سلام خانوما . روزتون بخیر .
بنا بر خواسته مامانای عزیز گهواره . میخوام تجربه زایمان سختی رو که داشتم رو با شما به اشتراک بزارم .



پارت اول .

من روز دو شنبه که از خواب بیدار شدم . خیلی کلافه و ناراحت بودم . چون روز قبلش به هر دکتر دیگه که گفتم منو سزارین کنید گفتن نه انجام نمیدیم واست و از این حرفا . یا میگفتن باید هزینه خیلیییی زیادی بدی تا سزارینت کنیم .
خلاصه . صبح روز دوشنبه از خواب که بیدار شدم بعد صبحانه . به مرکز بهداشت زنگ زدم که بهشون بگم دیگه قصد انجام سزارین رو ندارم .
مامای بهداشت بعد حال و احوال . پرسید حرکت بچت خوبه ؟
گفتم والا از وقتی که بیدار شدم حرکتی ازش حس نکردم . ولی شکمم یکم درد میکنه و سفت سفت عین سنگه .
گفت پ بیا بخداشت تا سریع مراقبتت رو انجام بدیم ببینیم چرا اینجوری هستی . منم گفتم باشه و سریع لباس پوشیدم و رفتم بهداشت . فشارم مثل همیشه ۹ بود . وزنمم ۷۷ بود مثل قبلا . گفتن بیا تا ضربان قلب رو بشنویم .
تا دستگاه رو گذاشت رو شکمم وایستاد تو یه دقیقه شمردن که چند بار قلبش میزنه .
دیدم ماما گفت که ضربان قلبش ضعیفه . ۱۱۰ تا میزنه . سریع برو بیمارستان . چون تو دیابت بارداری داری ممکنه به خاطر کاهش حرکتت بستریت کنن .
منم سریع رفتم بیمارستان . تو این فاصله شکم دردم بیشتر شده بود . انگار روز اول پریودیم بود از بس کمر درد و دل درد داشتم .
دکتر بیمارستان اومد معاینه داخلی انجام داد و گفت یه سانت بازه دهانه رحمم و باید بستری بشم به خاطر دیابتم . چون بچم تو شرایط خطرناکیه .

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان کارن🥰 مامان کارن🥰 ۲ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین

روی تخت منتظر بودم تا نوبت عملم بشه. یه مقدار زیر شکمم درد داشت که رفته‌رفته بیشتر می‌شد. من فکر می‌کردم این درد به خاطر سوند باشه. احساس می‌کردم شکمم پره و باید برم سرویس بهداشتی.

حوالی ساعت ۱۰:۳۰ بود که گفتن: «بیا، برو اتاق عمل.»

گفتم: «من باید برم سرویس، با اینکه سوند دارم.» گفتن: «سریع برو و بیا.»

رفتم سرویس و بعدش متوجه خونریزی شدم. به ماما گفتم و گفت مشکلی نیست. تا اون لحظه اصلاً استرس نداشتم، ولی وقتی خون رو دیدم ترسیدم و استرس گرفتم.

یکی از پرسنل من رو روی ویلچر نشوند و به طبقه پایین، سمت اتاق عمل برد. همسرم و مامانم رو دم در دیدم. وقتی دیدن حالم خوب نیست، گفتم که خونریزی کردم.

همین که وارد اتاق عمل شدم، به دکترم گفتم که خونریزی داشتم. دکتر سریع اکو قلب بچه رو گرفت و دستور داد که باید اورژانسی سزارین انجام بشه، با اینکه نوبت عمل برای یه نفر دیگه بود.

همون موقع متوجه شدم که زایمان طبیعی من هم شروع شده. دردهای کمرم که قبل‌تر داشتم، به خاطر انقباض‌ها بوده.

دکتر گفت: «بریم طبیعی بچه رو به دنیا بیاریم؟»

ولی چون می‌ترسیدم زایمان طول بکشه و با توجه به اینکه خونریزی هم کرده بودم، گفتم: «نه، بریم همون سزارین.»

سریع من رو بردن داخل اتاق عمل.
مامان ♥️آقااباالفضل♥️ مامان ♥️آقااباالفضل♥️ ۸ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمانم
خلاصه به همسرم گفتم تکون نمیخوره
و زنگ زدم مطب گفتم به منشی به دکتر گفت ،دکتر هم گفت من که گفته بودم ختم بارداری برا همین امروز بگو سریع بره بستری بشه بیمارستان تا منم برم بیمارستان چون شیفت خودش بود
خلاصه هزینه ی خودشو زدیم و رفتیم با مدارک بیمارستان از شانس بد من خونه فشارم ۱۴٫۵ بود
اونجا گرفتن تا ۱۲ است
گفتن برو بستری شو
حالا من نامه ختم بارداری داشتم
بستریم کردن و من منتظر بودم دکتر بیاد بگه بریم سزارین چون شرایط من اورژانسی میشد
گفتن برو بخواب
ی آزمایش خون گرفتن و ادرار با سوند انجام دادن
ولی بدترین تجربه ام از زایمانم فقط و فقط لحظه ای بود که ماما اومد تا اون یکی آزمایش ها رو انجام بده گفت معاینه و تا من به خودم بیان دستشو کرد داخلم فقط میتونم بگم مردم و زنده شدم از درد
فقط جیغ زدم و تا یکساعت گریه میکردم
حتی سوند که برام وصل کردن من هیچی نفهمیدم فقط گریه میکردم هی گفتن درد داری گفتم نه واقعا درد نداشتم
بعد ی نیم ساعتی خدا خیرش بده دکتر بهشون زنگ زده بود سریع آماده اش کنید برا سزارین
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۹ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان رُز مامان رُز ۹ ماهگی
#تجربه زایمان
میدونم خیلی از اونایی که الان حامله ان مشغله و درگیری فکری دارن برای زایمانشون گفتم بیام تجربه زایمانم رو بگم و یه نکته ارو بگم که حتما حواستون باشه من بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان برای کم شدن حرکات جنین گفت که ضربان قلب جنین بیس نداره و خوب نیستش تقریبا ۳ تا سرم بهم زدن ۴ تا آن اس تی گرفتن ولی همچنان میگفتن خوب نیست ضربان قلبش خلاصه گفتن برو بیمارستانی که میخای زایمان کنی یا یه بیمارستان مجهز تر منم چون از قبل بیمارستان آیت الله کاشانی رو انتخاب کرده بودم رفتم اونجا وقتی رفتم تقریبا ساعت ۲ شب بود گفتم منو فرستادن بخاطر اینکه بیس نداشته ضربان قلب بچه با یه حالت تمسخر گفتن برو خونه هر وقت دردات شروع شد بیا گفتم خب آخه اونکی بیمارستان گفته خطرناکه شما حالا یه ان اس تی بگیرین خلاصه با هزار منت یه آن اس تی گرفتن که دکتر گفت پایینه و باید بره سونوگرافی رفتم تو ماشین تا ۷ صبح خوابیدم تا سونوگرافی باز بشه بعد که رفتم سونو گفت ضربان قلبش رو به پایینه ولی مشکل دیگه ای که بود این بود که آب دور جنین توی این دو هفته از ۱۲ شده بود ۷ و نیم خلاصه رفتم بیمارستان و دکتر گفت باید بستری بشی ولی ممکنه تا فردا هم زایمان طول بکشه ولی ما نمیزاریم خیلی اذیت بشی خلاصه گفتم باشه فقط اتفاقی برای بچه ام نیافته معاینه ام کرد اصلا باز نشده بودم و دهانه رحمم بسته بود خلاصه بساری شدم و شروع کردن اول بهم قرص فشار دادن دیگه دردام شروع شد ساعت ۱۱ صبح بود که من دیگه دردام شروع شد هعی میومدن معاینه میکردن میگفتن باز نشده یا نهایتا ۱ سانت باز شده آمپول فشار زدن بازم باز نشدم دوباره آمپول فشار زدن تازه ۱ سانت شدم با کلی درد
مامان فرحان مامان فرحان روزهای ابتدایی تولد
خانما من چند روزه انقباض و درد دارم دیگه تا دیروز ۴ صبح با درد و انقباض بیدار شدم بیشتر از قبل بود تا ۸ صبح رفتم ماما معاینه کرد اول گفت ۲ سانته یه ده دقیقه دیگه صبر کن باز معاینه کنم تو اون ده دقیقه چند بار درد و انقباض هم داشتم اونم دید که چجوری شکمم سفت میشد باز معاینه کرد که گفت ۲ تا ۳ سانتی و کامل کیسه اب و سر بچه رو لمس کردم گفت درجات بیشتر شد دیگه برو بیمارستان من خیلی خیلی استرس گرفتم چون آمادگی نداشتم از طرفی هم فکر کارای خونه ابنا هم بودم دیگه گذشت تا ۸ شب که شد دردام همون بود گفتم برم بیمارستان ببینم چند سانت شدم که رفتم معاینه کرد گفت ۱ سانتی .دستگاه هم گذاشت تو همون چند دقیقه نیم ساعت دستگاه که ببینه درد دارم چند بار شکمم سفت و درد میکرد ولی تو دستگاه نشون نداده بود گفت درد نداری .بعد باز شکمم سفت میشد نشونش دادم گفت شاید شکمت خودش اینجوری میشه .چند روز پیش سنو بودم همه چی اوکی بود.الانم که فقط یکم انقباض و درد شبیح پریودی دارم یعنی ممکنه بخاطر استرس دهانه رحم باز بسته بشه من بچه اولم نیست کامل انقباضات زایمان رو میشناسم و این برام عجیب بود
مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 ۱ ماهگی
پارت ششم 🌷
رفتم دکترم تا دیدم گفت فکر کردم که دیگه زایمان کردی این قدر که دهانه رحمت نرم شده بود منم کلی باهاش حرف زدم گفتم بخدا کاری نمونده که نکرده باشم 🥲🥺 بهم گفت که دیگه 40 هفته شدی به انتی و جمعه دیگه باید بستری بشی برات خوب نیست بعد برام معاینه تحریکی انجام داد 🤧 گفت برم یه نیم ساعت پیاده روی کنم بعد دوباره معاینه تحریکی برام انجام داد گفت اگر تا شب دردم بگیره صبحم برم بیمارستان تا معاینه بشم من اون شب بازم رفتم پیاده روی ولی بازم خبری از درد نبود صبح رفتم بیمارستان پنج‌ شنبه صبح بود معاینه شدم گفت دو سانتی ولی سر بچه هنوز نیومده پایین زمانی که رفتم بیمارستان ازم پرسیدن ماما داری گفتم نه چون هنوز دو دل بودم خلاصه که با دکتر شیفت صحبت کردن گفت که برو دوساعت بدون وقفه پیاده روی کن منم راه افتادم ظهر بود هوا هم گرم یه دور با مامانم یه دور با بابام پیاده روی داشتم چون بیچاره مامانم این قدر قبلش باهام پیاده روی کرده بود که دیگه توان نداشت خودمم پاهامو دیگه حس نمی‌کردم کارم شده بود گریه فقط میگفتم کاش فقط بستریم کنن دیگه
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان(سزارین)پارت اول
من از ۳۴هفتگی انقباض های شدید داشتم و دهانه رحمم باز شده بود و دو بار بستری شدم تا ۳۵هفته بعدش (چون از زایمان طبیعی وحشت داشتم و چیزای خوبی نشنیدم )گفتم زودی برم و از دکترم نامه رو بگیرم دکتر من (افسانه جواهری پور میتونم بگم فرشته نجاتم از اول بارداری) رفتم پیشش و چون بیمارستانی که دکترم بود بستری شدم از حالم خبر داشت سونو وزنمو دید گفت طبیعی میخوای یا سزارین که سریع گفتم سزارین و نامه رو نوشت داد واسه ۳۷هفته و ۶روز که میشد ۳۱اردیبهشت به من گفته بود کلا استراحت مطلق باشم و فقط دستشویی برم و هر روز ۱۰دیقه میتونم راه برم ۳۶هفته و ۶روز بودم که تولد دعوت شدیم و من رفتم 😂اونجا خیلی نشستم سرپا بودم فرداش که شد پنجشنبه من دیدم دردام از خیلی بیشتر از قبله و میگیره ول می‌کنه به شوهرم گفتم سریع رفتیم بیمارستان (شمس)اونجا گفتم انقباض و درد زیر شکم و کمر دارم و آن اس تی گرفتن دیدن بله ولی معاینه کرد همون یک سانت بودم از اول ۳۴یک سانت باز بودم