۲۰ پاسخ

خودت به خودت عذاب دادی😂😂 خداروشکر خوب بوده همه چی 💙

جدی هنوز مطمئن نیستی جوجع چیه؟

این لباس سفید رو از کجا خریدی

عزیزم مگه سزارین ۳۷/۸ هفته نیس؟

چ جاااالبه این بچه خدایاااا😁😁😁😁

عزیزم‌ فقط اینکه لباس صورتی و ابی گرفتی ولی چه خوبه سوپرایز میشی .عجله نکن هنوز فقط داری استراحت کن

چ دوست پایه ای داشتی 😂

الهی پنج ساعت درگیر بودی😂 همونو تو خونه استراحت میکردی خوب میشدی عزیزم🥰

ای خدااااا😍😍😍 لباس فسقلیشو نگاااا😍

عشقم 😶
بیکاری سزارینی میری بزاری انگشتت کنن😂
بشین سرجات وقت عملت پاشو برو شیک تمیز بزا بیا

شما کدوم بیمارستان میری عزیزم ؟

ای ننه😍 شکمت عین شکم من تیزه

آنباکسینگ میشه یکشنبه دختره یا پسر

عزیزم کدوم بیمارستان وقت سزارین داری؟ شکم اول رو خیلی گیر میدن برای سزارین

درخواست میدی گلم من پرم

ای خدا عزیزم خداروشکر نی نی خوبه😃😍

ای جونم لباساش چقدر نازن😍
مگه سزارینم باشی معاینه میکنن؟؟؟

خب دختر استراحت میکردی خوب میشدی دیگه

بازم خدارشگر همه چی خوبه😍
چند هفته برات تاریخ زایمان داده؟

الهی 🥲😂
بازم خداروشکر نی نی خوبه

سوال های مرتبط

مامان سامیار مامان سامیار روزهای ابتدایی تولد
مامان نفس😍 مامان نفس😍 ۳ ماهگی
پارت سه زایمان🥹
منم از اینور هی درد داشتم اونم شدیددد رفتیم یه بیمارستان دیگه دوباره هم معاینه م کردن بازم بسته بودم 🥴ببین چقدر معاینه م کردن چقدر اذیت شدم نوار قلب پنج شیش بار گرفتن پرستار اومد گوشیو داد دکترم بود سحر سریع بستری شو قلب بچت خوب نیس باید سزارینت کنیم منم خیلی بدم از سزارین میامد گفتم نمیخوام دوباره هم درد هم راه افتادیم رفتیم همون بیمارستان قبلیه دوباره معاینم کرد نوار قلب گذاشت گفتن لباستو در بیار همه وسیله هاتو اماده کن منم با ذوق رفتم ب مامانم گفتم 😃این دکتر خوش اخلاقی بود مقصر خودم بود زدم بیرون از بیمارستان تا یه بیمارستانی دیگه بردنم اتاق معاینه م کردن کیسه ایمو پاره کردن ک طبیعیه دیدم ای ای چقدر مدفوووع,🤣 گفتن بچت مدفوع کرده منم قلبم داشت میترکید سریع اومدن امادهم کردن گذاشتنم رو فیلچر منم میخندیدم ب اون پشتی هلم میداد میگفت ای بلا 😂 مادرمو صدا زدم گفتم ببینمت حلالم کن شدیم گریه حتی پرستارام شدن گریه ..
بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان پناه🩷🫀 مامان پناه🩷🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

تو راه بیمارستان به خونه دردام هی داشت شدید میشد خودم نمیخواستم قبول کنم میخواستم فردا نرم بستری
رفتم رسیدم خونه دیدم هی داره فاصله دردا کم‌میشع ولی خب زیاد شدید نیست به مامانم زنگ زدم گفتم کلی دعوام کرد چرا نشستی پاشو حاضرشو بیا بریم بیمارستان
دیگه مامانم اومد ساک منو بچرو برداشت من اصلا دلم نمیخواست برم
دیگه به زور شوهرم و مامانم پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن نه تا فردا نمیاد برو خونه فردا بیا باز برگشتیم خونه تا خود صبح هی داشتم فکر میکردم گریم‌ میومد خیلی میترسیدم صبح پاشدم آماده شدم مامانم اومد رفتیم ساعت ۹ نیم بود رفتیم معاینه کرد گفت ۳ سانتی برگ بستری گرفت کارهارو کرد ساعت ۱۱ شده بود بستری شدم قرص زیر زبونی دادن‌ دردام هی شدید شد فاصله دردا به ۴ دیقه رسیده بود دردا در حد ۳۰ ثانیه میگرفتن قابل تحمل بودن هی ورزش میکردم بشین پاشو میرفتم آب داغ مامانم میگرفت شکمم ماساژ میداد هییییچ‌ تغییری نکرده بود خشک خشک درد بود و فاصلشون کم نمیشد دیگه ساعت ۳ داشتم میمردم بین دردا هی خوابم می‌گرفت ساعت ۳ دکتر اومد معاینه کرد گفت همون ۳ سانتی یه چیزی وارد کرد کیسه آبم رو پاره کرد کلییی آب داغ همراه خون روشن صورتی اومد دکتر رفت هی میومدن معاینه میکردن