۱۱ پاسخ

با یه مشت گاو زندگی میکنیم بخدا
تا می‌ره میاد بگو دوباره پر شدی ؟! قبلا نوه نداشتن الان دارن؟؟؟

والا نیومدن همیشه هم بهونه دارن

مگه میشد نیادند بچه را ببیند
مگه میشدنیاندخونتون
مگه میشد ......

من نمیرم اصلااااا شوهرم و بچم میرن و میان من یک ساله نمیرم و نمیام راحتتتت

عزیزم خودتو ناراحت نکن اکثر مردا همینن میرن حمالی میکنن همه کاری میکنن بعد میگن دیگه نمیریم دیگه نمیکنیم دوبارع میبینی روز از نو روزی از نو به نظر من اصلا واست مهم نباشه ب یه ورتم حساب نکن بچسب ب بچتو اعصاب خودتو الکی خورد نکن فقد خودتو پیر میکنی و سر درد میدی ب خودت

عزیزم شوهرت یه بیشعور به تمام معناست
بش بگو اره برو خونه ننت اخه واست اونجا ر. یدن

بگو خودت برو با بچت

شوهرا همشون همینجورین
منم ن تو دوران زایمان یه میوه بهم دادن
نه یه بسته پوشک واسه بچم خریدن
مادرشوهرم بزور میومد خونمون ک مثلا کمک کنم حتی کون بچه رو نمیشست فقط بزور بچه رو میزاش رو پاش ک بخابونه بزووور
بعد همجا میگف من میرم کمکش😑
اگ بخام بهت بگم یه شاهنامه میشه کاراشون
شوهرم وقتی کاراشون میبینه میگه دیگ تموم شد نمیریم خونشون فلان
بعد از دوروز کافیه بگن بیاین خونمون کلا شوهرم انگاری آلزایمر میگیره هممممچی یادش میزه

عزیزم بشین خیلی منطقی با شوهرت صحبت کن قانعش کن .بگو اونجا راحت نیستم.بچه هم الان موقع شیطونیشه اونا رو اذیت میکنه و....
بزار ناراحتی هم پیش نیاد.

حق داری،خب اون روزا رو به شوهرت یاداوری کن البته نه بادعوا

از هیچ کس انتظار نداشته باش هیچ کس

سوال های مرتبط

مامان آرکان و آنیا💓 مامان آرکان و آنیا💓 ۱ سالگی
مامان ویا🩷 مامان ویا🩷 ۱ سالگی
با اختلاف مادر بودن سخت ترینه
چون تحت هیچ شرایطی نمیتونی بیخیالش بشی حتی تو بدترین حال
از دیشب حالم بد بود مسموم شدم یه ثانیه تا صب نخابیده بودم داشتم از درد میمررردم صب رفتم خونه مامانم یکم بچمو نگه داره بتونم استراحت کنم اونم کلا دو ساعت گرفتش ک من اینقدر حالم بد بود نمیتونستم بخابم بعدم گفت بچت اذیت میکنه
و منم مجبور شدم با حال داغووونم خودم نگهش دارم فقطم میخاست بغل بشه و گریه میکرد دیگه در نهایت دیدم اگ بخام بغلش کنم ممکنه دوتایی بخوریم زمین خطرناک تر و چون نمیتونستم رو پام بمونم فقط با گوشی یوتیوب کیدزز گذاشتم ک بزاره سرمو بزارم رو بالشت
شاید هرکی از دور میدید میگفت چه مادر بدی راحت گوشی داده دستش ولی من اون لحظه واقعا داغووونم بودم چقد گریه کردم امروز ب حال خودم و دخترم در نهایتم فقط کافیه بگی خستم همونایی ک حاضر نشدن بچمو نگه دارن ک حتی یه دکتر برم راحت قضاوتم میکنن و میگن ناشکری نکن
امروز فهمیدم اگ نباشم هیچکس حوصله دخترمو نداره و واسه همینم نشستم کلی زار زار گریه کردم
دیگ دلم نمیخاد ببرمش پیش حانواده هامون چون وقتی داشتم از درد جوون میدادم نگهش نداشتن فقط میخان موقعی ک سرحاله یکم باهاش بازی کنن همین انگار بچم اسباب بازی واسشون
به نظر شما هم مادر بودن خیلی سخته؟؟؟!!!!😔