زایمان طبیعی پارت#۵ و آخری
خدمه اوند دستمو گرفت یواش منو از تخت پایین اورد یه لباس تمیز داد دستم گفت میتونی بری عوض کنی گفتم باشه تا عوض کردم خواستم از دستشویی بیام بیرون گفتم سرم داره گیج میره و با کله خوردم زمین🥲زود بدو بدو اومدن بلندم کردم باز پرسیدم دخترم کو گفتن الان میارن .. منو بردم تو یه اتاق دوتا هم اتاقی داشتم هر کدومشون نوزاداشون جفتشون بودن الا تخت من هیچی پیشش نبود گفتم دختر کووو خب گفت دخترت تو زایمان یکم‌نفسش مشکل داشت برد الان میارن منم شروع کردم ب گریه کردن .. یکم بعد مادرمو خواهر اومدن مند دیدی مامانم همینوجوری گریه میکرد میگفت چطوری شدی مامان صورتت عینه گچه گفتم مامان دخترمو کی میارن گفت‌ مامان دخترت چون جاش تنگ بود تو زایمان خفه شده الان گذاشتنتش تو دستگاه یکم خوب شه برات میارن خلاصه یکم دلم آروم گرفت مامانم گفت شوهرتو پسرت بیرون منتظرتن میتونی راه بری گفتم اره مامانم خواهر دستامو گرفتن یواش یواش برد جای ک همسرم و پسرم بودن همسرم تا مند دید اومد پیشونیمو بوست گفت خوبی معلوم بود از سوالش زیاد مطمعن نبود گفتم خوبه پسرمو بوسیدم خلاصه مامانم منو برد داخل و رفتن هر نیم ساعت یه ساعتی میومدن معاینه میکردن🥲 تا شب ک بزور گذاشتن برم دخترمو ببینم روز بعدش منو مرخص کردن و دخترمم مرخص کردن ولی گفتن اگ علائمی ب تنگی نفس داشت بیارین ک خدا روشکر نداشت اینم از تجربم🥲سخت بود ولی ارزششو داشت ب دیدن نی نی قشنگم ک عاشقشم🥲🩷

۱۰ پاسخ

وای خدا ترسیدم. خداروشکر بخیر گذشت. قدمش مبارک باشه

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

خدا را شکر جفتتون سالم هستین🥰🥰 ماما خصوصی نداشتی؟ ماما خود بیمارستان بودن؟ اوکی بود؟
الان حالت خوبه؟

بچه هامن واقعا شانس آوردم روز زایمان دکتر نداشتم ولی اون روز توزایشگاه بهغیر از من هیچ مریضی واسه زایمان اصلانبود دکتر شیفت چون سرش خلوت بود ولی کار فقط خودش معاینه می کرد و بچه رو گرفت و بخیه زد خدا عمرش بده بعد تازه دید بچه کوچک دارم گفت نامه میدم که امشب بری خونت تازه چون ۳۸ هفته زایمان کردم مامانم نبود شهرستان بود همراهم بچه هام شوهرم بودن دیدن همراه ندارم بچمو بردن نشون شوهرم و بچه هام دادن و اجازه داد همشون تا موقع ترخیص تو زایشگاه باشند

قدمش مبارک باشه

خداروشکر که هم خودت خوبی هم دخترت سالم و سلامت

وای منم قراره طبیعی زایمان کنم خیلی میترررسم😭

خداروشکر ب سلامتی فارغ شدین عزیزم..خدا گل دخترتو حفظ کنه

چرا اپیدورال نگرفتی؟؟ اینهمه درد کشیدی . چرا ماما زایمانتو انجام داد؟ مگه دکتر نداشتی؟

سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۷ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان یزدان مامان یزدان ۹ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان مهراد💙💙 مامان مهراد💙💙 ۱۳ ماهگی
من یکشنبه بود ک حس کردم حرکات بچم کم شده خلاصه هرکاری بگین کردم ولی بازم کم بود شب رفتم بیمارستان قسمت زایشگاه nstگرفتن گفتن مشکلی نداره و میتونی بری خونه ..بعد ی دکتر اومد گفت ن چون مشکل فشار داری باید بستری بشی ب احتمال زیاد فردا سز میشی مایعات سبک بخور من کلا شوکه شده بودم نمی‌دونستم چکارکنم فردا شب همون دکتره اومد گفت تورو ب شیفت بعد میسپارم ختم بارداری دادن گفتن روند زایمان طبیعی و شروع کنن من بازم تعجب کردم گفتم مگ قرار نبود منو سز کنید گفت نه فعلا طبیعی... خلاصه منم قبول کردم و گفتم مشکلی نیس..ساعت ۸٫۵اومدن معاینه کردن گفتن یه سانتی درصورتی ک خودم از هفته ۳۴ ی سانت بودم...برام نمی‌دونم شیاف بود یا قرص گذاشتن تو واژنمو و دردم شروع شد ...تا شد دوباره ساعت۱۲دکتر اومد معاینه کرد ب حدی فشار داد و چرخوند ک من جیغم دردومد و گریه کردم ..بعد دستکش رو دیدم ..دیدم خونی شده ..گفت دوسانتی فهمیدم ک بزور رحممو باز کرد...خلاصه تا شب ساعت ۱۰شب من داشتم درد می‌کشیدم و هر ی ساعتی یبار میومدن معاینه..و همچنان با وجود درد زیاد همون دو سانت بودم
ادامه پارت بعدی
مامان جوجو کایان🐣 مامان جوجو کایان🐣 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت4️⃣
مامانم از ۱۰ روز قبل اومده بود منم دیدم بچه بدنیا نمیاد فرستادمش کرج گفتم بره خونه فامیلا تقریحاتشو بکنه چون بچم بدنیا بیاد باز دیگه نمیتونه جای بره بعد زنزدم ب من مامانم دیگه اونم گفت باشه خودمو میرسونم خیلی هول شده بود دستو پاش شل شد رو بچهاش خیلی حساسه خلاصه صبر کردم مادرشوهرم ۵ اومد بعد برام دوباره ناهار از بیرون آورد لوبیا پلو منم جاتون خالی تا آخر خوردم هرچند ی ساعت قبلشم ناهار خورده بودم نمیدونم چرا اشتهام دوبرابر شده بود بعد مادرشوهر شروع کرد ب شام درست کردن و منم همینجوری دردام بیشتر شده بود در حدی ک گریه ناله میکردم خلاصه تا ساعت ۷ طولش داد دیدطاقتم داره تموم میشه حرکت کردیم ب مامانم زنگ زدم گفتم چیشد کجا رسیدی گفت هنوز حرکت نکردم دارم اسنپ میگرم گفتم بیا ک پشت در نمونی ما داریم میریم بیمارستان گفت واقعا الان دردات بیشتره گفتم آره خیلی بیشتر شده گفت می‌رسونم خودمو شما نگران من نباشید نهایتش میرم خونه همسایتون یا خونه ابجیت گفتم باشه من برادرشوهر کوچیکمو میزارم تا میای درو باز کنه گفت باشه و حرکت کردیم سمت بیمارستان ساعت ۷:۴۰ دقیقه رسیدیم اونجا رام ندادن تو زایشگاه گفتم برو دردات شدید شد بیا داخل اتاق منم دردام زیاد بود اونامتوجه نبودن گفت تو سالن تا میتونی راه برو منم خسته با بدبختی تا ساعت ۸ راه رفتم آخر انقدر دردام زیاد شد شروع کردم ب گریه کردن آخر ی دکتر ک از تو اتاق عمل زایشگاه اومد بیرون منو دید گفت چرا این داره اینجا گریه می‌کنه چرا بیرونه چرا نبردین داخل داره درد می‌کشه بعد اومدن منو بردن همچیمو ثبت کردن و تا ۹ درگیر بودم چون بیشتر بجای اینکه کارشون بکنن یا گرم صحبت بودن یا قهوه خوردن و رفتن تو گوشی
مامان سویل🫀👼 مامان سویل🫀👼 ۱۳ ماهگی
خب خب بلاخره بعد دو روز اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون
من جمعه ۴۰ هفته تمام میشدم اومدم بیمارستان گفتم ۴۰ هفته تمامم گفتن هم میتونی بری هرموقع دردت گرفت بیای هم میتونی بستری بشی گفتم نه میخوام بستری بشم چون هیچ درد یا علائمی نداشتم ، بهم یه برگه داد گفت اثر انگشت بزن که با رضایت خودت داری بستری میشی . بعد معاینه ام کرد گفت دو سانتی ، فرم پر کرد برام سونو ها و ازمایشامو جدا کرد گفت اینارو ببر پذیرش پرونده باز کن پک کامل زایمان بگیر و بیا .
کارای پرونده رو کردم اومدم دوباره اورژانس بهم گفت لباساتو عوض کن و برو بلوک زایمان .
لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان ساعت ۱۰ و نیم صبح بود اومدن فشارمو گرفتن معاینه ام کردن ان اس تی گرفتن . ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اوردن سرم وصل کردن بهم توش امپول تزریق کردن پرسیدم این چه سرمیه گفتن که سرم و امپول فشاره ، اولش هیچ دردی نداشتم ساعت ۲ اومدن دوزشو بیشتر کردن یکم دردم بیشتر شد . نهار اورده بودن برام چون سرم وصل بود بهم نمیتونستم بخورم گفتم میشه مامانم بیاد کمکم گفتن اره صدا کردن مامانم اومد پیشم دیگه تا لحظه اومدن بچه موند پیشم گفتن بمونه ماساژم بده.
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان آوین مامان آوین روزهای ابتدایی تولد
پارت 1🩷
خب من اصلا درد نداشتم هنوز ب تاریخ زایمانم نرسیده بودم سر درد و حالت تهوع شدید داشتم.
نامه از ماما گرفتم حرکت کردم ب شهر(چون روستا زندگی میکنم)توی راه ک بودیم کم کم درد منو گرفت شوهرم منو برد بیمارستان گفتن دهانه رحمت یه سانت بیشتر باز نشده در صورتی ک ماما بهم گفت سه سانت باز شده خلاصه من اومدم خونه آشنا هامون بهم گفتن امکان داره یعو دردت بگیره یا کیسه آبت پاره بشه توی شهر بمون.گفتن یه سونو هم انجام بده شب استراحت کردیم نوبت سونو هم گرفتم رفتم سونو انجام دادم برگشتم درمانگاه بیمارستان همون شب ک دردم شروع شد بعد یکی دو ساعت درد نداشتم🤦🏻‍♀️
رسیدم ب بیمارستان باز همون درد یکم بیشترش اومد سراغم🥹روی صندلی بیمارستان ول می‌خوردم از درد شوهرم منو برد اورژانس معاینه کردن گفتن هنوز همون اندازه هستش.
میتونی مرخص بشی بری برای آخرین بار اومدن معاینه کردن دیدن خیسم بعد من فکر میکردم عرق کردم لباسم خیس شده بعد گفت برو توی اتاق معاینه تا بیام اونجا هم ک رفتم دیدم تخت خیلی دیگه خیس شده بهش گفتم خیلی آب ازم میاد گفت آره چون کیسه آبت پاره شده(نشتی کرده بود)لباس عوض کردم منو بردن زایشگاه.
مامان ایهان‌وارغوان مامان ایهان‌وارغوان ۱ ماهگی
پارت دوم طبیعی
یهو ازم آب ریخت شوهرمو بیدار کردم گفتم کیسه ابم پاره شد دردامم رفته بود نزدیکتر شد هر پنج دقیقه شده بود دیگه حاضر شدم خوبه وسیله هامو مدارکامو آماده کرده بودم برداشتیم پسرمم خواب بود برداشتیم رفتیم دنبال مامانم نیم ساعت طول کشید بعدش رفتیم سمت بیمارستان نیم ساعت دیگ یعنی یساعت تایم برد تا رسیدم بیمارستان شیش ده دقیقه بود رفتم تو زایشگاه معاینه کرد گفت آره کیسه ابته سه سانتی دیگ انژوکت وصل کردن لباس دادن بهم بستریم کردن رفتم تو اتاق زایمان آن اس تی وصل کردن دردام یهو رفت زیاد شد نتونستم تحمل کنم همش جیغ میزدم رو پهلو شدم که پرستار اومد گفت رو پشت بخواب درداتو ثبت کنه بذارم تو پرونده پشت میخوابیدم دیوونه میشدم کمرم اصلااااا درد نداشت فقدد زیر شکممم وای نگم از دردش با پا درد جیغغغغغ میزدم میگفتم مامان بعد گفت بگم مامانت بیاد گفتم اره مامانم اومد منو تو اون حال دید گریه کرد گفتن ما گفتیم بیایی تو ارومش کنی به هرحال مامانم کمرمو می‌مالید ولی هیچی از درد کم نکرددد نمی‌دونم مامانمو فرستادن کجا که رفت بیرون اومد معاینه کرد شده بود چهار سانت گفتم کی زایمان میکنم گفت تا نه صبح
مامان آیوار مامان آیوار ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان مهرسام مامان مهرسام ۴ ماهگی
خلاصه دکتر بیهوشی اومد بالا سرم گفت نخوابی تا اثر بیحسی و بیهوشی بره تا یکساعت دیگه میفرستت بالا بعد یکساعت منو بردن بالا شوهرم تو راهرو دیدم گریه میکرد دوید تا به تختم رسید کنارم راه می‌رفت مامانم که بدتر تر همین جوری گریه میکردن منو بردن تو اتاق سه تخته پرده هارو کشیدن به شوهرم گفتن بیا کمک کن بیمار رو تخت بزاریم منو با کمک پرستار گذاشت رو تخت بچه رو گذاشتن رو تخت کودک رفتن شوهرمم بیرون کردن مامانم بود دوستمم اومد منو دید رفت پرستارگفت تا ۵صبح نباید چیزی بخوری حالا منم گشنه بچه ام شیر میخواست بهم سرم زدن هنوز سوند بهم وصل بودمنم نگاه مامانم میکردم همچنان گریه میکرد بابا ول کن بالا سرمریض انگار شمشیر خوردم روحیه ام انقدر ضعیف شده بود باز مامان منم هی گریه میکرد بخدا خسته شدم بهش دلداری دادم باز گریه اش شدید تر میشد روز بعد اومدن شنوایی سنجی انجام دادن برای بچه واکسن زدن و.....بهم گفتن میتونی مایعات شروع کنی بخوری بعد راه بری کم کم بری دستشویی منم بلند شدم با کمک مامانم یهو دیدم طرف سمت چپ صورتم داره باد میکنه کناری هامو دوتا دوتا میدیدم به مامانم گفتم زد تو صورتش داد میزد خانم پرستار بچه ام سکته کرده صورتش باد کرده خلاصه همه ریختن تو اتاق از دختر گرفته تا پرستار بخش دستگاه فشار آوردن پرده هارو کشیدن مامانم میزد تو صورتش دوتا مریض کناری طبیعی زایمان کردن راحت بودن شیر میدادن میخوردن و می‌خوابیدن حتی شیر خودشون به بچهدمیدادن به من گفتن اصلا سرتو تکون نده تا فردا چیزیم نخور تخت کناری به مامانش گفت برو مواظب بچه اونا باش من مواظب بچه هستم گناه داره مامانش داره خودشو میزنه