۱۰ پاسخ

ماشالله😍😍😍🥹🥹عزیزممممم😍😍😍❤️ایشالا به زودی سرپا بشی و روزای خوبی در کنار نینی داشته باشییی

هزار الله و اکبر بهش ای جان جانان

پرستو جون توی اخرین سونو وزنش چقدر بود؟

ای حانم ماشالله😍😍😍
ای خدا چه لحظه ی قشنگی🥹🥹🥹🥹

ماشالاش باشه چه پسر نازی 😍

مبارکه ماشالا بهش

وای خدااا🥹🥹🥹
چرا نافو فشار میدادن؟
پرستارارو کتک نزدی میگفتن شبیه شوهرته و تعریف میکردن من باشم بهم برمیخوره انگار به چشم دارن به شوهر آدم😑🔪🔪
میگم واسه اینکه خوشگل بشه تغذیه خاصی داشتی؟🥹آخه همه نی نی ها پف پفین

ای جانم بسلامتی عزیزم 😍😍❤️

وای خدای من قلیم اکلیلی شد🥹🥹

ای جانم خداحفظش کنه🥺🥺یادمه گفتی عکس رنگی گرفتی شبیه شوهرت بوده ای خدا

سوال های مرتبط

مامان رادمان👼🏻🩵 مامان رادمان👼🏻🩵 ۶ ماهگی
تجربه سزارین ‌پارت دو####
ی ست لباس اورد گفت کلا لخت شو اینارو بپوش(اونجا رکب خوردم چون فکر میکردم بهم ی اتاق میدن برم موهامو ببافم اما ندادن )گفت لباس ها و زیورالاتت بریز تو نایلون بدیم همرات)خلاصه پوشیدم و ی خانم امد ازم رگ کرفت،البته بسیار مهربون بود و گفت ببخشید ک رو دستت رگ میگیرم واسه اتاق عمل واجبه،بعد همون سوال های تکراری سابقه جراحی داری یا نه و دارو چی میخوردی تو بارداری و …پرسید،اورد سوند رو برام بزاره حقیقتا خیلی ترسیده بودم،ی پماد کوچیک نشون دا‌د بهم گفت جلو خودت همشو میریزم رو این سوند نترس ،تو اتاق دوتا خانم دیگ هم بودن گفتم میشه برن بیرون،گفت بهشون رفتن بیرون برام گذاشت (چه خبره سوند انقدر درازه حالم بهم خورد اه🤮بعد ی سرنگم اب مقطر پرکرد زد توش گفت فیکسش کردم در نمیاد نترس،ی حس این بود ک دستشوییم داره میریزه،فیلمبردار اتاق عمل و دیزاین اتاقمو رو شمارش رو بیمارستان داده بود خانمه توراه پیام دادم گفت ۸ میرسه و نکران نباشم و دکتر ۸ عمل میکنه و ازین حرفا دیزاینم گفت هروقت شماره اتاقت معلوم شد پیام بده ما میایم،من گوشیم دست شوهرم بود گفتم بیچاره شدم رفت،برنامه هام خراب شد😭ی دفعه ی خانم مهربون امد گفت من فلانی ام سر‌پرست فیلمبرداری😻اونجا دیگ خوشحال شدم ،گفتم کاش از خدا ی چیز دیگ میخواستم(اهان این وسط ازم ان اس تی و فشار گرفتن)خلاصه نزدیک ۶ تا خانم ماما امدن اخری سرپرست بود جنسیت بچه واسمش
و رنگ موهام
و …..میپرسیدن ک من نترسم میگفتن خوش امدی و فلان،اون خانم سر‌پرست فیلم گفت بگید شوهرش بیاد تو فیلم میخوام بگیرم(تقریبا ساعت شده بود ۷ و ربع)شوهرم امد تو و ادامه پارت بعدی
مامان پناه🩷 و پاشا🩵🧿 مامان پناه🩷 و پاشا🩵🧿 روزهای ابتدایی تولد
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۳ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان یزدان مامان یزدان ۱ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان معین🩵 مامان معین🩵 روزهای ابتدایی تولد
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۳ ماهگی
پارت پنجم

روزی ک تو بخش بستری بودم پرستار شیردهی اومد بالا سر مامانا ک آموزش بده ک بهم گفت بچت کجاست گفتم بالا بستریه ک گفتش عه فلانی تویی
چرا همینجوری دراز کشیدی شیرتو بدوش من امروز بچتو دیدم حالش خیلی بهتر شده بود شیرتو بدوش ببر ک به بچت بدن
ینی این حرفو ک زد انگار دنیا رو بهم دادن من قبل این هیچ امیدی نداشتم
زودی شیشه شیر خریدم هی شیرمو میدوشیدم می‌بردم ک به بچم بدن
خلاصه دکترش گفت تنفسش خوب شده دستگاه اکسیژن بهش وصل نیس فقد یکم زردی داره و باید ده روز داروی آنتی بیوتیک بهش وصل باشه ک هنوز ۳شبش مونده بود ک ما خودمون دیگه مرخصش کردیم بعدش بردیم متخصص اطفال ک خداروشکر گفت سالمه فقد یه نوار مغز از بچه بگیرید ک ایشالله سالمه
و حالا بچم خداروشکر کنارمه و دلم آروم شده از وقتی اوردیمش خونه
فقد وقتی شربت یا قطره ای چیزی میدم خیلی حالش بهم میخوره ک منو میترسونه و گرنه دیگه حالش خوبه
خدا حالشو بهتر بهتر کنه ولی من مرگو به چشام دیدم وقتی هیچ امیدی به بچم نداشتم💔🥲☹️
مامان مَلِکام🥹💗 مامان مَلِکام🥹💗 ۴ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۳



گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.
رفتم سمت اتاق عمل و همشون داشتن اماده میشدن دکتر بی حسی اومد یک خانم بود گفت کمر تو شل کن منم هرچی شل میگرفتم نمیتونست بزنه دوبار سوزن و در اورد دوباره کرد تو کمرم کثافت بعد دیگه بی حس شدم باهم گز گز میکردن بدنم داغ کرد، تو اتاق عمل یه حس خفگی و حالت تهوع بهم دست میداد بزور نفس میکشیدم پرستاره گفت بخار اینه که دارن شکمت و فشار میدن بچه رو بیارن پایین رفته بالا خلاصه ساعت یازده و نیم زایمان کردم بچه رو اوردن من دیدم حس ذوق و هیجان داشتم دلم میخواست سریع برم بیرون از اتاق عمل بچمو بیارن کنارم🥺خلاصه منو لزر گرفته بود تمام بدنم میلرزید گفتن طبیعیه منو بردن ریکاوری و بعد نیم ساعت یعنی ساعت ۱ شب بردن بخش❤️



این بود تجربه ی زایمان من و ملکا خانم ما ۱۴۰۴/۶/۲۳ به دنیا اومد💋


#فرزندپروری