این روزای آخر دارم از درد میمیرم با ارکان خیلی اذیتم دائم میبرمش دستشویی اینا تو خونمون دست تنهایی زیاد نمیتونم دنبالش بدو ام . قبلنا مامانم میگفت بیایین خونه ی ما . می‌رفتیم اونجا کمک حال بود حالا یک ماهه اصلا به زبون نمیاره بیایین . میبینم که راضی نیست بریم . خیلی ناراحت میشم خیلی من تک فرزندم بچه ی دیگه ای نداره که مامانم بگم درگیر اونه . درسته پسر من خیلی شلوغه رفتنی اونجارو بهم می‌ریزه ولی جز اونجا خب جایی رو ندارم برم .زنگ میزنم لاقل بگه پاشید بیایین اینجا میگه آره هوا سرده بشینید خونه منم شاید یه سر بیام سر بزنم بهتون در حالیکه نمیاد فقط اونجوری میگه نریم‌ منم گفتم دیگه نمیریم . حتی اگه بمیرم از اذیت هم میشینم خونه . شوهرم گفت پرستار بگیرم گفتم نگه دار از هفته ی بعد بگیر بیاد این هفته خودم یه جوری سر میکنم . حق دارم ناراحت بشم به نظرتون ؟؟ انتظار بیجاییه از مادرم که روزای سختم همراهم باشه یا نه ؟؟

۱۴ پاسخ

نه بی‌جانی چراباشه

وقتی همسرت پرستار میگیره بزار بگیره توهم تازایمانت خوب استراحت کن

منم مامانم همینه دیشب اونجا بودم همش میگف برو خستم فلان ولی من عصر رفته بودم شاید سه ساعت اوجا بودم دیشب تا صبح نتونسم بخابم خیلی ناراحتم

حق داری ناراحت یاشی
ولی وقتی اینجوریه شرایط خودتو عذاب نده شرایطشو داری پرستار بیار
منم شاغلم یکس میاد دخترمو نگه میداره لا به لا کارای سبک خونه رو هم میکنه و واقعا خودمم راحتم

کاملا حق داری...پسرت با پرستار وامیسه؟

حق داری

والا مامان من دوست داره برم خونش هم به هم بریزه براش مهم نیست ولی وقتی میرم اونجا کارم صد برابر میشه . برای خمین نمیرم . حالا اگه کمکی باشن برای آدم خوبه .بچه اولم خیلی زحمتش دادم ولی دومی نمیشد . اگه مامانت مشکلی نداره پادرد کمر درد ...مستقیم بگو به کمکش احتیاج داری اینجوری تکلیف خودت میدونی

بارداری با بچه کوچک خیلی سخته کشیدم شهر غربب
الان دیکه شش ماهشه
بدون زایمان کنی راحتتر میشی

چندهفته شد؟

منم خیلی فکر میکنم
من ولی حتی اگه ناراحت هم بشه باید ازش کمک بخوام بچه دنیا بیاد هم من دانشگاه دارم جز مادرم به کی بگم بهم کمک کنه
دیروز یه سر رفتم نمایشگاه
بچه خونه مامانم خواب بود تازه خواب رفته بود
نمایشگاه بودم بابام زنگ زد این قدر به مامانم فحش داد چرا بچه رو پیش این گذاشتی بچه از گریه هلاک شد
گفتم فردا بخوام برم دانشگاه چی بالاخره عادت میکنه دیگه
به خدا این قدر خود بابام تو خونه سروصدا کرده بچه از اون ترسیده و اگرنه مامانم آرومش میکنه

ن چرا بیجا باشه ..من مامانمو از شمال دارم میارمش..همین روزا انتظار دارم پیشم باشه بعدا ک بدرد نمیخوره

هر کی ببینی از مادرش توقع داره من مامانم برای بچه اولیم کلا کارهام رو انجام میداد اما بچه دومیم اصلا تو بارداریم کمکم نکرد ولی شوهرم تا میتونست کمکم داد

واقعا آدم از مادرش توقع داره عزیزم حق داری ناراحت بشی ولی چی بگم بعضی مادرا هم اخلاقشون اینه میخان تنها باشن شلوغ نباشه دورو برشون

زنگ بزن مادرت بگد منم تک،فرزندم نامادریم میگم بیاد اونم میاد

سوال های مرتبط

مامان مو فرفری جان مامان مو فرفری جان ۲ سالگی
شما هم از مامانا دارین
خیلی ناراحتم هر وقت کار داره نیم ساعت ی ساعت مونده زنگ میزنه منو ببر اینجا اونجا ببر بیار....از صبح مثلا نمیگ می‌ترسه من نهار برم ......
بابا م این مدلی نیست ولی رفتار های مامانم خیلی ناراحتم می‌کنه حیف ک خواهر و کسی ندارم بچمو نگ دارن وگرنه ی روزم دلم نمیخاد برم اونجا
بعد هر وقت میگم بچه رو داری برم دندون پزشکی یا ترمیم ناخن مقلطه می‌کنه من کار دارم زندگی دارم از داداشم میپرسم میگ گرفته خوابیده
ی دور بابام دلش واسه بچم تنگ شد اصرار کرد ک پیش ما بمونه این داشت خودشو جر میداد من خسته شدم میگ بیار نگ نمیداره ک
گفتم شاید گرونی و سخته چند دور ک می‌رفتیم اونجا برنج و خورشت مون. میبرم همش همیشههههه ها ب بابامم نمیگ من میبرم حتا بیشتر از خودمون میبرم ولی باز
ی کاری داره زودتر نمیگ ک فقط کار خودش انجام بده نکنه ما زودتر بریم ناهار بریم
حتا چند بار کار داشت گفتم زودتر میگفتی من میرم خونه مادرشوهرم نمیتونم اونجا باز بیام بچه لج کرد خا خونه نگ دار انقد اینور اونور میری خونه عادتش بده منظورش اینه بشین خونت زیاد خونه ما هم نیا .....
بهش گفتم من خونه مادرشوهرممم میرم تو اذیت میشی؟؟؟
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
بچه ها من ده ساله باشوهرم بحث و کل کل داریم آخرین بحثمون برمیگرده به اینکه من کل تعطیلات عید فقط اول فروردین دوساعت رفتم اونا هم سوم فروردین اومدن خونمون بعد ازون ۱۴ فروردین گفت بریم من خونه بابام بودم گفتم الان فردا بعد ناراحت شد منم دیگه اومدم تو راه گفتم امشب نمیومدیم شی میشد یکم سر این موضوع کش دادم و گفتم از سرش بیوفته هی میگه خونه بابام خونه بابام بعد کلی فحش داد که ۱۵ روزه نیومدی و اینا کلی بدوبی راه از دم ترخونشون برگشت بعد هانوادش زنگ زدن رفتیم اونجا گفتم ماجرا رو اونا هم میدونن که ما از اول باهم درگیریم سر نرفتن به خونشون بعد اونجا بیشتر طرف منو گرفتن اما خیلی جاها هم کفتن تو مقصری مثلا نمیزاری بچه رو بیاره اینجا تو مقصری بعد خواهر شوهرمم که چند روزیه خودش به مشکل خورده و با دوتا بچه راهنمایی و ابتدایی اونجا بود اونم داشت صحبت می‌کرد بین بحث ها به شوهرم گفتم الان که بچه تو اتاق داره با فامیل تو بازی میکنه چیزی نمیکی چرا خونه بابای من میگی برو اتاق ببین بچه چی شد؟ خواهرشوهرم بلند شد گفت اووو شما دارین لجبازی میکنین این چه رفتاریه تو میکنی مگه بچه ای گفت باند شین برین از خونه بیرون هیچی تو کلتون نمیره تو برین بیرون تو چرا تلافی میکنی این چه رفتاریه به من کفت همرو. بعد بماند که شوهرم شیر شد. من دیگه دهنمو بستم و انگار که ناراحت شدم جواب ندادم تا آخر بحث ساکت و غمگین نشستم بعدت گریه که شما دلتون به حال بچه نمیسوزه رفت دلستر آورد برام بیسکوییت باز کرد بهم داد اما نخوردم. به نظرتون باید جواب میدادم اون لخظه اعصابم خورده چرا گیجم و جواب ندادم
پوشک بچه شیر مادر شیرخشک شیر شب واکسن ۱۸ ماهگی زایمان بارداری پستونک
مامان بچم ❤️ مامان بچم ❤️ هفته سی‌وچهارم بارداری
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
مثل یه بچه زیر پتو زاااار زدم از زندگی سیرم هیچ پناهی ندارم تنهام خدااااا از بی کسی و بی مهری و بی ارزشی بلند میشم میرم خونه بابام اونجام یکم میمونم بی ارزش میشم امشب سر شام پسرم غذا نخورد بعد که برادرم اومد از مرغ اون خواست منم گفتم بهش بده یه بهر داد دو بار داد گفت خوشم نمیاد از غذام بدم بعد دوباره بچه خواست منم گفتم بده از دست تو میخوره بعد داشت میداد گفتم دقیقا کوچیکرو دادی.. داد زد طوری که من ترسیدم وحشتناک صداش برد بالا که نیست نیست نیست بچه خیلی ترسید منم جمع کردم اومدم خونم از بی کسی زیاد تو ماشین زااار زدم ازین طرف با شوهرم مشکل دارم ازون طرف اونم‌خانوادم. معمولا برام ارزش قاعل نمیشن مثلا مهمونی میشه به مامانم میگن دیگه به من نمیگن میدونن همیشه باهاشم. یا قضیه ارث و میراثی باشه شک ندارم با اینکه یه دخترم بهم چیز خاصی بدن. یا مثلا چون ازدواج کردم و وضع مالیم نسبتا خوبه معمولا چیزی برام نمیخرن یا برا بچم.کلا میبینم مامانم طرفدار پسراس درحالی که من همه جا میبرمش خلاصه خیلی غمگینم انقد خودمو فدا کردم حالا رفتار اونا… زمانی هم ناراحت ازونجا میام کسی بهم هیچ زنگی نمیزنه
پوشک شیرمادر شیرخشک بچه بارداری شیرشب خواب شب خواب روز زایمان واکسن ۱۸ ماهگی
مامان فندوق مامان فندوق ۲ سالگی
خانوم ها کمک واقعا دیگه کم اوردم شما بگین من چیکار کنم امروز پدرشوهرم اومد دخترمو برد خونشون که نزدیک همیم تو ی کوچه بعد نیم ساعت اومد که آره چرا به بچه غذا نمیدی خونه ما اومد گشنه بود ی کیک گرفتم همیچن خورد من گریه ام گرفت چرا به بچه غذا نمیدی گشنه میزاریش چون غذا نمیدی بهش نمیرسی لاغر مونده بده بخوره از این حرفا منم اصلا شوکه شدم یعنی چی این حرفا گفتم من به بچم خوراکی نمیدم چون خیلی بد غذاس اگه خوراکی بخوره غروب دیگه شام نمیخوره گفتم خودم خوراکی نمیدم که شام بدم بخوره من امیشه سر غذا خوردن دخترم انقدر حرص میخورم بعد شوارمو صدا کردم گفتم بیا ببین بابات میگه به نفس غذا نمیدم گشنه نگهش میدارم شوهر اکمد گفت این چه حرفیه میزنی مگه میشه ادم به بچه خودش غذا نده از این حرفا منم گریم گرفت گریه کردم کلی شوهزم گفت ولش کن اهمیت نده من میدونم تو چقدر رو بچه حساسی ولی من دلم بدجوری از دستش شکست واقعا نمیدونم چطور به خودش اجازه میده همچین چیزی بگه مگه میشه ی مادر بچشو گشنه نگه داره اخه شب هم داشتیم از هیت میومدیم مادر شوهرم صدای دخترمو که شنید درو باز کرد ی کلوچه دستش بود به دخترم گفت بیا بهت قاقا بدم گشنه نمونی منم اصلا اهمیت ندادم رفتم تو خونه شما بگید من چی بگم به اینا
مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی
مامان علی اصغر مامان علی اصغر ۲ سالگی
پسرم می‌ره کوچه. فوتبال بازی میکنن یعنی کوچه ما هفت هشت نفر پسر هستن سه نفرم از اون یکی کوچه میان بازی در واقع من دوست ندارم پسرم با اونایی که از کوچه دیگه میان بازی کنه اونا ده یازده سالشونه پسرم تازه رفته نه سالگی هر چقدرم میگم نرو با اونا بازی نکن میگه میرم باباشم میگه تو گیر نده گیرمیدی بچه بدتر می‌کنه خودشم چیزی نمیگه منم دیروز قهر کردم گفتم اگه این بچه بچه ی منه باید حرف منو گوش کنه اگه نه منم میرم خونه بابام شوهرم پسرم و دعوا کرد گفت دیگه نرو منم نمیزاشت برم خلاصه سرشون گرم شد رفتم خونه ابجیم بعدا با داداشم اینا برم خونه بابام مامانم هم خونه داداشم بود رفتم اونجا برعکس همه فهمیدن دعوام کردن گفتن ما خونه نمیزاریمت😂بچه تو ول کردی بلاخره بچه باید بازی کنه حالا شما جای من چیکار میکنید یعنی من حساسم روبچه ام با هاشون قهر بودم دیروز تولدمم بود شب زود خوابیدم دیدم در گوش هم پیچ پیچ میکنن نگو همسرم به پسرم میگه به خاله اینا زنگ بزن بیان کیک اینا خریده بودن که منو خر کنن