# تجربه زایمان ۱
سزارین
یکشنبه ۱۶ شهریور ساعت هفت صبح تو بیمارستان بهمن نامه بستری داشتم. چون فاصلم تا بیمارستان ۶۵ کیلومتر بود ساعت ۶ از خونه راه افتادیم بیست دقیقه به هفت بود که رسیدیم بیمارستان قضیه از این قرار بود ک هرکس تایم زودتری برسه بیمارستان کارای پذیرشش انجام بده زودتر عمل میشه و من اینو نمی دونستم حالا بااینکه بیست دقیقه زودتر رسیده بودم ولی نفر پنجم بودم و گفتن هرکس نیم ساعت چهل دقیقه عملش طول می‌کشه. کسایی که قرارع بیمارستان بهمن زایمان کنید سعی کنید از قبل کارای کپی و اینارو انجام داده باشید ک کارتون طول نکشه تو پذیرش.خلاصه که کارای پذیرش انجام شد تقریبا یه بیست دقیقه ای طول کشید بعد پرونده و یه ساک کوچیک ک داخلش دمپایی و قاشق و لیوان و لباس بیمارستان بود رو دادن دستم و گفتن برم بلوک زایمان. اونجا از در ک میری داخل لباس و پتوی نی نی رو از همراه میگیرن ( زیردکمه حتما باید همراهتون باشه و اینکه پتویی ک می‌برین نازک نباشه چون نی نی سردش میشه ) بعد یه اتاق هست رفتم اونجا گفتن سریع لباستو عوض کن انقد ادمو هول میکنن ک تو یه دقیقه سریع لباسمو عوض کردم لباسامو گذاشتن تو ساک گوشیمم هنوز دستم بود ساکو دادن دستم اونجا یه سه تا پرستار نشسته بودن پشت میز یه سری سوالا ازم پرسیدن ( دارو مصرف می‌کنی.دیابت داری و از این سوالا) اینجا باید کدپستی همراهت باشه که حتما میپرسن. بعد ک کارم تموم شد گفتن برو تو فلان اتاق رو تخت دراز بکش( اتاق آمادگی) اونجا یه پرستار اومد ان اس تی فشارمو اینارو گرف گف همینجا دراز بکش قبل رفتن به اتاق عمل میام سوندتو وصل میکنم و رف. من اونجا تقریبا یک ساعت و نیم منتظر بودم

۶ پاسخ

منم تو بیمارستان بهمن زایمان کردم از دکترم واقعا راضی بودم خیلی زود سر پاشدم
فقط نظافت سرویس بهداشتی اصلا اوضاع خوبی نداشت
دکتر شما کی بود؟

عزیزم زودتر تجربه ات رو بگو من نیاز دارم

عزیزم من فردا عمل دارم ساعت چند برم ؟؟

بقیش چیشد

به تو هم امپول زدن از باسن به من دوتاهم سرم زدن بعد سوند زدن

بسلامتی عملم دوساعت طول کشید

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
پارت ۱ روز زایمان
از قبل با دکتر هماهنگ کرده بودیم که ساعت ۷ و نیم صبح ناشتا بیمارستان عسگریه اصفهان برم و بستری شم برا زایمان شب قبل ک از استرس و ذوق اصلا نخوابیدم ساعت ۴ و نیم اماده شدیم و راه افتادیم ب سمت بیمارستان یک ساعت و نیم فاصله داشتم دکترمم شیوا طالبی بود بعد از رسیدن ب بیمارستان رفتم زایشگاه و تا ساعت ۹ تو نوبت نشستم تا پذیرش شدم نوار قلب بچه رو گرفتن فشارم چک شد و آزمایش ادرار ازم گرفتن و لباسای بیمارستان رو بهم دادن تا عوض کنم تو زایشگاه کسی رو جز خودم نذاشتن داخل همراهام بیرون وایساده بودن با کلی ذوق و استرس لباسامو عوض کردم و لباسا بیمارستان رو تنم کردم بعد رفتم داخل اتاق انتظار که ۱۵ نفر جلوم تو نوبت بودن چون گوشی نداشتم خانوادم فک میکردن من همون موقع رفتم اتاق عمل اما چون تقریبا تاریخ خوبی بود خیلی شلوغ بود و دکترم خیلی زایمانی داشت ساعت ۱۲ بود دیگه از گشنگی داشتم میمردم ی پرستارا اومد کمی اب بهم داد خوردم همون موقع ک تو اتاق انتظار رفتم سرم وصل کردن و ی امپول هم داخل سرم زدن که باهاش حس تنگی نفس گرفتمو حالت تهوع داشتم ک در نتیجه بالا آوردم🤢
پرستارا و ماما ها خیلی خیلیییی مهربون بودن و خیلی خوش برخورد سریع اومدن لباسامو دوباره برام عوض کردن خیلی مهربون بودن خیلی حس خوبی داشتم اونجا تو اتاق همه خانوم بودیم همه مادر بودیم همه چشم انتظار بودیم باهم دیگه کلی گفتیم و خندیدیم خلاصه ک زایشگاه خیلی خوش گذشت
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۸ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
2.وقتی رسیدیم بیمارستان بهم گفتن برم به درمانگاه زایمان تا پرونده برام باز کنن.پرستار هم ازمون خواست لباس و دمپایی تهیه کنیم و از لباسای بچه بیاریم که با خودم به اتاق عمل ببرم.رفتیم کارهای بستری و انجام داد.اونجا هم من با اینکه توی بیمارستان دولتی میخواستم زایمان کنم و دکترم هم اونجا بود و خودش بخاطر اینکه بچه ها میخواستن بمونن توی دستگاه نامه بستری رو برا بیمارستان طالقانی نوشته بود و منم رفته بودم اونجا بستری بشم و اونجا هم بازم اتاق گرفته بودیم که من تنها و باشم و دیزاینر هم بیاد کارهای دیزاین رو انجام بده.به من یدونه کمکی دادن که همراهش رفتم لباسهام رو عوض کردم و قبل اینکه هم برم باهاشون خداحافظی کردم و همه چی رو توضیح دادم و رفتم بخش زایمان تا اونجا آماده بشم.اونجا هم یدونه پرستار بهم رسیدگی کرد باهاش رفتم سونو انجام داد و بهم سوند و سرمم رو وصل کرد.من ساعت ۱۰ بود که به بخش زایمان رفته بودم و اونجا منتظر بودم تا دکترم بیاد و منو به اتاق عمل ببرن.چند نفری هم اومدن و شرح حالمو نوشتن و رفتن.اونجا هم منو معاینه ام کردن و فهمیدم که سه سانت دهانه رحمم باز شده و فهمیدم کمردرد شدیدم بخاطر اونه که نمیتونم تکون بخورم.اونجا چند ساعتی که منتظر بودم همش احساس تنهایی میکردم که دیگه اونجا تنهام میخواد چی بشه و از هیچی خبر ندارم کاش حداقل گوشی داشتم که میتونستم باهاشون حرف بزنم و آروم بشم.
نزدیک ساعت ۱ ظهر بود که کار دکتر توی درمانگاه تموم شد و خبر داد که منو به اتاق عمل ببرن.با پرستار و کمکی سوار ویلچر شدم و به اتاق عمل رفتم.
مامان آیوار مامان آیوار ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۰ ماهگی
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
خانما میخام از تجربه سزارینم بگم تو بیمارستان ثامن الائمه ناجا مشهد ،دکترم هم خانم سکینه انبیایی
پارت یک
ساعت ۶ بیمارستان بودیم منو مامانمو شوهرم رفتیم شوهرم ک کلا بیرون بود منو مامانم رفتیم بخش زایشگاه تا تشکیل پرونده دادم تقریبا شد ساعت هشت و نیم یا نه ، مامانم و فرستادن بیرون ،من رفتم توی اتاقای بخش زایمان ک نوار قلب بگیرم و سوند بزارم ،چون دفع پروتئین داشتم اول یه آزمایش ادرار دادم و بعد اومدم روی تخت بهم سرم و نوار قلب وصل کردن ، ما مریضای خانم دکتر دو نفر بودیم،ساعتای نه و چهل دیقه بود ک گفتن خانم دکتر اومده اون هم تختیمو بردن برای عمل ،منم فقط صلوات میفرستادم و دعا میخوندم خیلییییی استرس داشتم وااای،خدایی رفتار پرستار ها عاالی بود منک راضی بودم(البته اینو بگم خواهرم تو همون بیمارستان زایمان طبیعی داشت و اصلا از پرستارها راضی نبود ،یعنی پرستار ها با کسانی ک زایمان طبیعی داشتن خیلی بدرفتار بودن من اونجا دیدم به چشم خودم)
خلاصه یه چهل دیقه ای نوار قلب گرفتن از بچه و پرستار بعدش اومد و گفت میخام برات سوند بزارم گفتم نمیشه توی اتاق عمل بزارن برام چون خیلی میترسیدم گفتن آره میشه ولی توی اتاق عمل مرد زیاد هست خودت موذب میشی ،قانع شدم و گذاشتم بزاره،خودمو شل شل گرفتم و اصلا درد نداشت و برام گذاشت،و گفت چند دیقه دیگ عمل خانم دکتر تموم یشه تو باید بری،بعدش با ویلچر اومدن تو اتاق بخش گفتن بیا بشین اینجا من چون سوند داشتم یکم اذیت بودم بلند شدم و تا نشستم روی ویلچر سوند خیلی می‌سوخت و اذیتم می‌کرد ولی تحمل کردم‌،یه روسری و یه چادر سرم کردن و منو بردن بیرون از بخش زایمان تا ببرن تو اتاق عمل
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان حلما مامان حلما ۱ سالگی
مامان سلن و دوقلوها مامان سلن و دوقلوها ۱ ماهگی
پارت سیزده
بعد ده دقیقه یک ربع اومدن گفتن باید اتاقتون عوض کنی چون سرما خورده هستی باید بری تو اتاق خصوصی دکترت گفت
گفتیم باشه
خلاصه انتقال دادن باز تو ی اتاق ده در ده ک نصفش تخت گرفته بود دیگه جا واسه اینکه صندلی همراه باز بشه ک دراز بکشن نبود
یکم استراحت کردم اومدن دوتا شیاف گذاشتن یکم دردم آروم شد و رفتن ساعتهای هفت و نیم اینا بود ک بچه رو آوردن پیشم گفتن ب هیچ عنوان ماسک ورندار بچه سرما نخوره بچه اکسیژن گرفته نباید سرما بخوره وگرنه بستری میشه و رفتن مادرم بچه رو آورد یکم شیر دادم بهش بلند دراز کشیده شیر خورد خوابید منم درد داشتم ولی قابل تحمل بود تا وقتی ک شیافا اثرش بره
گذشت و گذشت تا ساعت دو سه ظهر بود ک اومدن گفتن آروم آروم بلند شو راه برو گفتم باشه من خودم کم کم تختمو آوردم بالا خودمو کشیدم بالا بعد نیم ساعت پاهامو خودم آویزون کردم از تخت یکم تکون دادم باز دراز کشیدم
پرستار اومد گفت بیا با کمک من بلندشو
دستمو گرفت آروم آروم بلند دم درد داشتم ولی قابل تحمل بود کمرمو نمی‌تونستم صاف نگه دارم
بلند شدم ی دو سه دقیقه ای وایستاده بودم پرستار گفت دراز بکش استراحت کن هروقت تونستی بلند شو سرگیجه یا حالت آهو داشتی بهمون بگو سری گفتم باشه یکم استراحت کردم بلندشم خودم آروم آروم راه رفتن سخت نبود اونکوری ک میگفتن ولی درد داشتم بازم قابل تحمل بود زود خسته شدم اومدم دراز کشیدم
مامان دوردونم مامان دوردونم ۴ ماهگی