سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 6

یهو دیدم وسط دردام ماما همراهم که سه برابر من وزن داشت اومد روی تخت و با تموم وزنش شروع کرد پشت سر هم شکمم رو فشار میداد
یه جوری فشار میداد که هر لحظه رو آرزوی مرگ میکردم
انقدر فشار هاش محکم بود پوست شکمم به مهره های کمرم میخورد

التماسشون میکردم که تمومش کنن
تا ساعت
7:45
که دکتر با وکیوم و فشار های ماما همراه بچه رو دنیا آورد

تموم ساعت های درد کشیدنم یه طرف
اون 25 دقیقه که مدام داشت فشار میداد به شکمم یه طرف

اون دقایق وحشتناک بود برام و برای رهایی از دستشون ضجه میزدم 😭😭😭
هنوز که هنوز همه اعضا داخلی شکمم درد می‌کنه
پوست شكمم رو دست میزنم درد میکنه

اما با وجود همه اینا وقتی پسرمو دادن بغلم انگار دنیا مال من بود 🥹🥺

من از لحظه ای که کیسه آب رو زدن لرز داشتم
طوری که رو پاهام نمی‌تونستم وایسم
بعد زایمان لرزم خیلی زیاد شد و فشار و درد زیادی رو کمرم بود

دکترم خیلی خوب بود و نزاشت ماما بخیه بزنه برام و
چون تعداد بخیه هامم زیاد بود و تا مقعد بخیه میخوردم
خودش بخیه ها رو برام زد
و کلی تاکید کرد قرص هامو سر ساعت بخورم

اما کی از چند ساعت بعد خودش خبر داره ؟؟......
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۳ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان برهان💙 مامان برهان💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳

بعد از اینکه بچه رو بیرون آوردن اومدن جفت رو بیرون بیارن و رحمم رو جا بندازن ولی جفت میخوان بیارن بیرون زیاد درد احساس نمیکنی حالت یه سوزش بهت دست میده که زود تموم میشه خلاصه که جفت مارو کشیدن بیرون و دست های مبارکشون رو تا آرنج کردن تو بدن ما تا اگه لخته خونی چیزی جا مونده در بیارن یکی پس از دیگری میومدن و هی دست می‌کردن خدا برای هیچ بنده ایی همچین چیزی نیاره خیلی خیلی عذاب کشیدم درد زایمان یکطرف درد رحم جا انداختن که هی فشار میدن به شکم و دست میکنن تو رحمم یکطرف خلاصه با هزار درد بدبختی که کشیدم پرستارا بهم گفتن که تموم شد میخواییم بخیه بزنیم منم خوشحال از اینکه دیگه قرار نیست کسی دستمالیم کنه و شکمم فشار بده ولی ای دل غافل که چه اتفاقات بدتری قراره سرم بیاد بخیه زدن رو شروع کردن نه بی حسی زدن نه چیزی قشنگ درد بخیه جیگرمو میسوزوند بچمو آوردن گذاشتن تو بغلم که مثلا دردشو تحمل کنم و یادم بره اما اینقدر دردناک بود که نمیتونستم حتی بچمو نگه دارم حتی از بچه خودمم بدم میومد میگفتم بخاطر این اینجوری شدم ببریدش نمیخوام ببینمش با هزار سختی بخیه زدن هم تموم شد اومدن دوباره سه چهار نفری افتادن رو شکمم هی فشار میدادن ببینن خونریزی دارم یا نه دیدن انگار خونش یکم زیاده رفتن به ماما گفتن اومد
مامان شاهان مامان شاهان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت اخر
بچه که بدنیا اومد نمیدونم دردا تموم شد یا من از بس خوشحال بودم دیگه هیچی نفهمیدم وقتی گذاشتنش رو شکمم واقعا حس بی نظری بود مامانا میفهمن چی میگم بعد از چن دقیقه بچه رو برداشتن تا لباسش کنن حالا موقع بیرون اومدن جفت بود باز گفتن زور بزن ولی من دیگه کاملا بیحال بودم دوباره اومدن رو شکمم تمام وزنشون رو رو ادم مینداختن و پشت سر هم فشار میدادن دیگه به التماس افتاده بودم خواهش میکردم تمومش کنن بالاخره جفت هم در اومد حالا بالاسرم میگفت وای این خیلی خون ریزی داره نکنه جفت مونده و اینا بعد فهمیدن یه گوشه از دیواره رحم پاره شده اون رو بخیه زدن یعنی ادم نباید بفهمه اینا چی میگن وگرنه تا مرز سکته میره دیگه بخیه زدن و گذاشتن رفتن
تمام بدنم شروع کرده بود به لرزیدن مامام هم موقع بخیه زدن ساعت سه و نیم ازم خداحافظی کرد و رفت خدا خیرش بده خیلی زحمت کشید تا ابد مدیونش میمونم
بعد از نیم ساعت دکتر اومد اونم چند تا بخیه زد و رفت از بس معاینه شدم تو این دوران از هرچی معاینه اس بدم میاد
مامان باران مامان باران ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
قسمت سوم:
منو بردن تو اتاق زایمان و حالا تازه زور زدن ها شروع شد که خودش چالشی بود، چون اگه فشار آوردن متمرکز روی پایین رحم نباشه فایده نداره، من همراه با زور زدن داد هم میزدم که خب ماما میگفت اشتباهه و فشار رو داری به گلوت وارد میکنی، بالاخره بعد از چند بار زور زدن متمرکز و البته تیغ خوردن بچه به دنیا اومد، و اونجا بود که رها شدم، حس خالی شدن داشتم، بچه رو گذاشتن روی شکمم و خیلی حس خاصی بود وسط گریه ها میخندیدم و هجوم احساسات رو تجربه میکردم، لمسش کردم و نگاش کردم و باورم نمیشد که مادر شدم. بچه رو برداشتن تمیزش کنن و بند ناف رو ببرن، منم در حال طی مراحل بعدی، فشار برای بیرون اومدن جفت، آمپول بی حسی و بخیه خوردن، که همینا هم سخت بودن ولی قابل تحمل. بعد از نیم ساعت مراحل تمام شد و منتقل شدم به یه اتاق دیگه، تو این فاصله بچه رو برده بودن باباش و بقیه ببینن، تو تخت که دراز کشیدم بچه اومد و شروع کردم به شیر دادن به نفسم، اونجا هم حس ضعف و بی حالی شدیدی داشتم و جای بخیه ها درد داشت، ولی خوشحال بودم.
با اینکه زایمان در هر حالتی یکی از سخت ترین تجربه های هر زنی هست ولی هر موقع به اون لحظه های سخت فکر می کنم مثل یه خاطره شیرین به یاد میارم. من از پسش بر اومدم و به نظرم هر زنی واسه این باید به خودش افتخار کنه.