۳ پاسخ

الهی آمین
من بعد بچه انگار گرمای خونم بیشتر شده
دوس دارم شوهرم شبا زودتر از سرکار بیاد خانواده کوچیکم تکمیل شه
یه آرامش ذهنی ک تا قبل این کمتر تجربه کرده بودم
شکرخدا بابت این حس
پسر عمه و عروس عمه من نزدیک ۲۳ ۴ ساله عروسی کردن بچه ندارن دو سه بار هم حامله شده ولی نگه نداشته خیلی بابتشون ناراحت میشم بنده خداها🥲

درمانش فقط و فقط اصلاح سبک زندگیه
منم پرولاکتین به شدت بالا(۵۰۰)در حالی که یه زن باید(۲۵)باشه
و تنبلی تخمدان
۵سال تحت نظر بهترین دکتر شهرمون هیوی به هیچی
تا اینکه ۷ماه به صورت اصولی و دقیق اصلاح سبک کردم و الانم نتیجه ی زحماتم خداروشکر ۸ماهشه

الهی آمین

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۱۰ ماهگی
تاپیک قبلی بیشتر درباره حال روحی خودم بود ولی اگه الان یه عده فاز نصیحت و بالا منبر رفتن نمیگیرن قبول کنید بچه ای که آروم باشه زندگی رو به آدم زهر نمیکنه خودش راحت میوابه صبح سر حال بیدار میشه نه اینکه تا چشم باز کرد نق زدنش استارت بخوره تا شب که میخوابه

امان از بچه ای که مدام نق نق کنه یا به قول قدیمی ها هی زق بزنه روح و روان رو ازت میگیره قشنگگگ به غلط کردن میوفتی که چرا زایدی یه جوری از زندگی و خودت سیر میشی که باغبطه به آدم هایی نگاه می‌کنی که بچه آروم و خوش اخلاقی دارن یا اونایی که انتخاب کردن بچه نیارن با خودت میگی نگاه کن اینا عقل داشتن

اره بچه ها رو ما ب دنیا میاریم اما بچه با بچه فرق داره بچه ای که مدام در حال گریه و غر زدنه شب ها خواب درست نداره مدام دهنش بازه گریه می‌کنه فرسوده ات میکنه اصلا نمی‌فهمی چجوری صبح رو به شب میرسونی

من خودم از قدیم عاشق بچه بودم همیشه دلم میخواست چندتا بچه داشته باشم اما سر نورا یجوری توان رو ازم گرفته که هر روز به خودم میگم غلط کردم

واقعا چه ایرانیش چه خارجیش اینایی که چندتا بچه دارن نمی‌دونم چطور توانی دارن اصلا چجوری تا میکنم یعنی بچه های اونا نق نقو نیستن؟😞

حتی دکتر هم بریدم یکی از یکی دیگه خنگ و خرتر
مامان پسر و دختر مامان پسر و دختر ۲ سالگی
من انگار تو گهواره از این چیزا نگم نمیتونم راحت بشینم😐






خونمون نزدیک دادگاهه تقریبا
رو به رو هستیم داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم دیدیم یه بچه جیغ میزنه و گریه میکنه شوهرم گفت بشین ببینم از کجا میاد صداش شاید گم شده بچه منم که حرف گوش کن افتادم دنبالش دیدیم یه بچه تقریبا ۱۰ماهه بی زبون وسط اون چمن ها هست کنار خیابونا گذاشتن اونجا یه چن نفرم خانوم دوره کردن ولی دست نمیزنن
شوهرم تا رفت سمت بچه یکی داد زد دست به بچه نزن گفتیم چیشده برگشته میگه هیچکس حق دست زدن به بچه رو نداره پدرش باید بیاد ازش صاحب بشه من نمیخوامش یا اینجا بمیره یا بیاد ببرتش
بچه شدید بیحال از بس گریه کرده بود نا نداشت
بعد مادردختره به زور اومد برداشت بچه رو آب اینا دادیم
این چن تا کلمه روی حرفم با مادرایی هست که فکر طلاقن
میدونم شرایط سخته میدونم این مردای بیشعور واقعا به ته میرسونن آدم رو
اما تو یه مادری نمیتونی از زیربار مسئولیتت فرار کنی
مادرا فداکارن درسته شاید فکر کنی بچت به آرامش میرسه اما
هیچ بچه ای از جدا بودن پدر و مادرش احساس خوشبختی نکرده
همیشه یه خلا هایی هست که وجود شما باهم پرش میکنه
کاش میتونستم به اون مادر بفهمونم بچه ۱۰ماهه هیچی از مشکل تو و صوهرت حالیش نیست
اگه شوهرت مسئوله ۱۰برابر اون هم تو مسئولی