۱۰ پاسخ

ماشالله😍😍😍🥹🥹عزیزممممم😍😍😍❤️ایشالا به زودی سرپا بشی و روزای خوبی در کنار نینی داشته باشییی

هزار الله و اکبر بهش ای جان جانان

پرستو جون توی اخرین سونو وزنش چقدر بود؟

ای حانم ماشالله😍😍😍
ای خدا چه لحظه ی قشنگی🥹🥹🥹🥹

ماشالاش باشه چه پسر نازی 😍

مبارکه ماشالا بهش

وای خدااا🥹🥹🥹
چرا نافو فشار میدادن؟
پرستارارو کتک نزدی میگفتن شبیه شوهرته و تعریف میکردن من باشم بهم برمیخوره انگار به چشم دارن به شوهر آدم😑🔪🔪
میگم واسه اینکه خوشگل بشه تغذیه خاصی داشتی؟🥹آخه همه نی نی ها پف پفین

ای جانم بسلامتی عزیزم 😍😍❤️

وای خدای من قلیم اکلیلی شد🥹🥹

ای جانم خداحفظش کنه🥺🥺یادمه گفتی عکس رنگی گرفتی شبیه شوهرت بوده ای خدا

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان رادمان👼🏻🩵 مامان رادمان👼🏻🩵 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین ‌پارت دو####
ی ست لباس اورد گفت کلا لخت شو اینارو بپوش(اونجا رکب خوردم چون فکر میکردم بهم ی اتاق میدن برم موهامو ببافم اما ندادن )گفت لباس ها و زیورالاتت بریز تو نایلون بدیم همرات)خلاصه پوشیدم و ی خانم امد ازم رگ کرفت،البته بسیار مهربون بود و گفت ببخشید ک رو دستت رگ میگیرم واسه اتاق عمل واجبه،بعد همون سوال های تکراری سابقه جراحی داری یا نه و دارو چی میخوردی تو بارداری و …پرسید،اورد سوند رو برام بزاره حقیقتا خیلی ترسیده بودم،ی پماد کوچیک نشون دا‌د بهم گفت جلو خودت همشو میریزم رو این سوند نترس ،تو اتاق دوتا خانم دیگ هم بودن گفتم میشه برن بیرون،گفت بهشون رفتن بیرون برام گذاشت (چه خبره سوند انقدر درازه حالم بهم خورد اه🤮بعد ی سرنگم اب مقطر پرکرد زد توش گفت فیکسش کردم در نمیاد نترس،ی حس این بود ک دستشوییم داره میریزه،فیلمبردار اتاق عمل و دیزاین اتاقمو رو شمارش رو بیمارستان داده بود خانمه توراه پیام دادم گفت ۸ میرسه و نکران نباشم و دکتر ۸ عمل میکنه و ازین حرفا دیزاینم گفت هروقت شماره اتاقت معلوم شد پیام بده ما میایم،من گوشیم دست شوهرم بود گفتم بیچاره شدم رفت،برنامه هام خراب شد😭ی دفعه ی خانم مهربون امد گفت من فلانی ام سر‌پرست فیلمبرداری😻اونجا دیگ خوشحال شدم ،گفتم کاش از خدا ی چیز دیگ میخواستم(اهان این وسط ازم ان اس تی و فشار گرفتن)خلاصه نزدیک ۶ تا خانم ماما امدن اخری سرپرست بود جنسیت بچه واسمش
و رنگ موهام
و …..میپرسیدن ک من نترسم میگفتن خوش امدی و فلان،اون خانم سر‌پرست فیلم گفت بگید شوهرش بیاد تو فیلم میخوام بگیرم(تقریبا ساعت شده بود ۷ و ربع)شوهرم امد تو و ادامه پارت بعدی
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان افرا مامان افرا روزهای ابتدایی تولد
مامان آراد مامان آراد ۱ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۵ ماهگی