۷ پاسخ

وایییی چه خوبببببب ، انشالله منم این مدلی زایمان کنم ای خدا

خب چرا نمیگفنی درد داری؟

چه خوب انشاالله منم همینقد قوی باشم وراحت زایمان کنم خداکمکم کنه

کاش منم همینجوری برم مثل تو بگن8,9سانت بازی
دردش غیر قابل تحمل بود

ماشاالله آفرین👏❤️

منم دختر دومم همینجور شدم در اصل زایمان طبیعی باید این مدلی بری بیمارستان

چقد خوب ک قبل رسیدن ب بیمارستان ۹سانت شدی من رو ۳سانت کیسه آبم پاره شد خیلی با معاینه و آمپول فشار اذیتم کردن 😪😪

سوال های مرتبط

مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۱ ماهگی
♡
زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان هدیه امام حسین مامان هدیه امام حسین ۱ ماهگی
زنگ زدم خواهرشوهرم گفتم بیاد دنبالم تا اون بیاد دوش گرفتم آماده شدم مدارکمو برداشتم رفتیم بیمارستان دیگه دردام هر ۱۰ دقیقه شده بود وقتی می‌گرفت کل بدنم عرق میکرد رفتم
اونجا معاینه کردن گفت ۵ سانتی برو بستری شو هم استرس داشتم هم دلم میخواست زود دخترمو بغل کنم تا کارای بستریمو انجام دادیم شوهرم اومد من گریه میکردم اون گریه میکرد بلاخره پرستار اومد منو بزور برد داخل پرستارا به شدت بد اخلاق بودن اجازه حرف زدن نمیدادن رفتم خوابیدم رو تخت از شب چیزی نخورده بودم آبمیوه باز کردم خوردم تا ۷ ۸ سانت چیزی نمیفهمیدم بعد از اون همش بالا می‌آوردم حس مدفوع داشتم
ساعت ۵ عصر شده بود تا اصلا دردا قابل تحمل نبود پرستار اومد کیسه ابمو پاره کرد گفت تا ۸ زایمان میکنی
دردام میومد اصلا جیغ و داد نمیکردم فقط نفس عمیق میکشیدم این خیلی کمکم میکرد انرژیممم هدر نمی‌رفت ساعت ۷ و نیم شیفت عوض شد یه ماما به شدت مهربون اومد بالا سرم
معاینه کرد گفت زور بزن دید نمیتونم گفت برو سرویس بشین دردات شروع شد زور بزن ساعت ۸ رفتیم اتاق زایمان ۸ و ۵ دقیقه دختر نازم دنیا اومد
کل دردا قبل از زایمان بعد از اون دیگه هیچ دردی نداره
برای بخیه هم چیزی نفهمیدم کلا ۳ تا بخیه خوردم
برام بی‌حسی هم زدن
تا ۸ و نیم کارام تموم شد بردنم یه اتاق دیگه بهشون گفتم تروخدا شوهرمو بگین بیاد تو
چون اون ساعت کسی نبود شوهرم اومد بخش زایمان یه ساعتی پیشم بود بردنم بخش
از زایمان طبیعی راضی بودم بازم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعی
فقط تا جایی که میتونید خونه درداتونو بکشید که اونجا زیاد ادیت نشید
اینم بگم هر ۱۰ دقیقه معاینه میکردن درد خاصی نداشت کلا دو تا انگشت داخل میرفت
۳۸ هفته و ۴ روز زایمان ساعت ۸ و ۵ دقیقه شب زایمان کردم
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان سولین کوچولو🥰 مامان سولین کوچولو🥰 ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۶
منم هی میپرسیدم خیلی میکشه بچه بیاد چون واقعا دیگه طاقت نداشتم گفتن به همسرت بگو قبض بگیره بیاد بازم با اون حال لباسمو پوشیدم دم در به همسرم گفتم قبص بگیر بیار دیگه نگفتم دارم زایمان میکنم هنوز خبر نداشت دیگه من تا دم زایمانم
مامانه گفت تو برو اتاق زایمان این لباسو سریع بپوش رفتم اتاق زایمان لباسو به سختی پوشیدم دکتره هی میگفت سریع باش دیگه پوشیدم و رفتم رو تخت دراز که کشیدم کیسه آب پاره شد اومدن سرم که وصل کردن دکتر سریع خودشو آماده کرد و اومد بالا سرم گفت یکم برو عقب و اینا منم طاقت نداشتم دیگه گفتم نمیتونم کمک کنید یه نفر اومد کمک کردو عقب کشیدم و اوناهم تخت و آماده کردن دیگه زور بزن و اینا در عرض ۱۰ دقیقه اینا بچه دنیا اومد کل دردا یادم رفت انگار هیچ دردی من تا حالا نکشیده بودم سریع سرمو بلند کردم تا ببینم نی نی چجوریه چون من نی نیم ضعیف بود و همش نگرانش بودم شکلشو که دیدم دیگه دنیا مال من شد همه حواسم به می نی بود بعد دکتر دستشو رو شکمم فشار داد که هرچی تو رحمه بیرون بیاد و خون لخته نشه یکم درد گرفتم و بعد بخیه اینا دیگه من واقعا راحت شدم
مامان تپلی🍼🪺 مامان تپلی🍼🪺 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲

زنگ زدم به ماما خودم گفت برو یه دوش آبگرم بگیر اگه دردت قطع شد که هیچ اگر نشد تایم درد رو بنویس زیر دوش درد رو حس میکردم ولی فوق‌العاده کمتر میشد اومدم بیرون باز درد داشتم این دفعه دو دقیقه یکبار دیگه ماما گفت خیلی سریع بیا بیمارستان منم خودمو میرسونم رفتم بیمارستان معاینه شدم چهار سانت شده بودم بستری شدم دیگه بهم یه سرم زدن و یه آمپول فشار خیلی کم ورزش می‌کردم ولی اصلا راحت نبود که با وجود درد آدم بخواد ورزش کنه از شدت درد میرفتم تو دسشویی شلنگ آب گرم می‌گرفتم آروم میشدم دیگه بعدش ماما گفت برو تو وان من در عرض یکساعت فول شدم خیلی خوشحال بودم گفتم خب هفت و نیم اومدم ۹ زایمان تموم میشه دیگه فول شدم اومدم رو تخت برا زور زدن اصلا جیغ و داد و فریاد نداشتم فقط مشکل کار اینجا بود که کانال لگنم کوچیک بود نسبت به بچه زور میزدم یکم پیشرفت می‌کردم توقف می‌کردم باز بچه بر می‌گشت بالا دیگه دیدن اینطوری نمیشه همزمان ۴ نفر اومدن شکم منو گرفتن و فشار میدادن هنوز جای انگشتاشون رو شکمم کبودیه🥲🫥 یعنی از نه صبح میزدن تو شکم من تا ۱۲ و نیم که بچه به دنیا اومد قسمت سختش همین بود که وسط این فشارا من از هوش میرفتم کلی میزدنم که به هوش بیام اگر ماما نداشتم اصلا نمیدونستم که چطوری باید زور بزنم چیکار کنم مخصوصا با این وضعیتی که من داشتم بچه رو بردن nicu دیگه چون جاش تو کانال لگن تنگ بود تنفسش معمولی نبود
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲:
صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم سرویس ترشح آبکی و خونی داشتم البته روزای قبلم داشتم ولی میگفتم به خاطر معاینه س
بعد دیگه دیدم هر چند دقیقه یه درد تقریبا دوسه برابر پریودی میگیرم کمتر از یه دقیقه طول می‌کشه و خوب میشه
دراز کشیدم و شروع کردم به شمردن دردا و دقیقه ها و دیدم بلللله دردا منظمه و تقریباً هر ۵ دقیقه میگیره و ۳۰ ۴۰ ثانیه طول می‌کشه ولی قابل تحمل بود
شب قبلشم شام نخورده بودم و ضعععف شدید داشتم دیگه سعی کردم از وقتایی که ول می‌کنه نهایت استفاده رو بکنم و صبحونه رو آماده کردم و همسرم رو صدا زدم صبحونه رو خوردیم و خونه رو جمع و جور کردیم و راه افتادیم. همزمان به مامانمم زنگ زدم که آماده باشه . فاصله دردا کمتر و کمتر میشد و دردش بیشتر . ساعت ۹ رسیدیم بیمارستان و مامای خصوصیم که مامای خود بیمارستان بود شیفتش بود و خودش معاینه کرد و گفت دو سانت شدی و بستری میشی. دیگه من دراز کشیدم تا مامانم برسه و وسایلو بیاره و دردا لحظه به لحظه بیشتر میشد. کارای بستری رو انجام دادیم لباسامو عوض کردم و رفتم اتاقی که اتاق اصلی زایمان نیست و قبل زایمان اونجایی نمی‌دونم اسمش چیه 😅
ادامه پارت بعد