از دیروز که بیمارستانیم، یبار هم نیومدن بگن همراه بچه باید گان بپوشه، همون بدو ورود خریدم منتها دیروز موقع بردن بچه به اتاق عمل گفتن بپوشیم بعدم اونجا بندازیم دور
تاااازه ساعت ۶ صبح یادش افتاده بیاد بگه که نههه باید یکی هم اینجا میپوشیدی
میگه بچت رو بسپار تخت بغل برو بگیر
میگم بخاطر یه لباس بچمو تنها بزارم برم بگیرم؟
موقع تحویل شیفت همشون منو دوره کردن، اونی که خبر نداده رو توبیخ کردن که چرا نگفتی، اونم گفت بهت گفتم، گفتن عزیزم شما تازه ۶ صبح اومدی رگباری داری بمن میگی قبلش کی بمن گفتی؟
میگن حق نداری همکار مارو جلو بقیه خراب کنی بخاطر اینکه میگی اصلا بهت نگفتن یا ندادن
درنهایت اون اصل کاری مسئولشون اومد گفت تا وقتی که لباس نپوشی بچت رو تحویل نمیگیرم و چکش نمیکنم!!!!😐😐😐
از بالا سرش رفتن اونوری
تازه من این همه هم حرفشون رو گوش کرده بودم، بخدا تخت بغلی بچش رو تا پایین هم برده بودن، بعد من میخواستم برم یکم دور بزنم گفتن از جلوی در نباید تکون بخوری
روان منو ریختن بهم سر یه لباس میگن بچه رو تحویل نمی‌گیریم
یه مادر، حال بدش خستگیاش بهم ریختگی روحیش برای اینا اهمیت نداره دیگه عادت کردن از بس آدمای مختلف اومدن اینجا و رفتن
دیروز اینقدر بچم گریه کرد سر رگ گرفتن که ضعف کرد صداش دیگ درنمیومد، بعد من که گریم گرفته بود از جیغای طفل معصومم رو مسخره میکردن میگفتن شما برو بیرون از اتاق بابا، الان گریت میگیره!!😐

تصویر
۶ پاسخ

واقعا اینا فک میکنن کی هستن .فقط بلدن شوخی بگیرن همه چیو

چخبر عزیزم
حالتون خوبه؟

اخخخ بگردمت اینقد سختی کشیدیی قشنگم مرسی ک قوی هستی ..🥺❤️ پسرت ب داشتن همچین مادر قوی ای افتخار میکنه

خیلی بده درکت میکنم اونم زیاااد تو بیمارستان بس که اینچیزارو دیدن عادیه براشون
من ۳۲ هفته بیمارستان بستری شدم ۴ روز بعد ی خانومی ک ۳۷ هفتش بود ۴ روز پشت هم گفت بچم تکون نمیخوره بچمو بردارین برنداشتن بچش تو شکمش خفه شد مرد🥲💔یا یه خانوم دیگه که بعد ۸ سال نازایی باردار بود ۶ ماهه بود دهانه رحمش باز شد بچه به پا بود بچشو کشیدن بچش همه چیش شکست تهش اونم مرد
من رضایت دادم مرخص شدم هفته بعدش یعنی ۳۳ هفته بخاطر استرس زایمان کردم🫠

چقدر بعضی ها بی انصافا .فقط به فکر خودشونن .مریض و مادری که حالش خوب نیست را درک نمیکنن .انشالله زودتر مرخص بشی

خدا خودش کمک کنه
فقط شکر گزاری کن و انرژی مثبت

سوال های مرتبط

مامان فسقلی🩷 مامان فسقلی🩷 ۵ ماهگی
#پارت چهار خاطره زایمانم 🩷🌿
یکم راه رفتم و آب خوردم بعد باز رفتم روی تخت که پرستار اومد نوار قلب بچه رو گرفت بهم گفت خرما و آبمیوه بخور که هم نوار بچه قشنگ نشون بده هم برای زایمان جون داشته باشی
یکم خرما و آبمیوه خوردم و یه خانوم دیگه اومد که کیسه آبش پاره شده بود چقدر بنده خدا خوش اخلاق و خوشرو بود
منم دراز کشیده بودم خداروشکر درد زیادی نداشتم گوشیم رو برداشتم یکم گوشی گردی کردم و به همسرم گفتم صبح که مدارکم رو میاره شارژرم رو هم بیاره
یکمم خوابیدم نزدیکای صبح که شد یه خانم دیگه اومد که شش سانت دهانه رحمش باز شده بود سریع بردنش اتاق زایمان همون موقع تخت کناری من یهو داد و بیداد کرد و گفت اومد اومد ماما بنده خدا تنها بود تازه تعویض شیفت شده بود بچه رو توی اتاق زایمان دنیا آورد باز سریع دویید بیرون بچه تخت کناریم منو هم به دنیا آورد همه خیلی ترسیده بودن ولی اون ماما جون دوتا مادر و بچه رو نجات داد🥺🦋
همسرمم صبح قبل از صبحونه مدارکم رو آورده بود با شارژرم برام
اول من گوشیم رو شارژ کردم بعدم گوشی تخت کناریم رو گرفتم شارژ کردم 😂🤦🏻‍♀️
صبحونه رو آوردن میلی بهش نداشتم و نخوردم باز اومدن معاینه ام کردن گفتن تغییری نکردی و من هم چنان خونریزی داشتم
#خاطره زایمان#کولیک #رفلاکس
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۱ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم
مامان آریاس مامان آریاس ۱۵ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان روشنا خانوم🍓 مامان روشنا خانوم🍓 ۱۰ ماهگی
تجربه واکسن چهار ماهگی دخترم انقدر افتضاح و بدددد بود که دلم نمیخواد به هیچ عنوان پامو بذارم تو بهداشت ... انقدر که اونروز بهم فشار روانی اومد سر عمل قلب پسرم نیومد بعد گذشت تقریبا یکماه هنوز فکر میکنم به اون آدم حالم بد میشه 😤😠
ببین بعد اندازه قد و وزن دور سر که رفتم اتاق واکسیناسیون دیدم یه مرده با دو متر قد و هیکل درشت اونجا نشسته سلام کردم و گفتم شما واکسن میزنید جواب سلامم نداد گفت بشین رو صندلی رو تخت که باید لباس بچه رو در بیارم دیدم همش وسایلش لیوان چای و کاپشنش گذاشته بود جایی نبود برای دخترم بعد که سر پستونک بچه رو آب بزنم آماده باشه لعد واکسن توپید بهم خانم اینجا جای پستونک شستن نیست منم جا خوردم هول شدم گفتم ببخشید
بعد قطره فلج اطفال رو اومد بده یه قطره که ربخت رو لباس دخترم لکه شم موند دومی هم از گوشه لپش ریخت پایین یه ذره خم نشد با اون قد ببینه کجا میریزه گفتم آقا چیزی داخل دهنش نرفت دوباره بدین مثل مسخره ها برگشت گفت اینا جذب میشه گفتم جذب چی میشه وقتی نخورده؟؟؟جواب نداد واکسن خوراکی بعدی رو با سرنگ اومد بده باز دیدم همش دار میریزه گفتم بدید خودم میدم بهش داد بهم اونم با لحن بدی گفت بیا که من از حرصی که میخوردم دستام میلرزید به زور تونستم نصفشو بدم به دخترم .....موقع تزریق واکسن پای چپ با پد ضد عفونی کرد زد آمپول رو دخترم شدید گریه کرد بلا فاصله دومی رو ضد مثل وحشیا گفتم صبر کنید یه دقیقه یکم اروم شه بعد پای راستس رو بزنید گفت نمیشه خانم بقیه منتظرن داشتم منفجر میشدم میخواستم جیغ برنم یکی دیگه بیاد جلوی خودم رو گرفتم باز کار که تموم شد نشست منو مثل روانیا نگاه میکرد که داشتم دخترمو آروم میکردم
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
ساعت ۱ شب بود دلم تاب نیاورد گفت برم‌بچمو ببینم رفتم بالا سرش دیدم‌دستگاهش عوض شده و قفسه سینش به اندازه یه توپ میره بالا و پایین دنیا بسرم خراب شد شروع کردم به گریه و داد و بی داد که دکتر بچم کجاس بیمارستان چون خصوصی بود انکال نداشت زنگ میزدن که دکتر بیاد و بیمارستان خصوصی ان ای سیو خوبی نداشت و من اینا از قبل میدونستم خلاصه منا اروم کردن و از ان ای سیو کردن بیرون پلک نزدم مثل مرغ سر کنده بودم تخت کناریم بچش پیشش بود از تمام وجود بهش حسودیم میشد خیلی زیاد ساعت ۵ صب بود از ان ای سیو زنگ زدن که دکتر دخترت اومده بیا رفتم گفتم بچمو بفرستین بیمارستان دیگه گفت چرا از پولش میترسی گفتم نه اینجا انکال نداره دستگاه نداره بفرستین بره دکترش تشر رفت و گفت اینجا خلوته به بچت میرسیم اونجا شلوغه حتی بالا سر بچت هم نمیزارن بری ولی من مسمم گفتم نه بفرستین بره به شوهرم گفتم من اینکار رو کردم دعوام کرد گفت چرا اینکار رو کردی بزار بچه همینجا بمونه شوهرمو‌ راضی کردم بچه رو فرستادیم بیمارستان دیگه ولی من چون ابریز داشتم و کیسه ابم نشتی داده بود باید دو روز میموندم و انتی بیوتیک میگرفتم نمیدونم کسی حسم رو میفهمه یا نه ولی من ایستاده بودم بچمو با اکسیژن تو یه اتاق شیشه ای اومدن از جلوم بردن نمیدونم اون لحضه چرا از غضه دق نکردم بمیرم نمیدونم خدا چه صبری بهم داد
بقیش تاپیک بدی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد