کاش یکی بیاد یه جمله بگه دلم آروم بشه...تو تمام این دو سالی که مادر شدم واقعا میتونم بگم از خودم از جسمم روحم توانم از تمام زندگیم واسه درست و سالم بزرگ کردن هانا گذشتم.یه نوزاد نارس با هزاران هزار دردسر بیشتر از یک نوزاد معمولی..تمام توانمو گداشتم براش که به بهترین و سالم ترین شکل بزرگ بشه با بهترین تربیت...شبایی که از خستگی له بودم اما کتاب خوندم سرچ کردم مشاوره گرفتم واسه رفتار صحیح با بچم...با شوهرم بحث ها و مجادله ها سر همین موضوعات...از خودم الان عصبی ام دلم داره میترکه یه مدته انقدر فشار مسائل مختلف روم بوده بخصوص مریضی های پشت سرهم هانا موضوع عفونت ادراریش که همه کار میکنم و خوب نمیشه و بازم کارش به بستری رسید...اانقدر تحت فشارم که امروز سر هانا بخاطر یه موضوع کاملا بی ارزش داد زدم یجوری داد زدم که بچم لرزید..بعدش بغلش کردم و زار زار اشک ریختم اونم با گریه من‌گریه میکرد و اشکامو پاک میکرد و مدام میگفت ماما ماما....دلم کبابه واسه بچم...واقعا حس میکنم به آخر خط رسیدم...دیگه توان ندارم.دیگه کشش ندارم...۴ ساعت داخل دسشویی باهاش بازی کردم تا بتونم نمونه ادرارشو بگیرم و نشد یه لحظه رفتم براش آب میوه بیارم و برگردم دیدم کلی ادرار کرده و من نبودم که ظرفو پر کنم انقدر خسته شده بودم که سرش داد زدم...اخه اون طفل معصوم ک مقصر نبود...واقعا حالم از خودم بهم میخوره..اون مادری که دلم میخواست باشم دیگه نیستم...تن بچمو لرزوندم....بخدا توان این همه فشار و استرس رو دیگه ندارم😒😔😔

۹ پاسخ

منم همینطور
بچه نارس خیلی مسئولیتهاش بیشتره

وای عزیز دلم چقدرررر سخت بوده ولی سر بچه داد نزن گلی ممکنه بترسع جیشش بند بیاد شاید سر همین چیزهاست که هی عفونت ادراری میشه
این فککنم باید سعی کنی خونه بیشتر باز بزاریش و کمتر پوشکش کنی ولی دیگه با کثیف کاری اش باید کنار بیای تا وقتی از پوشک گرفته بشه و بچه شما هم هنوز خیلی کوچیکه برا از پوشک گرفته شدن

خب ما مادر هم حق داریم یه جای کم بیاریم خسته بشیم داد بزنیم گریه کنیم
عذاب وجدان نداشته باش نه تو مقصری نه دخترت فقط خسته ای کلافه ای نگرانی


این روزهاهم میگذره عفونت اداری چیزی نیس با انتی بیوتیک حل میشه نگران نباش عزیزم

عزیزم توام حق داری تحت فشار بودیم ماهم ادمیم ربات نیستیم
جرممون اینه که مادریم
به خودت عذاب وجدان نده
تو نمیتونی یه تنه همه چیزو به دوش بکشی یکبار اشکال نداره به شرطی که عادت نکنی

عزیزم خودت اذیت نکن هممون همه ی این ها رو گذروندیم، دخترمنم عفونت ادراری داشت واقعا درکت میکنم تا خوب شده جیگرم خون شد

عزیزم همه اینایی که نوشتی طبیعیه توام انسانی خسته میشی سعی کن کمک بگیری از خانوادت منم نتونستم تو ظرف اصلا نمیشه نمونه ادرار گرفت باید کیسه ادرار بذاری براش

برای همه مون پیش اومده خودت و اذیت نکن از دلش در بیار هرچند که بچه ها آنقدر دل بزرگ مهربونی دارن همین الآنم یادش رفته میگم علایم عفونت ادراری چیه

نه تو مقصری نه اون بچه.برای همه پیش میاد.نمیخوام دلداریت بدم که دوباره راحت تر خدای نکرده داد بزنی.اما واقعا گاهی پیش میاد و دست خودمون نیست.بغلش کنو از دلش در بیار.

عزیزدلم... کاش کنارت بودم بغلت میکردم. اون لحظه‌ها رو می‌شناسم. هر مادری به نظرم می‌شناسه. اونا که آدم یهو دیگه کنترلش رو از دست میده و به اندازهٔ همهٔ اون وقتایی که خودش رو کنترل کرده عصبانی میشه.

سوال های مرتبط

مامان زهرا ،فروش لباس مامان زهرا ،فروش لباس ۲ سالگی
مامان محمدامین💛🧸 مامان محمدامین💛🧸 ۱ سالگی
امروز بمونه به یادگار واسه اولین روز از شیر خودم گرفتن گل پسر مهربونم🥲🥺❤🐥🐣🧸🪅
پسر قشنگم محمدامین جانم درسته یه زمانهایی اذیت میشدم از اینکه مدام آویزون سینه ام بودی و غر میزدم ولی از ته ته قلبم خوشحالم که این حس شیرین رو باتو تجربه کردم و اون تن کوچولوتو بغل میگرفتم و بهت با عشق شیر میدادم و توهم با عشق میچسبیدی به سینه ام و نگاهم میکردی و به شیرخوردنت ادامه میدادی همه ی اونا به سرعت گذت و من الان با نوشتین این تاپیک شر شر اشک میریزم هم برای خوشحالی که تو دیگه داری بزرگ میشی و هم اینکه واقعا ناراحتم که این حس شیرین شیر دادن به بچم داره تموم میشه امروز بمونه به یادگار با این اشکها که ریختم ثواب این مدت شیردهیمو هدیه کردم به حضرت رباب و با تمام وجودم ازش میخوام این تجربه شیرین رو بده به تمام مادرهایی که درانتظار نی نی هستن
نمیدونم چمه واقعا ولی بغض و گریه ولم نمیکنه آخه من میمیرم واسه پسرم❤
فقط من اینجوری ام گریه میکنم یا چی
دل دل میکنم چسب رو سینمو دربیارم سفت بگیرمش بغل و بازم بهش شیر بدم هرچند که فقط دیگه یدونه از سینه هام شیر داره و همین یدونه هم شیرش کم شده ولی خب حس خیلی عجیبیه از شیر گرفتن بچه نمیدونم واقعا شایدم فقط من دل نازکم🥲🥲🙈
امروز پسری یکسال و ۱۰ و ۹ روزشه😍
۱۴۰۵/۶/۱۹
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
یه ماه مونده تا پسرم بشه دوساله دارم فکر میکنم چقد سخت بود چقدر حس افسردگی مزخرف بود حس اینکه دیگه برا خودم نیستم دیگه چون مادرم باید از همه چی بگذرم دیگه دوره خوشیای من تموم شد چقدر گریه کردم چقدر دلم به حال خودم میسوخت اینکه من حتی نمیتونم تنهایی دستشویی برم اینکه باید تا آخر شب منتظر باشم شوهرم بیاد تا من یه حمام برم که اونم آخر شب اینقدر خسته میشدم که خوابم می‌برد اینکه یه روزایی سه چهار شبانه روز از بچم که تب داشت بدون استراحت مراقبت کردم اینکه ظاهرم تغییر کرد زیر چشام از بی خوابی گود شد چاق شدم بدنم دیگه تحلیل رفته بود چقدر شبا به ارزوهام و کارایی که میخواستم انجام بدم فکر کردم به اینکه دیگه نمیشه برم سر کار دیگه نمیشه بی محابا برم تفریح خوشگذرونی دیگه نمیشه با وجود بچه چقدر سخت بود اینکه همه ازم انتظار مادری کردن داشتن و من اولین تجربم بود اینکه چرا واقعا نگفتن منم همراه بچه مادری یاد میگیرم نه اینکه از قبلش همه چیو بلد باشم ولی الان خیلیییی بهتره الان که اینجا وایسادم دستم باز تره برا رسیدن به خودم برا تفریح برا... اینجایی که وایسادم دارم کیف میکنم برا هر حرکت جدید پسرم وقتی میبینم داره حرفای جدید میزنه داره بازی میکنه یه ماه دیگه میبرمش باشگاه و مطمئنم منم با بزرگ تر شدنش میتونم خیلی کارای دیگه رو شروع کنم برم باشگاه برم سرکار و خیلی چیزای دیگه الان خیلی خوشحالم تو قراره روز به روز بزرگ تر از قبل شی مستقل تر و یه رفیق برای من باهم قراره دنیا رو کشف کنیم و با هم خیلی کار هارو تجربه و شروع کنیم خیلی خوشحالم که دارمت سام کوچولو🫂❤