا درد سنگین دیگه بهم وارد شد و کلی جیغ و داد کردم و کل پرسنل اتاق عمل و مردم، دلشون برام سوخته بود.
ساعت ۱۲.۳۰ به محض اینکه توی اتاق عمل رفتم، اسپاینال شدم‌ و بعد از اون تمام دردها از بین رفت و فقط و فقط میخندیدم. از بس هم جیغ کشیده بودم، صدام کاملا گرفته بود ولی رها شده بودم‌
توی کل مدت عمل همه باهام شوخی میکردن و صحبت میکردن و خیلی حس خوب و آرامشی داشتم.
دکتر به محض اینکه شکمم رو باز کرد و رحمم رو دید، گفت بسیار شانس اوردی که زنده ای.چون دیواره وسط رحمت کاملا نابود شده و رحمت به گونه ای هست که برای تو به هیچ عنوان امکان زایمان طبیعی وجود نداشت‌ و نداره. خلاصه ساعت ۱۲.۵۰ دقیقه عروسک کوچولوی بداخلاقم بدنیا اومد.
ولی عملم بخاطر دردایی که قبل کشیده بودم و خونایی که از دست داده بودم و مدل رحمم و دیواره ای که بین دو رحمم بود و نابود شده بود، خیلیییی طول کشید و دکتر (خانم رویا علوی) گفت یکی از سنگین ترین عمل های من، این عمل بود.