۴ پاسخ

وایی اون بخیه ها به شکم بخوره خیلی بهتره هیچ ارزشی نداره طبیعی😰😰😰

منم خیلی بدتر از تو بودم همه بیرون از صداهام برام دعا میکردن از بس درد کشیدم

تجربت رو خوندم واقعا حالم بد شد.
من از طبیعی به شدتتتنتتتتت میترسم.
صبر خوبی داشتی عزیزم

منم لرز گرفتم از حرفات. چقد سختی کشیدی تو دختر

سوال های مرتبط

مامان رقیه سادات💚🫀 مامان رقیه سادات💚🫀 ۱ ماهگی
پارت پنج
گفت سرفه کن تا جفتت بیاد اما هرچی زور میزدم و سرفه میکردم جفت نمیومد گفت عفونت که داشتی احتمالا بخاطر اونه جفتت چسبیده من کلی تلاش کردم و بعد پنج دقیقه جفتم اومد

بچه رو بردن و داستان تازه شروع شد🥲🫠💔
خونریزی شدید داشتم و بافت دهانه رحمم بشدت تخریب شده بود و پارگی زیاد داشتم
ماما اول شروع کرد به بخیه زدن اما خب متاسفانه به خونریزی افتادم و یکی از بخیه ها در رفت و دوباره بخیه هارو به کلی شکافتن و خونریزی خیلی شدید تر شد و اون وسط افت فشار شدید داشتم سریع دوتا سرم به ارنجام وصل کردن و یکی پشت دستم و دوتا قرص زیر زبونی دادن و یدونه آمپول زدن تو‌رون‌پام یدونم مچ اون یکی دستم
منم اون وسط از سری درومده بودم و داشتم جون میدادم دوباره دکتر اومد خونریزی رو‌بند آورد و شروع کرد به بخیه زدن اول بافت داخلی بعدم بیرونی و با هربخیه من میمردم و زنده میشدم و از کله سر جیغ میزدم
دیگه جونی تو تنم نمونده بود
بخیه هارو زدن و واسه بند اومدن خونریزی دوتا گاز استریل گذاشتن تو‌واژنم و ماساژ شکمی شروع شد سه نفری ماساژ میدادن و دکتر معاینه می‌کرد
نفسم بند اومده بود
ساعت ۹:۴۵دقیقه که بچه ب دنیا اومد ساعت ۱۲:۳۰بخیه هام تموم شدن
بعدش بردنم رو‌تخت خودم و لرز شدید داشتم دندونام بهم میخوردن از لرز سه تا پتو انداختن روم تا گرمم بشه و دوباره ماساژ رحمی
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۶ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۶ ماهگی
مامان Mersana🩷 مامان Mersana🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفتم❌

خلاصه ک ساعت ۳ شب من ۸ سانت شدم و ده دقیقه بعدش فول شدم بردنم اتاق زایمان و ساعت ۳ ونیم شب مرسنای قشنگم بدنیا اومد زایمان خیلی خیلی سختی داشتم ۱۲ ساعت درد کشیدم اونم درد با فاصله کم از اولش با شدید شروع شد دردام ۳ ونیم دخترم ب دنیا اومد بعدش شروع کردن ب بخیه زدن بدترین و دردناک ترین لحظه زندگیم بود دوتا بی حسی زدن ولی اثر نمیکرد برام داشتن میدوختن و من حس میکردم من سر دردام جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم ولی سر بخیه هام تحمل نکردم انقد جیغ میکشدم خیلی سخت بود و دکتر میگف من میدوزم پاره میشه ساعت ۳ ونیم شروع کرد ب بخیه زدن ساعت ۵ تموم کرد فکرشو کنین نزدیک دو ساعت من دوباره درد بخیه رو کشیدم خیلی بعد بود خواهش میکردم زودتر تموم کن دارم میمیرم دکتر خودش دلش سوخت و این ک من بخیه زیاد خوردم ۱۵ تا بخیه خوردم پروسه بخیه زدن از درد زایمان بدتر بود ساعت ۵ تموم شد و من دیگ کلا حال نداشتم سرمو تکون بدم آوردنم بخش دخترمو دادن بغلم ب کل سختیا می ارزید🥹❤️🫂اینم از تجربه زایمان من اگ برگزدم ب عقب قطعا سزارین انتخابم بود زایمانم خیلی سخت بود رسما مرگو ب چشم دیدم و این ک الانم بخیه هام چند تاش باز شده و من بشدت از بخیه زدن میترسم و شده کابوسم برا همون هنوزم نرفتم پیش دکترم دارم پماد استفاده می‌کنم اگ راه حلی دارین برا جوش بخیه ک نتیجه گرفتین ممنون میشم بگین🥲