سوال های مرتبط

مامان نیهان🩷گل پسر🩵 مامان نیهان🩷گل پسر🩵 ۱ سالگی
خانما بیاین میخوام یه چیزی بهتون بگم






من خیلی زود باردار شدم (بعد نیهان . وقتی دخترم ۴ماهش بود دایان تو شکمم بود )
و من خیلی به شوهرم گفتم بداندازیمش ولی از اونجایی که من در دوران بارداری پریود میشدم نفهمیدم که کی باردار شده بودم و وقتی رفتم سنو که اگه هنوز قلبش تشکیل نشده بندازیم که فهمیدیم ۳ماه باردارم و تصمیم گرفتیم که نگهش داریم و خیلی خیلی کار خوبی کردیم اما بارداری پشت سر هم خیلی به زن اسیب میزنه حتی اگه بچتون یک سالش باشه
این تاپیک گذاشتم به عنوان کسی که پشت سر هم بار دار شد بگم
هم خودتون هم بچتون و هم تو دلیتون خیلی اذیت میشه
و چالشاتون نسبت به بارداری اول بیشتر
من ماه اخر بارداری خیلی درد داشتم هر بار میرفتم ان اس تی بهم میگفتن درد زایمان نشون نمیده و میومدم خونه با کلی درد گریه میکردم تو ۳۶هفته دردم خیلی شدید شد و بازم دستگاه دردو نشون نمیداد اما من بیقرار و گریه زاری میکردم بیمارستان به شوهرم گفت اگه رضایت میدید تا سزارین کنیم شاید مشکل دیگه هست که درد داره و شوهرم رضایت داد موقعی مه دکترم داشت شکمم تیغ میزد بهم گفت خدا رحمتون کرده رحمت پاره شده دقیقا پشت جفت اگه نمیومدی جفت میوفتاد رو بچه و خودتو یچه میمردین


خواستم تجربمو بزارم چون من خیلی اذیت شدم خیلی ارزشش داشت اما اگه دایان به خواست خودم بود هرگز اینقدر زود نمیزاشتم که بیاد. امید وارم حرفام به دردتون بخوره😘❤️
مامان همایون مامان همایون ۱ سالگی
مامان آراد مامان آراد ۱۷ ماهگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری