۵ پاسخ

آخی عزیزم، ی داستان براش تعریف کن ک مثلا دختره تو آسانسور مونده مامانش رفته بعدش رفتن طبقه بالا آوردنش هیچی نشده

کاش یکم بیشتر حواست باشه بهش
دیگ باید کلی داستان هایی بگی از خودت ک مامان ها مراقب بچه ها هستن و هیچوقت تنهاشون نمیزارن و
ب بچه ایی تو اسانسور بود و هیچ اتفاقیم نیوفتاد گریه هم نکرد چون میدونست مامانش میاد پیشش خیلی زود.

آخی عزیزم یادش بده اگر این اتفاق افتاد باید چکار کنه و یه کم ترسش ریخت باهاش تمرین کن

چه دوست بی خیالی .

عسل🥲🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان نفسم و پسرم💚 مامان نفسم و پسرم💚 ۱۲ ماهگی
سلام خانوما ببینید من کار بدی کردم؟خونه ما واحد روبروی مادرشوهرم ایناس بعد اینا هرروز هی میگن بچه ها بیان ببیننشون دیروز دخترم اونجا بود زنگم زد یچیزی بپرسه آخرشم گفت داداشو میاری گفتم الان تازه بیدار شده غذاش بدم و کار دارم یکم خلاصه وقت نکردم لباس عوض کنم ببرمش شب که شوهرم اومد گفتم ببرش اونطرف اونم بردش و اومد.حالا ظاهرا باباش خواب بوده به من نگفت هیچی.امروز صبح پسرم از تخت افتاد بالای پیشونیش یکم قرمز شد.و قرار بود امروز بریم خونه مامانم اینا بعد من اصلا خوشم نمیاد وقتی داریم از خونه بیرون میریم اونا درخونشون باز باشه و جلو درباشن حس خوبی بهم نمیده امروز شوهرم زنگشون زده بود مادرشوهرم جلو در بودبعد بگو پدرشوهرمم داشته از آسانسور میومده بالا من نفهمیدم به شوهرم گفتم تو برو پایین من میام که اوناهم برن تو بچه هم خواب بود حالا میخواستم برش دارم اینا بودن جلو در میدیدن میخواستن بگن بیارش ببینیمش ما داشتیم میرفتیم دیر بود بعدم سرش هی میخواستن بگن چرا افتاده.من برادرشوهرم دارم همین که آسانسور داشت باز میشد من طبق عادت که یه وقت برادرشوهرم نباشه پیداشم درخونه رو محکم بستم.بعد شوهرم بهش برخورده میگه درو رو خانواده من بستی محکم تو ماشین دادزد فحش داد به من گفت ک و ن ی جلو بچه
الان من ناراحت باید باشم یا اون؟بعد منو آورده خونه مامانم میگه من شب نمیام چون تو حاضر نشدی بابام بچه رو ببینه دیشبم ندیده بود میگم من چبدونم دیشب ندیده الانم بچه خواب بود میگه درو رو مون بستی چرا میگم خب در آسانسور باز داشت میشد منم طبق عادت همیشه درو بستم.ظاهرا اوناهم ناراحت شدن
بنظرتون حق با کیه؟
شیرخشک پوشک فرزندپروری پستونک شیشه شیر ببلاک حساسیت غذایی سوپ بچه
مامان توتک مامان توتک ۵ سالگی
بچها همسایمون دخترشو ک ۱سال ازدخترم بزرگتره رو تو پارکینگ سپردبهم رفت مطب.۲یاعت مطب بود پسرهمسایمون اخرای بازی اومدپایین با دخترهمسایمون قهرکرد ب دخترم گفت سمتش نرو دختره هم دخترمو میکشید زیرگوشش میگفت نرو سمت اون.هردوشون ۱سال از دخترم بزرگترن.دخترم کنار پسره رو صندلی نشسته بود اندازه ۵ دیفه باهم قهر بودن اینطوری شد.مامان دختره ازمطب اومد ساعت ۹شب بود بزور بزور ب دخترش گفت بریم خونه عزیز شام اوجا بودن شوهر این خانومم ۶ماه نیستش بخاطر ماموریت دختره خیلی جیغ و گریه کرد ک نره مامانه عصبانی بود یهو گفت دختر من باهاش بازی نکرده با پسرهمسایه بازی کرده درصورتیک این قهر۵دیقه بیشتر نبود یهو‌مامانش عصبانی شد داد زد دیگ پرنساحق نداره با دخترم بازی کنه دخترمنم دیگ نبایدباهاش بازی کنه الان دوست جدید پیدا کرده بره با همون دیگ بازی کنه یعنی بادپسرهمسایه..من گفتم ن خیلی بازی کردن داد زدو گفت‌و با عصبانیت رفت.بعد ده دیقه زنگ زد ک مرسی بچمونگهداشتی و دخترم گفت پرنسا بامن بازی نکردمن گفتم همش ۵دیقه اینطوری شد..من خیلی بهم برخورد ازطرز برخوردش کلاا دخترشم پرو وزورگو هس بچمو اذیت میکنه.بنظرتون زنگ زدی بگم
مامان کارن و کوشان 😍 مامان کارن و کوشان 😍 ۶ سالگی
سلام خانمهای گل 🌸
من دیروز که بچه هام مشغول بازی بودن اومدم جلوشون چندبار گفتم وای سر گیجه دارم اصلا به روی خودشون نیاوردن بعد خودم رو به حالت غش زمین زدم واکنش بچه هام خیلی جالب و دور از انتظار بود
اول پسر بزرگم اومد چندبار اسمم رو صدا کرد بعد آروم زد توی صورتم بعد صورتم رو بوس کرد همین جوری که اسمم رو صدا میزد یه دونه محکم زد توی صورتم از درد نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و خندیدم اینجا انگار فهمید کارش درست بوده امیدوار گفت مامان خوبی گفتم خیلی سر گیجه دارم چشمهایم بسته بود گفت مامان نمیتونم چشمهایت رو ببینم بعد شروع کرد همه موهام رو ریخت توی صورتم 😂🤔 گفت حالا بهتر شد من که نمیتونم چشمهات رو ببینم بعد دوباره من رو صدا کرد جواب ندادم انگار دوباره نگران شد گفت حیف که بلد نیستیم ببریمش یه بیمارستان یکدفعه کوشان پرید روی شکمم چندبار صدام زد بعد گفت مامان میشه با گوشیت بازی کنم🤣😂 بعد هم محکم زانوش رو فرو کرد توی شکمم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..امشب خونه مادرم بودیم..بعد خواهرم هم بود.. دخترم با بچه های خواهرم میفته یه لحظه هم نمیشینه..کاش فقط همین بود..مدام سروصدا..بچه های شما هم اینطورن؟؟ یکی از دختر های خواهرم از دخترم بزرگتره کلاس دومه.. بعد تا یکی ایفون رو میزنه یا میاد تو یهو حیغ میزنه.. بلند.. مثلا میگه بابا اومد..بابا..با جیغ.. خواهر های خودش و دختر من یاد گرفتن بعد یکی میاد یهو همه جیغ میزننن.. یه وضعی.. هرچی هم بهشون تذکر میدیم باز دفعه بعد تکرار میکنن..بعد منم اعصابم نمیکشه دخترم رو دعوا میکتم ..مثلا امروز از صبح به دلایل مختلف بهش تذکر دادم..دیگه اخر شب مامانم عصبانی شد گفت بقیه هم دارن صدا میدن چرا اینو فقط دعوا میکنی..دست خودم نیس واقعا مغزم درد گرفته بود..گفت دیگه زودتر نیا خب..بزار سر شام بیا.. حرف مامانم بهم برخورد.. خب منم اذیت میشم که به بچم تذکر میدم.. ولی واقعا خسته میشم.. حالا خانواده شوهرم ..پسر خواهر شوهرم بزرگتر هم هست ..دخترشم کوچکتر..ماشاءالله انقد اروم تر هستن..مثل ادم بازی میکنن.. شماها بچه هاتون چجورین.. کار من اشتباهه؟؟
تب...بچه..واکسن