۳ پاسخ

عالی بود

خیلی هم عالی نسترن عزیزم
ممنون از اینکه وقت میزاری
سومین راه رو هم بگو قربونت

اوتیسم کلا دو س سال ب بالا تشخیص داده میشه و علائمش بروز پیدا میکنه...حتی خود دکترها هم واقعا تو مسئله اوتیسم موندن...بنظرم فقط باید امیدوار بود و بخدا توکل کرد و همچی و بخودش سپرد ‌‌‌....امید مهمترین چیزه ....بنظرم توجه ب ایم مطالب بیشتر ادمو تو استرس و دغدغه میندازه تا اروم کنه

سوال های مرتبط

مامان هاکان👼🏻🩵 مامان هاکان👼🏻🩵 ۱ سالگی
هاکانِ مامان…
۸ ماهه شدی. ۸ ماهه که دنیای منو زیر و رو کردی، قلبمو گرفتی و گذاشتی کف دستت.
از روزی که صدای نفس‌هات رو شنیدم، دیگه هیچ چیزی توی دنیا برام مثل قبل نشد.
من با تو یاد گرفتم مادر بودن یعنی چی. یاد گرفتم چجوری بی‌خوابی بکشم، اما با یه لبخند کوچولوت همه خستگیامو فراموش کنم.

هاکانم…
وقتی دستای کوچولوتو دور انگشتم حلقه می‌کنی، وقتی سرتو می‌ذاری روی سینه‌م و آروم می‌گیری، دلم می‌لرزه از این همه عشق.
گاهی که خوابی، فقط نگاهت می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم. از ترس روزایی که شاید نتونم همیشه محافظتت کنم… از عشق زیادی که قلبم جا نداره براش…

پسر نازنینم…
اگه بدونی مامان چقدر برات آرزو داره…
آرزوی سالم بودن، قوی بودن، خوشبخت بودن…
آرزوی اینکه یه مرد مهربون، باوقار و عزیز بشی…
که دلت هیچ‌وقت نشکنه، که هیچ‌وقت احساس تنهایی نکنی.

هاکانم، تو دلیل زنده‌بودن منی.
اگه هزار بار دیگه هم به دنیا می‌اومدم، بازم آرزو می‌کردم مامان تو باشم.
با همه سختیا، با همه گریه‌ها، با همه شب‌بیداریا…
بازم می‌گم: “خدایا شکرت که هاکانو بهم دادی.”

دوستت دارم بیشتر از نفس کشیدن، بیشتر از هر چیزی توی دنیا.
مامانِ دیوونه‌ت، همیشه پناهت می‌مونه… تا آخر دنیا.
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امشب هم گذشت... اما نه مثل یک شب عادی.
پنج ساعت روی تخت دیالیز گذشت؛ پنج ساعت که هر دقیقه‌اش برایم اندازه یک عمر بود. فشارم افت کرد، اکسیژن خونم پایین آمد، هر نفس کشیدن سخت‌تر از قبل شد و فقط با خودم تکرار می‌کردم: «فقط تموم بشه...»
الان یکم بهترم، اما درد هنوز از قفسه سینه و دنده‌هام دست برنمی‌داره. انگار هر نفسی که می‌کشم، هزار بار استخون‌هام می‌شکنه.
می‌دونین سخت‌ترین قسمت این دردها چیه؟ این نیست که بدنم دیگه توان نداره... سخت‌ترین قسمتش اینه که دخترم داره بزرگ میشه و من هر روز از زندگیش جا می‌مونم.
هر شب با حسرت می‌خوابم و هر صبح با حسرت بیدار می‌شم. حسرت بغل کردنش... حسرت بوسیدن صورتش... حسرت اینکه وقتی من برای زنده موندن با دستگاه‌ها می‌جنگم، روزهای قشنگ کودکیش یکی‌یکی از کنارم رد می‌شن و دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
خسته‌ام... نه فقط از درد، نه فقط از دیالیز، نه فقط از بیمارستان... از این همه اشکی که یواشکی ریختم تا کسی نفهمه چقدر شکستم. از این همه بغضی که هر شب توی گلوم خفه می‌کنم. از این همه «کاش» که هیچ‌وقت به واقعیت تبدیل نشد.
خدایا... من معجزه نمی‌خوام، زندگی بی‌درد هم نمی‌خوام... فقط دلم می‌خواد یه روز چشمامو باز کنم و به جای سقف سفید بیمارستان، صورت دخترم رو ببینم. فقط می‌خوام قبل از اینکه دیر بشه، دوباره فرصت مادر بودن رو زندگی کنم...
امشب فقط دلم گرفته... خیلی بیشتر از همیشه. 💔😭
مامان ماه تابان مامان ماه تابان ۱۵ ماهگی
سلام خانما
اونایی که مثل من نگرانی غذا نخوردن بچتون رو دارید
راستش من دخترم به زور یکی دو قاشق شاید توی یکی دو وعده بخوره بعضی روزا همونم تمایل نداره
من اینجا میخوندم گاهی مامانا روزی تا ۵ وعده اونم متفاوت هی بچه غذا میدن که خب البته دمشون هم گرم 😁
ولی تصمیم گرفتم تا بچه م زیر یک ساله واسه ی غذا خوردنش خیلی خودم رو نگران نکنم و تمرکزم رو بزارم شیر به اندازه ی کافی بخوره چون غذای اصلی بچه تا ۱ سال باید شیر باشه و غذا صرفا جهت اشنایی با طعم هاست
انچه هم که به نظرم میاد و بین اطرافیان هم دیدم و هم اینجا بچه هایی که خوش غذا هستن اغلب غذای سفره و با ادویه میخورن یعنی پرهیز نمک و شکر توی غذاشون نمیذارن مامانا که خب من ترجیحم غذای بدون شکر و نمک و رب هست تا قبل ۱ سالگی
راستش از اونموقع که دست از مقایسه ی بچه م با بچه های اینجا که ماماناشون مدام در حال غذا دادن بهشون هستن برداشتم خودم احساس ارامش بیشتری دارم برای بچه م هم هر روز غذا درست میکنم ولی اگه تمایل نداشته باشه مجبورش نمیکنم