زایمان طبیعی پارت#۵ و آخری
خدمه اوند دستمو گرفت یواش منو از تخت پایین اورد یه لباس تمیز داد دستم گفت میتونی بری عوض کنی گفتم باشه تا عوض کردم خواستم از دستشویی بیام بیرون گفتم سرم داره گیج میره و با کله خوردم زمین🥲زود بدو بدو اومدن بلندم کردم باز پرسیدم دخترم کو گفتن الان میارن .. منو بردم تو یه اتاق دوتا هم اتاقی داشتم هر کدومشون نوزاداشون جفتشون بودن الا تخت من هیچی پیشش نبود گفتم دختر کووو خب گفت دخترت تو زایمان یکم‌نفسش مشکل داشت برد الان میارن منم شروع کردم ب گریه کردن .. یکم بعد مادرمو خواهر اومدن مند دیدی مامانم همینوجوری گریه میکرد میگفت چطوری شدی مامان صورتت عینه گچه گفتم مامان دخترمو کی میارن گفت‌ مامان دخترت چون جاش تنگ بود تو زایمان خفه شده الان گذاشتنتش تو دستگاه یکم خوب شه برات میارن خلاصه یکم دلم آروم گرفت مامانم گفت شوهرتو پسرت بیرون منتظرتن میتونی راه بری گفتم اره مامانم خواهر دستامو گرفتن یواش یواش برد جای ک همسرم و پسرم بودن همسرم تا مند دید اومد پیشونیمو بوست گفت خوبی معلوم بود از سوالش زیاد مطمعن نبود گفتم خوبه پسرمو بوسیدم خلاصه مامانم منو برد داخل و رفتن هر نیم ساعت یه ساعتی میومدن معاینه میکردن🥲 تا شب ک بزور گذاشتن برم دخترمو ببینم روز بعدش منو مرخص کردن و دخترمم مرخص کردن ولی گفتن اگ علائمی ب تنگی نفس داشت بیارین ک خدا روشکر نداشت اینم از تجربم🥲سخت بود ولی ارزششو داشت ب دیدن نی نی قشنگم ک عاشقشم🥲🩷

۱۰ پاسخ

وای خدا ترسیدم. خداروشکر بخیر گذشت. قدمش مبارک باشه

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

بچه هامن واقعا شانس آوردم روز زایمان دکتر نداشتم ولی اون روز توزایشگاه بهغیر از من هیچ مریضی واسه زایمان اصلانبود دکتر شیفت چون سرش خلوت بود ولی کار فقط خودش معاینه می کرد و بچه رو گرفت و بخیه زد خدا عمرش بده بعد تازه دید بچه کوچک دارم گفت نامه میدم که امشب بری خونت تازه چون ۳۸ هفته زایمان کردم مامانم نبود شهرستان بود همراهم بچه هام شوهرم بودن دیدن همراه ندارم بچمو بردن نشون شوهرم و بچه هام دادن و اجازه داد همشون تا موقع ترخیص تو زایشگاه باشند

قدمش مبارک باشه

خداروشکر که هم خودت خوبی هم دخترت سالم و سلامت

وای منم قراره طبیعی زایمان کنم خیلی میترررسم😭

خداروشکر ب سلامتی فارغ شدین عزیزم..خدا گل دخترتو حفظ کنه

چرا اپیدورال نگرفتی؟؟ اینهمه درد کشیدی . چرا ماما زایمانتو انجام داد؟ مگه دکتر نداشتی؟

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان مهراد💙💙 مامان مهراد💙💙 ۶ ماهگی
من یکشنبه بود ک حس کردم حرکات بچم کم شده خلاصه هرکاری بگین کردم ولی بازم کم بود شب رفتم بیمارستان قسمت زایشگاه nstگرفتن گفتن مشکلی نداره و میتونی بری خونه ..بعد ی دکتر اومد گفت ن چون مشکل فشار داری باید بستری بشی ب احتمال زیاد فردا سز میشی مایعات سبک بخور من کلا شوکه شده بودم نمی‌دونستم چکارکنم فردا شب همون دکتره اومد گفت تورو ب شیفت بعد میسپارم ختم بارداری دادن گفتن روند زایمان طبیعی و شروع کنن من بازم تعجب کردم گفتم مگ قرار نبود منو سز کنید گفت نه فعلا طبیعی... خلاصه منم قبول کردم و گفتم مشکلی نیس..ساعت ۸٫۵اومدن معاینه کردن گفتن یه سانتی درصورتی ک خودم از هفته ۳۴ ی سانت بودم...برام نمی‌دونم شیاف بود یا قرص گذاشتن تو واژنمو و دردم شروع شد ...تا شد دوباره ساعت۱۲دکتر اومد معاینه کرد ب حدی فشار داد و چرخوند ک من جیغم دردومد و گریه کردم ..بعد دستکش رو دیدم ..دیدم خونی شده ..گفت دوسانتی فهمیدم ک بزور رحممو باز کرد...خلاصه تا شب ساعت ۱۰شب من داشتم درد می‌کشیدم و هر ی ساعتی یبار میومدن معاینه..و همچنان با وجود درد زیاد همون دو سانت بودم
ادامه پارت بعدی
مامان سویل🫀👼 مامان سویل🫀👼 ۶ ماهگی
خب خب بلاخره بعد دو روز اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون
من جمعه ۴۰ هفته تمام میشدم اومدم بیمارستان گفتم ۴۰ هفته تمامم گفتن هم میتونی بری هرموقع دردت گرفت بیای هم میتونی بستری بشی گفتم نه میخوام بستری بشم چون هیچ درد یا علائمی نداشتم ، بهم یه برگه داد گفت اثر انگشت بزن که با رضایت خودت داری بستری میشی . بعد معاینه ام کرد گفت دو سانتی ، فرم پر کرد برام سونو ها و ازمایشامو جدا کرد گفت اینارو ببر پذیرش پرونده باز کن پک کامل زایمان بگیر و بیا .
کارای پرونده رو کردم اومدم دوباره اورژانس بهم گفت لباساتو عوض کن و برو بلوک زایمان .
لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان ساعت ۱۰ و نیم صبح بود اومدن فشارمو گرفتن معاینه ام کردن ان اس تی گرفتن . ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اوردن سرم وصل کردن بهم توش امپول تزریق کردن پرسیدم این چه سرمیه گفتن که سرم و امپول فشاره ، اولش هیچ دردی نداشتم ساعت ۲ اومدن دوزشو بیشتر کردن یکم دردم بیشتر شد . نهار اورده بودن برام چون سرم وصل بود بهم نمیتونستم بخورم گفتم میشه مامانم بیاد کمکم گفتن اره صدا کردن مامانم اومد پیشم دیگه تا لحظه اومدن بچه موند پیشم گفتن بمونه ماساژم بده.
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
صبح شد حالت تهوع شدید داشتم به پرستار شب هم گفته بودم تهوع دارم میخوام استفراغ کنم با این ک بیمارستان خصوصی بود اهمیتی نمیدادن گفتن پمپ درد داری توش تهوع هست نمیدیدم دگ ،عادیه تحمل کن گفتم نمیتونم الان بالا میارم دستشو تکون داد و بی اعتنا رفت بعد نیم ساعت ۵تا پرستار و سر پرستار و ماما اومدن گفتن تا نیم ساعت دگ باید راه بری، گفتم باشه بعدش شیاف گذاشت همراهم برام از دستم گرفت گفت اروم بلند شو بریم تو قوی هسی نترس ب امید خدا اروم سرمو تکون دادم نشستم رو تخت تا اینجاش قابل تحمل بود درد داشت ولی نه اونقدر ک مث تخت کناریم از حال برم یا .. کم کم بلند شدم تا سرویس هم خواست بیاد دوستم گفتم نمیخواد اکیم خودم میرم و برمیگردم گفت مطمنی گفتم اره بلند شد از سرویس یکم سخت بود بوی خون حال ادمو بهم میزد ولی تحمل کردم بلند شدم پوشکمو عوض کردمو و اومدم بیرون دیذم دوستم بیرونه در واساده کمک کنه گفتم نمیخواد ولی اصرار ک تکیه بده تکیه دادمو برگشتم تختم ک مادر تخت کناریم گفت دختر من سنش کوچیکه مشکل روده فلان هم داره دردش فقط درد بخیه نبود و نفخ داشتو از این حرفا گفتم منک چیزی نگفتم بدن هر کی یجوریه طفلک دخترتم درد کشید، حرفی نزد رفت نشست تا اینک یه ساعت گذشت دخترش داشت حرف میزد یهوی قفسع سینظپ کرفت گف مامان نفسم نمیاد خس خس میکرد صورتشم قرمز زنه گف برو بابا خوبی هیچیتم نیست اب بخور گفتم خانوم دخترت هلاک شد بگو پرستار بیاد گف نه بابا خوب میشه خلاصه ک اهمیتی نداد ب همراهم گفتم برو ب پرستار بگو بیاد ببینش رفت اوردش دی د وضعش بده اکسیژن بهش وصل کرذن خلاصه این این مادرو دختر جریان زیاد دارن اینو ولش همین ک پرستارا ماماها اومدن یهویی وسطشون استفراغ کرذم رو یکیشون
مامان mami👣❤️ مامان mami👣❤️ ۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت#۴زور اول زور دوم زور سوم دخترم رو گذاشت.رو شکمم احساس شیرینی بود اما من هنوز درد داشتم 🥲 با اون حالت گفتم قیچیم ک نکردی خندید گفت ن خیالت راحت اینقد خوب همکاری کردی فقط پرینت پاره شد اونم نزیاد خلاصه دردمو برداشتن لباس تنش کردم و زود از اتاق بردن گفتم کجا میبرینش گفت الان‌میارن تو ب فکر خودت باش.. واقعا هم درد زیادی داشتم و اصلا دردم کم نشد برعکس زایمان اولم تا پسرم ب دنیا اومد دردام همش رفت خلاصه شروع کرد ب بخیه زدن گفتم تو رو خدا بیحسی بزن با خنده گفت خجالت بکش دخترم این همه درد کشیدی برا چند تا بخیه بیحسی نمیخواد ..🫠 .. و بخیه میزد و منم حسشون میکردم و همین جوری از درد ب خودم میپیچیدم ب ساعت اتاق نگاه میکردم نمیتونستم ببینم ساعت چنده چون چشام تار میدید گفتم ساعت چنده گفت ۱۲ و ۲۰ دقیقس .. خلاصه همین جوری درد میکشیدم کار ماما تموم شد اومد گفت الان برات آرام بخش میزنم .. آرامبخشو هم زد ولی فایده نداشت گفت این دردت طبیعی رحمت دارا برمیگیره سره جاش منم اینقد درد داشتم همش میلرزیدم نگووووو خون ریزی کردم😪 بعد ربع ساعت دوتا قرص مسکن درد خوردم گفتن تا دوساعت بعد میبریمت تو بخش اگ‌میتونی بخواب.. ولی من از درد همش ب خودم میپیچیدم نمیدونم چی شد خوابم برد بیدار شدم دیدم برام تنهار اوردن گفتم بخور ک ببریمت تو بخش بزور یه لقمه خوردم اومدن دنبالم خدمه دستمو گرفت
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۱ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان عسلم🤍 مامان عسلم🤍 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲
گفتم دکترم کی میاد گفتن ساعت ۲:۳۰
زنگ زدن ک دکترش اومده مریضو حاضر کنین بیارین اتاق عمل
اومدن برا سوند عین سگ میترسیدم اونقد منو ترسونده بودن
گف یه پا از شلوارتو دربیار چشامو بستم گفتم زود باشین دیگه
ماما گفت پاشو دختر تموم شدی بیا رو ویلچر بریم گفتم شوخی نکنین درد داره اخه
سوند گفتن بیا واقعا تموم شدی
منو بردن اتاق عمل اونجا یه آقا بود یکم پیر همه چیو ازم پرسید بعد فرستاد داخل اتاق
فشارمو رفتن
دکتر بی حسی اومد گفت چطوری دخترم نمیترسی گفتم نه گف صورتت اونجور نمیگه انگار ترس داری گفتم یکم
گفت یکم خم شو کمرتو ماساژ بدم گفتم باشه یکم خم شدم قشنگ ستون فقرات رو ماساژ داد گفت نترس دارم آمپول میزنم وقتی زد هیچی نفهمیدم
یهو پاهام گرم شدن اومد تا زیر سینه هام
بتادین میزد دکتر میکفتم من میفهمم هاااا نبرین منو من حس میکنم
بعد شونم درد گرفت یهو گفتن نترس عوارض بی حسیه
دیدم دکتر میگه نترس بچه رو در میاریم گفتم باشه
یعنی انگار قلبمو دراوردن از جاش
صدای جیغ دخترمو شنیدم گریه کردم
بعد گفتن تمومه میبریم ریکاوری
بچمو بردن منو هم بردن ریکاوری
بعد ۴۰دقیقه آوردن بخش
اومدن سرم زدن شیاف برداشتن لباسامو عوض کردن
شکممو ماساژ دادن ک واقعا هیچی نفهمیدم کلا چیزی نبود گفتم ماساژ تموم شد گفتن بله
بعد ۶ساعت نوشیدنی خوردم