۴ پاسخ

داستان هر شب ماست میگم من این بچه رو میشناسم دو دقیقه گریه میکنه و تمام خوابش میبره اما حاضر نیس دو دقیقه تحمل کنه میاد میبردش

دختر من یکهفته ست اصلا بعدظهرا نمیخوابه ولی عوضش شب 9 خوابه

پسر منم همینجوریه🫠

نه بابا چه سنگدلی خب اون روتین خوابش اونجوریه ک یکم باید مقاومت کنی دیگه بخاطر لجبازیش

سوال های مرتبط

مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد
مامان آوینا مامان آوینا ۱ سالگی
همه اینا بماند بالاخره کنار میام یه جوری ولی از وقتی دخترم اومده و داره بزرگ میشه دیگه نمیتونم کاراشو تحمل کنم اونم بخاطر بچم مثلاً تا به دنیا اومدن دخترم داد میزد دیگه برام مهم نبود ولی الان دخترم می‌ترسه و جیغ و گریه خب اون چه گناهی کرده یا اسباب بازی میاره بازی کنه همه رو جمع می‌کنه میگه با یکیش بازی کنه ، از سرکار میاد دخترم بابا بابا می‌کنه می‌ره جلو در منتظرش وقتی میاد میگه کار دارم میرم تی برمی‌داره بزنه این بچم گریه و دنبال اون میگم خب اول اینو بغل کن با ذوق میاد دنبالت بعد برو دنبال کارت انگار نه انگار هرروز بهش میگم باز فردا کار خودشو می‌کنه ، مارو هیچ جا نمیبره میگم ببریمش پارک میگه حالا پیله می‌کنه هی میخواد بره سرسره حوصلشو ندارم با مامانت ببرش ، شبا ساعت ۹ میخوابه یه دیشب گفتم امروز جمعس استراحت می‌کنه بیکاره دیشب رفتیم پارک ساعت 12 بود اون نشسته بود منم دخترم برده بودم تاب زنگ زد گفت بیاین برین گفتم باش دخترم از تاب پیاده نشد گف نه گفتم خب یکم دیگه بازی کنه میریم یهو دیدم با چنان عصبانیبتی اومد و داد گذاشت سر بچم جلو اون همه آدم از دیشب باهاش قهرم سر این کثافت کاریش


#پوشک
#پوشک
#پوشک
پوشک
#شیرخشک
#شیرخشک
#رفلاکس
#رفلاکس