سوال های مرتبط

مامان علی👼 مامان علی👼 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
کلن امیدم رو از دست دادم و گفتم ۱۰۰ درصد میبرنم اتاق عمل و از شدت گرما داشتم میمردم و فق یه لیوان آب میخاستم که بهم دادن اصلن گفتن نمیشه اگ بخوری میاری بالا و من از تشنگی و آنقدر که داد میزدم اخ کل گلوم خشک شده بود ساعت ۱۱ شبیه مرده متحرک بودم از درد و بردن رو تخت گفت بزار معاینه کنیم تا چیزی که دردو بیشتر می‌کرد معاینه بود یعنی از ۵ صبح تا وقتی زایمان کردم فکنم تو هر ساعت ۵ بار معاینه میکردن و از ساعت ۱۰ به بعد معاینه ها خیلی درد ناک بود من فق جیغ میزدم نمیذاشتم درست کارشون رو انجام بدن ساعت ۱۱ جوری منو معاینه کردن و ماما با انگشتات منو باز کرد و حس مدفوع داشتم و فق جیغ میزدم سه نفر منو گرفته بودن و ماما با انگشتانش بازم می‌کرد بعدش گف فولی ولی بچه سرشو فشار داد بالا پوزیشن سجده رو برو و زور بده که من زور داد بعدش گف بدو بریم رو تخت زایمان بردنم رد تخت زایمان از شدت خستگی جون نداشتم زور بزنم و بلد نبود فق جیغ میزدم دردم قابل تحمل نبود و گفتم دیگه میخام بمیرم و با چندتا زور علی کوچولوی من اومد تو بغلم و دردی که تو تخت زایمان کشیدم اصلا قابل تحمل نبود حس مدفوع بود ولی درد داشت که حس مردن داشتم ولی وقتی بچه رو آورن بیرون دیگه راحت شدم همه دردا رفتن و من یه نفس راحت کشیدم چون زور نداد بود بچم نفس کم آورد و بهش اکسیژن داد و گزاشتن رو سینم و اون حس قابل توصیف نیست انگار دنیا رو بهم دادم از شدت خوشحالی فق گریه میکردم. دیگه بچم و بردن لباساشو پوشیدن و ماما داشت بخیه میزد برام و درد بخیه وقتی نخ رو می‌کشد فق درد رو حس میکرد
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۸ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۳

دکترم اومد و یک پارچه جلوم بستن و دیگه چیزی نمیدیدم فقط حس میکردم شکممو انگار دارن میشورن ضد عفونی میکنن همچین چیزی منتظر بودم ببینم وقتی دارن شکممو میبرن هم حس میکنم یا نه و همین حین واسه اینکه استرسم کم شه برای همه اونایی که بهم سپرده بودن موقع زایمان دعاشون کنم و همه چشم انتظارا دعا میکردم که همچین لحظه ای رو تجربه کنن و بچشونو به سلامت بغل بگیرن 💚
خلاصه همینطور منتظر بودم شروع کنن که شنیدم میگن سر قل اول اینجاست بگیرینش! 😳
اونجا فهمیدم اینا خیلی وقته شروع کردن من هیچی نمیفهمیدم!
وقتی صدای گریه بچم تو اتاق عمل پیچید بی اختیار اشکام می‌ریخت باورم نمیشد انگار تازه همه چی برام واقعی شده بود میتونستم بچمو بغل بگیرمش و ببینمش ❤️
بعد قل دوم و سوم هم دنیا اومدن من داشت دلم آب میشد همش منتظر بودم بچه هامو بیارن نشونم بدن ولی فقط قل اول آوردن نشونم دادن خیلییییی حس قشنگی بود یک پسر سفید و کوچولو با صورت گردالی 😍 و بعد بردنش گفتن دوتا بچه دیگه رو هم بردن بیرون
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان تو دلیم💙 مامان تو دلیم💙 ۵ ماهگی
🥰 تجربه زایمان طبیعی 🥰
پارت ۳
خلاصه که چن باری رفتم سرویس آب گرم گرفتم به خودم یکم راه رفتم بار آخر دیدم هم دردم شدت گرفته هم فشار میاد بهم اومدن معاینه کردن ماما گف هر وقت دردت گرف محکم زور بزن وقتی دردت رفت استراحت کن تا انرژی زور زدن داشته باشی تو هر درد گرفتنام ۳،۴ تا زور محکم میزدم ماما میگف هرچی بیشتر زور بزنی زودتر بچه میاد خیلی محکم زور میزدم طوریکه از زور زدن صدام میرف رو هوا درسته تو دردهام سعی می‌کردم جیغ نزنم ولی موقع زور زدن دست خودم نبود و جیغ زدن باعث می‌شد سفت و سخت تر زور بزنم موقع زور زدن سرمو می‌آوردم رو سینه ام و زور میزدم وقتی ماما برش زد متوجه شدم ولی اصلاا درد نداشت چون هم بی حسی زده بود و هم دردم اونقدر زیاد بود که درد اونو شاید متوجه نشدم بعدش دیدم بچه رو کشید بیرون وقتی بیرون آورد انگار بدنم سبک شد راحت شد خیلی حس خوبی بود حس مادر شدن بچه رو گذاشتن رو سینه ام با دوتا دستام بغلش کردم بعد بچه رو بردن اونور ماما گف زور بزن جفتت خارج شه ولی من حال نداشتم چن باری خواستم زور بزنم نشد بی‌حال شده بودم گفتم نمیتونم گف یکم سعی کن ولی عجله نکن اگه نمیتونی چن تا زور یواش زدم جفتمم خارج شد بعد موقع زدن بخیه یکم درد داشتم ولی قابل تحمل بود ولی بدنم کلا میلرزید فک کنم نیم ساعتی بدنم مخصوصا پاهام لرزید که اونم بخاطر زایمان بود بعدش دوساعتی استراحت کردم سردم بود پتو رو کشیدم روم تا چونه ام یکم آبمیوه و کیک خوردم دو ساعت تموم شد اومدن حاضر شدم بردنم به بخش به راحتی بلند شدم و راه رفتم دردی نداشتم اونجا به همه کسانی که دلشون بچه میخواد دعا کردم دامنشون سبز بشه و همه باردارا بسلامتی فارغ بشن🌹❤