زایمان طبیعی پارت#۵ و آخری
خدمه اوند دستمو گرفت یواش منو از تخت پایین اورد یه لباس تمیز داد دستم گفت میتونی بری عوض کنی گفتم باشه تا عوض کردم خواستم از دستشویی بیام بیرون گفتم سرم داره گیج میره و با کله خوردم زمین🥲زود بدو بدو اومدن بلندم کردم باز پرسیدم دخترم کو گفتن الان میارن .. منو بردم تو یه اتاق دوتا هم اتاقی داشتم هر کدومشون نوزاداشون جفتشون بودن الا تخت من هیچی پیشش نبود گفتم دختر کووو خب گفت دخترت تو زایمان یکم‌نفسش مشکل داشت برد الان میارن منم شروع کردم ب گریه کردن .. یکم بعد مادرمو خواهر اومدن مند دیدی مامانم همینوجوری گریه میکرد میگفت چطوری شدی مامان صورتت عینه گچه گفتم مامان دخترمو کی میارن گفت‌ مامان دخترت چون جاش تنگ بود تو زایمان خفه شده الان گذاشتنتش تو دستگاه یکم خوب شه برات میارن خلاصه یکم دلم آروم گرفت مامانم گفت شوهرتو پسرت بیرون منتظرتن میتونی راه بری گفتم اره مامانم خواهر دستامو گرفتن یواش یواش برد جای ک همسرم و پسرم بودن همسرم تا مند دید اومد پیشونیمو بوست گفت خوبی معلوم بود از سوالش زیاد مطمعن نبود گفتم خوبه پسرمو بوسیدم خلاصه مامانم منو برد داخل و رفتن هر نیم ساعت یه ساعتی میومدن معاینه میکردن🥲 تا شب ک بزور گذاشتن برم دخترمو ببینم روز بعدش منو مرخص کردن و دخترمم مرخص کردن ولی گفتن اگ علائمی ب تنگی نفس داشت بیارین ک خدا روشکر نداشت اینم از تجربم🥲سخت بود ولی ارزششو داشت ب دیدن نی نی قشنگم ک عاشقشم🥲🩷

۱۰ پاسخ

وای خدا ترسیدم. خداروشکر بخیر گذشت. قدمش مبارک باشه

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

بچه هامن واقعا شانس آوردم روز زایمان دکتر نداشتم ولی اون روز توزایشگاه بهغیر از من هیچ مریضی واسه زایمان اصلانبود دکتر شیفت چون سرش خلوت بود ولی کار فقط خودش معاینه می کرد و بچه رو گرفت و بخیه زد خدا عمرش بده بعد تازه دید بچه کوچک دارم گفت نامه میدم که امشب بری خونت تازه چون ۳۸ هفته زایمان کردم مامانم نبود شهرستان بود همراهم بچه هام شوهرم بودن دیدن همراه ندارم بچمو بردن نشون شوهرم و بچه هام دادن و اجازه داد همشون تا موقع ترخیص تو زایشگاه باشند

قدمش مبارک باشه

خداروشکر که هم خودت خوبی هم دخترت سالم و سلامت

وای منم قراره طبیعی زایمان کنم خیلی میترررسم😭

خداروشکر ب سلامتی فارغ شدین عزیزم..خدا گل دخترتو حفظ کنه

چرا اپیدورال نگرفتی؟؟ اینهمه درد کشیدی . چرا ماما زایمانتو انجام داد؟ مگه دکتر نداشتی؟

سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان یزدان مامان یزدان ۷ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان مهراد💙💙 مامان مهراد💙💙 ۱۲ ماهگی
من یکشنبه بود ک حس کردم حرکات بچم کم شده خلاصه هرکاری بگین کردم ولی بازم کم بود شب رفتم بیمارستان قسمت زایشگاه nstگرفتن گفتن مشکلی نداره و میتونی بری خونه ..بعد ی دکتر اومد گفت ن چون مشکل فشار داری باید بستری بشی ب احتمال زیاد فردا سز میشی مایعات سبک بخور من کلا شوکه شده بودم نمی‌دونستم چکارکنم فردا شب همون دکتره اومد گفت تورو ب شیفت بعد میسپارم ختم بارداری دادن گفتن روند زایمان طبیعی و شروع کنن من بازم تعجب کردم گفتم مگ قرار نبود منو سز کنید گفت نه فعلا طبیعی... خلاصه منم قبول کردم و گفتم مشکلی نیس..ساعت ۸٫۵اومدن معاینه کردن گفتن یه سانتی درصورتی ک خودم از هفته ۳۴ ی سانت بودم...برام نمی‌دونم شیاف بود یا قرص گذاشتن تو واژنمو و دردم شروع شد ...تا شد دوباره ساعت۱۲دکتر اومد معاینه کرد ب حدی فشار داد و چرخوند ک من جیغم دردومد و گریه کردم ..بعد دستکش رو دیدم ..دیدم خونی شده ..گفت دوسانتی فهمیدم ک بزور رحممو باز کرد...خلاصه تا شب ساعت ۱۰شب من داشتم درد می‌کشیدم و هر ی ساعتی یبار میومدن معاینه..و همچنان با وجود درد زیاد همون دو سانت بودم
ادامه پارت بعدی
مامان سویل🫀👼 مامان سویل🫀👼 ۱۲ ماهگی
خب خب بلاخره بعد دو روز اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون
من جمعه ۴۰ هفته تمام میشدم اومدم بیمارستان گفتم ۴۰ هفته تمامم گفتن هم میتونی بری هرموقع دردت گرفت بیای هم میتونی بستری بشی گفتم نه میخوام بستری بشم چون هیچ درد یا علائمی نداشتم ، بهم یه برگه داد گفت اثر انگشت بزن که با رضایت خودت داری بستری میشی . بعد معاینه ام کرد گفت دو سانتی ، فرم پر کرد برام سونو ها و ازمایشامو جدا کرد گفت اینارو ببر پذیرش پرونده باز کن پک کامل زایمان بگیر و بیا .
کارای پرونده رو کردم اومدم دوباره اورژانس بهم گفت لباساتو عوض کن و برو بلوک زایمان .
لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان ساعت ۱۰ و نیم صبح بود اومدن فشارمو گرفتن معاینه ام کردن ان اس تی گرفتن . ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اوردن سرم وصل کردن بهم توش امپول تزریق کردن پرسیدم این چه سرمیه گفتن که سرم و امپول فشاره ، اولش هیچ دردی نداشتم ساعت ۲ اومدن دوزشو بیشتر کردن یکم دردم بیشتر شد . نهار اورده بودن برام چون سرم وصل بود بهم نمیتونستم بخورم گفتم میشه مامانم بیاد کمکم گفتن اره صدا کردن مامانم اومد پیشم دیگه تا لحظه اومدن بچه موند پیشم گفتن بمونه ماساژم بده.
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان ایهان‌وارغوان مامان ایهان‌وارغوان روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم طبیعی
یهو ازم آب ریخت شوهرمو بیدار کردم گفتم کیسه ابم پاره شد دردامم رفته بود نزدیکتر شد هر پنج دقیقه شده بود دیگه حاضر شدم خوبه وسیله هامو مدارکامو آماده کرده بودم برداشتیم پسرمم خواب بود برداشتیم رفتیم دنبال مامانم نیم ساعت طول کشید بعدش رفتیم سمت بیمارستان نیم ساعت دیگ یعنی یساعت تایم برد تا رسیدم بیمارستان شیش ده دقیقه بود رفتم تو زایشگاه معاینه کرد گفت آره کیسه ابته سه سانتی دیگ انژوکت وصل کردن لباس دادن بهم بستریم کردن رفتم تو اتاق زایمان آن اس تی وصل کردن دردام یهو رفت زیاد شد نتونستم تحمل کنم همش جیغ میزدم رو پهلو شدم که پرستار اومد گفت رو پشت بخواب درداتو ثبت کنه بذارم تو پرونده پشت میخوابیدم دیوونه میشدم کمرم اصلااااا درد نداشت فقدد زیر شکممم وای نگم از دردش با پا درد جیغغغغغ میزدم میگفتم مامان بعد گفت بگم مامانت بیاد گفتم اره مامانم اومد منو تو اون حال دید گریه کرد گفتن ما گفتیم بیایی تو ارومش کنی به هرحال مامانم کمرمو می‌مالید ولی هیچی از درد کم نکرددد نمی‌دونم مامانمو فرستادن کجا که رفت بیرون اومد معاینه کرد شده بود چهار سانت گفتم کی زایمان میکنم گفت تا نه صبح
مامان مهرسام مامان مهرسام ۳ ماهگی
خلاصه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم گفت نخوابی تا اثر بیحسی و بیهوشی بره تا یکساعت دیگه میفرستت بالا بعد یکساعت منو بردن بالا شوهرم تو راهرو دیدم گریه میکرد دوید تا به تختم رسید کنارم راه می‌رفت مامانم که بدتر تر همین جوری گریه میکردن منو بردن تو اتاق سه تخته پرده هارو کشیدن به شوهرم گفتن بیا کمک کن بیمار رو تخت بزاریم منو با کمک پرستار گذاشت رو تخت بچه رو گذاشتن رو تخت کودک رفتن شوهرمم بیرون کردن مامانم بود دوستمم اومد منو دید رفت پرستارگفت تا ۵صبح نباید چیزی بخوری حالا منم گشنه بچه ام شیر میخواست بهم سرم زدن هنوز سوند بهم وصل بودمنم نگاه مامانم میکردم همچنان گریه میکرد بابا ول کن بالا سرمریض انگار شمشیر خوردم روحیه ام انقدر ضعیف شده بود باز مامان منم هی گریه میکرد بخدا خسته شدم بهش دلداری دادم باز گریه اش شدید تر میشد روز بعد اومدن شنوایی سنجی انجام دادن برای بچه واکسن زدن و.....بهم گفتن میتونی مایعات شروع کنی بخوری بعد راه بری کم کم بری دستشویی منم بلند شدم با کمک مامانم یهو دیدم طرف سمت چپ صورتم داره باد میکنه کناری هامو دوتا دوتا میدیدم به مامانم گفتم زد تو صورتش داد میزد خانم پرستار بچه ام سکته کرده صورتش باد کرده خلاصه همه ریختن تو اتاق از دختر گرفته تا پرستار بخش دستگاه فشار آوردن پرده هارو کشیدن مامانم میزد تو صورتش دوتا مریض کناری طبیعی زایمان کردن راحت بودن شیر میدادن میخوردن و می‌خوابیدن حتی شیر خودشون به بچهدمیدادن به من گفتن اصلا سرتو تکون نده تا فردا چیزیم نخور تخت کناری به مامانش گفت برو مواظب بچه اونا باش من مواظب بچه هستم گناه داره مامانش داره خودشو میزنه
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
صبح شد حالت تهوع شدید داشتم به پرستار شب هم گفته بودم تهوع دارم میخوام استفراغ کنم با این ک بیمارستان خصوصی بود اهمیتی نمیدادن گفتن پمپ درد داری توش تهوع هست نمیدیدم دگ ،عادیه تحمل کن گفتم نمیتونم الان بالا میارم دستشو تکون داد و بی اعتنا رفت بعد نیم ساعت ۵تا پرستار و سر پرستار و ماما اومدن گفتن تا نیم ساعت دگ باید راه بری، گفتم باشه بعدش شیاف گذاشت همراهم برام از دستم گرفت گفت اروم بلند شو بریم تو قوی هسی نترس ب امید خدا اروم سرمو تکون دادم نشستم رو تخت تا اینجاش قابل تحمل بود درد داشت ولی نه اونقدر ک مث تخت کناریم از حال برم یا .. کم کم بلند شدم تا سرویس هم خواست بیاد دوستم گفتم نمیخواد اکیم خودم میرم و برمیگردم گفت مطمنی گفتم اره بلند شد از سرویس یکم سخت بود بوی خون حال ادمو بهم میزد ولی تحمل کردم بلند شدم پوشکمو عوض کردمو و اومدم بیرون دیذم دوستم بیرونه در واساده کمک کنه گفتم نمیخواد ولی اصرار ک تکیه بده تکیه دادمو برگشتم تختم ک مادر تخت کناریم گفت دختر من سنش کوچیکه مشکل روده فلان هم داره دردش فقط درد بخیه نبود و نفخ داشتو از این حرفا گفتم منک چیزی نگفتم بدن هر کی یجوریه طفلک دخترتم درد کشید، حرفی نزد رفت نشست تا اینک یه ساعت گذشت دخترش داشت حرف میزد یهوی قفسع سینظپ کرفت گف مامان نفسم نمیاد خس خس میکرد صورتشم قرمز زنه گف برو بابا خوبی هیچیتم نیست اب بخور گفتم خانوم دخترت هلاک شد بگو پرستار بیاد گف نه بابا خوب میشه خلاصه ک اهمیتی نداد ب همراهم گفتم برو ب پرستار بگو بیاد ببینش رفت اوردش دی د وضعش بده اکسیژن بهش وصل کرذن خلاصه این این مادرو دختر جریان زیاد دارن اینو ولش همین ک پرستارا ماماها اومدن یهویی وسطشون استفراغ کرذم رو یکیشون
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت#۴زور اول زور دوم زور سوم دخترم رو گذاشت.رو شکمم احساس شیرینی بود اما من هنوز درد داشتم 🥲 با اون حالت گفتم قیچیم ک نکردی خندید گفت ن خیالت راحت اینقد خوب همکاری کردی فقط پرینت پاره شد اونم نزیاد خلاصه دردمو برداشتن لباس تنش کردم و زود از اتاق بردن گفتم کجا میبرینش گفت الان‌میارن تو ب فکر خودت باش.. واقعا هم درد زیادی داشتم و اصلا دردم کم نشد برعکس زایمان اولم تا پسرم ب دنیا اومد دردام همش رفت خلاصه شروع کرد ب بخیه زدن گفتم تو رو خدا بیحسی بزن با خنده گفت خجالت بکش دخترم این همه درد کشیدی برا چند تا بخیه بیحسی نمیخواد ..🫠 .. و بخیه میزد و منم حسشون میکردم و همین جوری از درد ب خودم میپیچیدم ب ساعت اتاق نگاه میکردم نمیتونستم ببینم ساعت چنده چون چشام تار میدید گفتم ساعت چنده گفت ۱۲ و ۲۰ دقیقس .. خلاصه همین جوری درد میکشیدم کار ماما تموم شد اومد گفت الان برات آرام بخش میزنم .. آرامبخشو هم زد ولی فایده نداشت گفت این دردت طبیعی رحمت دارا برمیگیره سره جاش منم اینقد درد داشتم همش میلرزیدم نگووووو خون ریزی کردم😪 بعد ربع ساعت دوتا قرص مسکن درد خوردم گفتن تا دوساعت بعد میبریمت تو بخش اگ‌میتونی بخواب.. ولی من از درد همش ب خودم میپیچیدم نمیدونم چی شد خوابم برد بیدار شدم دیدم برام تنهار اوردن گفتم بخور ک ببریمت تو بخش بزور یه لقمه خوردم اومدن دنبالم خدمه دستمو گرفت
مامان سلنا مامان سلنا ۱ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم